کمی از خاک کربلا در مشت

وقتی که ذوق های سحری و افطاری و میهمانی و ختم قرآن و نماز عید و همه چیز تمام می شود دوباره فیلت یاد همان هندوستان اول و آخر می افتد. دوباره یادت می آید که امسال کی و چطور برسی به پابوسش. دوباره امیدواری های اربعینی و عرفه ای و دوباره نغمه های یا لیتنایی...
این روزها باید بیشتر از همیشه به یادش باشیم و بیشتر از همیشه برایش باشیم تا نکند که مثل سال قبل...


خانه پیرزن ته کوچه
پشت یک تیر برق چوبی بود
پشت فریاد های گل کوچک
واقعا روزهای خوبی بود
 
پیرزن هر دوشنبه بعد از ظهر
منتظر بود در زدن ها را
دم در می نشست و با لبخند
جفت می کرد آمدن ها را
 
روضه خوان محله می آمد
میرزا  با دوچرخه آهسته
مثل هر هفته باز خیلی دیر
مثل هر هفته سینه اش خسته
 
"ای شه تشنه لب سلام علیک"
ای شه تشنه لب...چه آوازی
زیر و بم های گوشه ء دشتی
شعرهای وصال شیرازی
 
می نشستیم گوشهء مجلس
با همان شور و اشتیاقی که...
چقدر خوب یاد من مانده
در و دیوار آن اتاقی که -
 
یک طرف جملهء"خوش آمده اید
به عزای حسین"بر دیوار
آن طرف عکس کعبه می گردد
دور تا دور این اتاق انگار

 گوشه گوشه چه محشری برپاست
توی این خانهء چهل متری
گوش کن! دم گرفته با گریه
به سر و سینه می زند کتری
 
عطر پر رنگ چایی روضه
زیر و رو کرده خانهء اورا
چقدر ناگهان هوس کردم
طعم آن چای قند پهلو را
 
تا که یک روز در حوالی مهر
روی آن برگ های رنگا رنگ
با تمام وجود راهی کرد
پسری را که برنگشت از جنگ
 
هی دوشنبه دوشنبه رد شد و باز
پستچی نامه از عزیز نداشت
کاشکی آن دوشنبهء آخر
روضهء میرزا گریز نداشت
 
پیرزن قطره قطره باران شد
کمی از خاک کربلا در مشت
السلام و علیک گفت و سپس
روضهء قتلگاه اورا کشت

تاهمیشه نمی برم از یاد
روضهء آن سپید گیسو  را
سالیانی است آرزو دارم
کربلای  نرفتهء او را

--------------------------------
ما هنوز برای تحمل عقاید مخالف آماده نیستیم. و اغلب بجای دلیل فقط اسطوره ها را تکرار میکنیم...

/ 1 نظر / 17 بازدید
فرهاد جمشیدی

پیرزن قطره قطره باران شد کمی از خاک کربلا در مشت السلام و علیک گفت و سپس روضهء قتلگاه اورا کشت دلم هوایی شد.....................چقدر فاصله افتاده در علایق و سلایق مردم. فاصله بین چیزی که هست و چیزی که باید باشه!