شهدا شرمنده ایم

چند روزی بود دلم می خواست یادی از شهدا کنیم. اما هی فکرش اومد و رفت و چی بنویسم و کی بنویسم و ... که شد امروز. دو سه روز پیش دوباره فیلم آژانس شیشه ای رو دیدم. نمی دونم کم کم دیگه آدم صحنه ها و دیالوگا و اینکه بعدش چی میشه رو حفظ میشه. اما هنوزم که هنوزه دیدنش نه فقط خالی از لطف نیست به همون اندازه قبل که نه واقعا بیشتر تاثیر گذاره. تازه این بار که می دیدم همش تو این فکر بودم که اون سالی که حاتمی کیا این فیلم و ساخته بود همه چیز از الآن بهتر بود. فکر کنم سال 76 بود. اون موقع آدم هایی که ظاهرشون یکم اون جور که باید نبود، مانتوی صورتی می پوشیدن. طرف اگه خیلی از ماجرای جنگ و جبهه شاکی بود فقط می گفت مگه من گفتم بری بجنگی که الآن از من انتظار داری... تازه خوب خوباشون می گفتن فکر میکنی با پول کی شماها جنگیدید؟

ماجرای غوله و پیر شهر و جوونایی که رفتن به جنگه غوله. جوونایی که وقتی برگشتن انگار غریبه شده بودن. انگار مثل اصحاب کهف سکشون دیگه خریدار نداشت. آخه جنگ با غول آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن. و دیگه انگار غریبه شدن. مردم یه جوری نگاشون می کنن. تازه اینا مال اون موقع است که فیلم ساخته شده. خیلی دلم می خواست یه بار از حاتمی کیا بپرسم الآن اگه آژانس شیشه ای 2 رو بسازی از چیا میگی؟ اگه اون موقع سر یه بلیط لندن این همه ماجرا به بار اومد الآن سر چی چه اتفاقی میفته؟ اگه اون موقع یه مقام مثلا امنیتی کشور با لفظ نه چندان مودبانه "مربی مربی " فرمانده جبهه و جنگ این مملکت و خطاب میکنه و جلوی اون همه آدم که واقعا غریبه غریبن اونجور تحقیر آمیز و تمسخر آمیز باهاش حرف میزنه الآن...

صد رحمت به اون موقع. عباس تو آژانس شیشه ای راست می گفت. واسشون سخته تهمت تلویزیون و یخچال و سهمیه و ... بشنون. پاشید همتون برید اصلا بهتر آدم بره تو غار تنهایی خودش. اصلا شماها رو نبینه. کاش حاتمی کیا بیاد الآن ببینیم چی میگه. الآن اگه فیلم هم بسازیم از جبهه از یه چیزایی که میگیم که غریبه ها بیشتر بهش می خندن. میگن آهان پس جبهه این بوده؟ نمیدونم. بعضی وقتا به نظرم میرسه خودم از صد تا غریبه غریبه ترم. الآن تو فیلمای ما دیگه زن حاجی واسش چفیه نمی فرسته که اوج اعتماد و پشتیبانیشو به همسرش بفهمونه. الآن ماجرای پشیمونیهاست.

وقتی که زن عباس، حاجیو و خطاب میکنه که هی میگی تکلیف تکلیف. اونها هم که همینو میگن. ( منظورش نیروهای امنیتی و نظامی اون طرف خیابونه که واسه ختم این قائله اومدن). پس تکلیف چیه؟ من که میدونم این وسط گوشت قربونی عباس منه...

آره همینه. گوشت قربونی همین عباسه. همون جوونا که رفتن به جنگ غوله. الآن بدهکارم هستن. عباسایی که حتی دفترچه بیمه هم نگرفتن الآن متهمن بابت تلویزیونو یخچال و رانت و دانشگاهو... حاج آقا نقویان میگفت سر کلاس به یکی از دانشجوها که دختر شهید بود گفتم پاشو به دوستات بگو سهمیت واسه چیه. پاشو جوابشونو بده که با سهمیه چی اومدی دانشگاه. با سهمیه کپسول سنگینه اکسیژن که مجبوری دائم عوض و پر و خالیش کنی. به سهمیه هر روز 10 بار بلند کردن بابات از رو ویلچر و روی تخت گذاشتن و برعکس. به سهمیه هر روز تا دم مرگ رفتن و برگشتن بابات. و اینکه همیشه خدا داری اینا رو میبینی. پاشو جواب بده بدونن کیو متهم میکنن.

