حول حالنا الی احسن الحال...

یا مقلب القلوب والابصار، یا مدبرالیل و النهار، یا محول الحول والاحوال، حول حالنا الی احسن الحال...
چند صباحی پیشتر از این، در حرم حضرت ارباب اذن دخول خواندیم بر محرم و اذن حضور خواستیم تا شب آخر و کسب اجازه کردیم از حضرت مادر و رو به سوی حضرت سقا اقتدایمان شد به قامت بی سر حضرت ارباب! میدانی چگونه؟

 بار و بنه را طبق روال همیشه رها کردیم در هتل و با همان گرد راه راهی حرمی شدیم که یک سال بیشتر حسرتش را خوردیم و بیشتر، خودمان را که امان از گناهانی که حتی اذن حضور را هم از تو می گیرد! از نزدیکی های حرم راهی برای رفتن نبود و جایی برای ماندن. با سیل جمعیت و شلوغی های بیشتر از همیشه قدم قدم نزدیک تر می شدیم. وارد حرم شدیم. اینجا که جای ماندن ما بود، جایی برای ماندن نبود. تمام راه ها به صحن های نماز بسته شده بود فقط در مسیرهای مشخصی می شد دور حرم چرخید تا شاید جایی برای نشستن که نه حتی ایستادن پیدا شود. نزدیک نماز بود. هرجایی خواستیم وارد بخش های متصل به نماز شویم راهمان نمی دادند، همه خادمان داشتند راه ها را می بستند. کمی ناراحت شده بودم. آمده بودیم به اولین نماز برسیم. نمی شد. تنها دلخوشی من در آن لحظات حضور در همان هوا بود. به همین هم راضی بودم. از سال پیش و عدم حضور بیشتر می ترسیدم. مثل همیشه زنجیر بودیم. من، محسن، ایمان، ماجد، محمد... از اواسط چرخیدن ها من و محسن و ایمان دور افتادیم. در همین افکار بودم که خادمان حولمان دادند به سمت ضریح.
برنامه ای نداشتیم برای رفتن آن موقع. می خواستیم بعد از نماز چند لحظه کنار ضریح حاضر شویم و بعد برگردیم به سمت هتل تا عصر با غسل زیارت وارد آداب زیارت شویم. ناگهانی شد. درب های ضریح رو هم بستند. و شد اولین زیارت ما. معنای واقعی توفیق اجباری که نه. توفیقی بر اساس اذن حضور! من و محسن و ایمان چند نفر انگشت شمار دیگر و ضریحی که عوض شده بود و با شکوه تر، پایین پا و فرزندان ارباب و ضریح شهدا. اینجا همه چیز بس بود برای من. سردرگمی زیبایی بود. آن طرف ضریح هوس پایین پا می کردم و علی اکبر، این طرف هوس حضرت ارباب و برگشت با بالای سر. دوباره میان ضریح و یاد آن مصرع "با مدد از اصغر روی دست بابا..." نگاهی به ضریح شهدا و دوباره خیره شدن به ضریح شکوهمند حضرت ارباب که دیگر کدام طرفت را ببوسیم و ببینیم؟ درست نمیدانم چند دقیقه شد. اما انقدری شد که همان اول تمام دلخوری سال پیش و همه شرمندگی های این زندگی بی مقدار و همه آرزوهای همیشگیم را با او گفتم. این زیباترین زیارت همه این سال های من بود. من نخواسته بودم اما وقتی خودش خواست پای گنه کاری را به بهشت بکشد و پاکش کند و برش گرداند خلوت ترین لحظاتش را به ما هدیه داد.
هیچ خادمی به ما کاری نداشت. از کجا می روی به کجا می روی. نایست. برو. طوف طوف... حرّک الزائر... و هیچ! عین پروانه می گشتیم در هوایی که این بار بیشتر قدرش را می دانستیم. با معرفت آن است که همیشه بداند خیرش از کجاست و شکرگزارش باشد. رو به ضریح حضرت سیدالشهدا سلامی دادم به سلطان رئوف و همان طور که به ضریح خیره بودم از او تشکر کردم. امضای برات کربلای امسال کمی بیشتر طول کشیده بود. اما خاص تر از همیشه شروع شد. و خواستم که سلام بعدی را از حرمش به حضرت ارباب دهم. ان شاءالله.
انقدر ماندیم تا درها باز شد. ولی حسی برای رفتن نبود. همه چیزی که می خواستیم انیجا بود. کجا برویم؟ هنوز ماندیم و ماندیم... دیگر انقدر شلوغ شد که شاید باید جا را به بقیه می دادیم که آن ها هم برسند.
خلاصه که امسال خیلی نزدیک تر از همیشه برای محرم دعا کردیم. خیلی بیشتر از همیشه قدر این شب ها را می دانم. شاید دل مشغولی های دنیوی یک جوان این روزها فکرش بخواهد مشغول کند. کار، دفاع پایان نامه، کسری های مالی و خلاصه همه دلمشغولی های این روزها. اما جدایی از حرم و هیئتت خدا نکند!
تنها خواسته این سفر و این دهه من همین بود و همین است. دست من گیر که این دست همان است که من... سال ها از غم هجران تو بر سر زده ام! همین.
اینجا تهران است... آغاز سال نوی عاشقی و زیباترین دهه عاشقانه های ما!
التماس دعا.

/ 0 نظر / 17 بازدید