کاش فقط خودشون متهم بودن. الآن خونوادشونم باید پا به پای خودشون جواب بدن. بیچاره خودشونو خونوادشونم که می خوان برن تو غار تنهاییشون که نه این حرفا رو بشنون و این کنایه ها رو بازم نمیشه. دختر بچه ای که همیشه پرسیده بابا چرا رفت و از مادرش بشنوه رفت که ما راحت زندگی کنیم. نمیگه ما الآن داریم راحت زندگی میکنیم یانه؟ اگه بابا رفت که آدما دوست خدا باشن و شهر رنگ و بوی خدا داشته باشه. نمیبینه رنگ و بوی خدایی شهرو؟

این فایل و توصیه میکنم تا آخرش بشنوین. همین که داره پخش میشه. البته قدیمیه. اما حرفاش...    

باباجان، باز سلام
ای پدر جان؛ منم، زهرایت
دختر کوچک تو
 
ای امید من و
ای شادی تنهایی من
به خدا این صدمین نامه بُوَد
از چه رو هیچ جوابم ندهی

یاد داری که دم رفتن تو
              دامنت بگرفتم
                     من به تو می گفتم

پدر این بار نرو         پدر این بار نرو

من همان روز، بله فهمیدم
                  سفرت طولانیست
                                   از چه رو ای پدرم
                                          تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی

به خدا خسته شدم
       به خدا خسته شدم
              به خدا قلب من آزرده شده

چند سال است که من منتظرم
              هر صدایی که ز در می آید
                            همچو مرغی مجروح
                                          پا برهنه سوی در تاخته ام

 بس که عکست به بغل بگرفتم
              رنگ از روی من و عکس چو ماهت رفته ست

من و داداش رضا
           برسر عکس تو دعوا داریم
                   او فقط عکس تو را دیده پدر
                            با جمال تو سخن می گوید
                                   مادرم از تو برایش گفته
                                            او فقط بوی پدر را زلباست دارد


بس که پیراهن تو بوییده
              بس که در حال دعا، رو به سجاده ی تو اشک فشان نالیده
طاقتش رفته دگر
       پای او سست شده
              دل او بشکسته
              به خدا خسته شدیم        به خدا خسته شدیم

پدرم! گر تو بیایی به خدا
              من زتو هیچ تقاضا نکنم
                            لحظه ای از پیشت، جای دیگر نروم

هرچه دستور دهی
              من بلافاصله انجام دهم
                            همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم
                                          جان زهرا برگرد               جان زهرا برگرد

دائماً می گویم:
       مادرم!
              هر که رفته ست سفر برگشته
                            پدر دوست من، پدر همسایه، پدران دیگر...
پس چرا او سفرش طولانیست
                            او کجا رفته مگر؟!
                                     ‌او که هرگز دل بی مهر نداشت!
او که هر روز مرا می بوسید
                او که می گفت برایش به خدا
                                دوری از ما سخت است
                                                پس چرا دیر نمود؟

آری من می دانم، که چرا غمگین است
علت تأخیرش
من فقط می دانم
آخر آن موقع ها
حرف قرآن و خدا و دین بود
کربلا بود و هزاران عاشق

همه مسؤولین، چون رجایی و بهشتی بودند

حرف یکرنگی بود
ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت

همه خواهرها زیر چادر بودند
صحبت از تقوی بود
همه جا زیبا بود
پارک هم بوی شهادت می داد


   
جای رقص و آواز
همه جا صوت دعا

کوچه ها راست و مردم همه راست
همگی رو به خدا
همه خط ها روشن
خوب و خوانا بودند
حرف از ایمان بود
حرفْ از تقوی بود

اما امروز پدر
درد دل بسیار است
همهء آنچه به من می گفتی
رنگ دیگر دارد، یا بسی کم رنگ است

من که می ترسم
تنها به خیابان بروم
مادرم می ترسد
او به من می گوید:

در خیابان خطر است
بر سر بعضی ها
چادری پیدا نیست
مویشان بیرون است

همه عینک دارند
به نظر می آید
‌چشمشان معیوب است
راهشان پیدا نیست
 
  
خط کج گشته هنر
بی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند

کج روی محبوب است
در مجالس و سخنرانی ها
جای زیبای شهیدان خالیست
یا اگر هست از آن بوی ریا می آید
نامهای شهدا
یک یک از روی اماکن همه بر می دارند

از دل غم زده ما همگی بی خبرند
یا نه، بهتر گویم
بر روی اشک یتیمانِ شهید
جُنگ شادی دارند

سرقت مال عمومی هنر ست
حرف از آزادیست
علت غصه و اندوه تو بابا این است

پدرم من این بار
می نویسم که اگر
بازگشتن ز برایت سخت است
ما می آییم بَرَت
تو فقط آدرست را بنویس
در کجا منزل توست
مادرم می داند
او به من می گوید
پدرم پیش خداست
در بهشتی زیباست
با همه همسفرانش آنجاست
خانه اش هم زیبا ست

 دخترم غصه نخور
پدرت خندان است
دوستت می دارد
تو اگر گریه کنی
پدرت هم به خدا می گرید
همه شب لحظه خواب
پدرت می آید،‌صورتت می بوسد
دست بر روی سرت می کشد او
من از آن لحظه دگر
شاد و خوشحال شدم
از خدا می خواهم تا که جان در تنم است
تا حیاتی باقیست

من به تو قول دهم، که دگر از این پس،
اینهمه اشک غم از دیده نریزم بابا
همچو مادر دیگر
از فراغ رویت، نیمه شب نوحه و زاری نکنم

   
تو فقط ای پدرم، از خدایت بطلب
که من و مادر و این امت اسلامی ما
همگی چون تو پدر
راه ما راه شهیدان باشد

...

همیشه تو این چند ماهه می گفتیم امام زمان و... اما یادم نیست خودم از شهدا چیز خاصی گفته باشم. حتی بچه ها هم نگفتن. مطلب خاصی هم بلد نیستم اما همین که به یادشون باشیم... این هفته انقدر برنامم شلوغ شد که اصلا به وبلاگ نرسیدم. وقتی بر میگشتم خونه انقدر خسته بودم که فقط یه گوشه میفتادم. چه برسه به نوشتن. تا اینکه امروز دیدم هفته دفاع مقدس تموم شد. باریک الله محمد آقا خودت خوب دینتو ادا کردی...

این همه دم از انتظار زدن و فراموشی یاد شهدا. نمی دونم چندبار در طول ماه میریم گلزار شهدا. باز خدا رو شکر ما یه تیکشو تو دانشگاهمون داریم. هر وقت دلمون میگیره یه جایی هست بریم. یادش بخیر چه روزایی بود ایام تدفین شهدای دانشگاه. چند روز کار واسه سه شب آماده شدن اونم واسه یه روز. آخرشم نفهمیدیم چی شد. فقط روزهایی بود و شبایی. خدا رو شکر دانشجوییمون خیلی به بطالت نگذشت. چقدر خونواده شهید اون روز دانشگاه بود. اون روز دانشگاه دانشگاه بود... یه سری از آدما چه زن و چه مرد جوری منتظر رسیدن شهدا بودن که انگار طرف بچه خودشو می خواست دفن کنه. مراسم یه طرف. حال و هوای مردم یه طرف. حال و هوای بچه ها یه طرف دیگه. اون روز فقط روز نگاه کردن بود. البته من خودم خیلی نتونستم. اما همون قدریم که دیدم ...

یه روزایی تو زندگی دلم می خواد تموم نشه. یکی روزای جهادیه. اما تمام جهادیا یه طرف. کاش اون روزای تدفین شهدا هیچ وقت تموم نمی شد. کاش اون صبح تا ظهر اربعین سه سال پیش که دانشگاهو آدمای توش یه جور دیگه بودن...کاش زودتر این شهر رنگش عوض شه که نه میشه توش راه رفت و نه نفس کشید. حکایت از یه ور رونده و از یه ور مونده است. دیروز داشتم به چند تا از بچه ها می گفتم هوس هیئت کردم. از بعد ماه رمضون هیچی به هیچی. تو این دوره زمونه که دیدن تلخ و شنیدن سخته خودمون باید حواسمون خیلی جمع باشه.

یابن الحسن...

هزار سال پیاپی دچار تاخیری                   تو دست گم شده ها را مگر نمیگیری؟

در این رسانه دنیا میان برفکها                  نه مانده از تو صدایی نه مانده تصویری...

یاد امام زمان و شهدا و همدیگه باشیم. التماس دعا.

یا علی...

/ 7 نظر / 11 بازدید
آفرینش

سلام خسته نباشید . خوب کاری کردیدکه یادی از شهدا کردید . ممنون

مهدی.ر.خ

سلام اینکه در مورد شهدا با یه سبک جدید (البته به نظر من مطلب) می نویسی خیلی خوبه. اما در مورد جنگ یه بحث مسائل عاطفی و احساسی و تقوایی داریم که برای یاد کردن و بیاد بودن خوبه. (مثل کارب که تو کردی) اما الآن به نظرم بحث مهمتر اینه که در مورد مسائل عقلانی جنگ بیشتر بحث بشه. آیا جنگ باید آنقدر طول می کشید که این همه عزیزان دچار مشکل بشن؟ آیا یکسری جوونهایی که رفتند و شهید شدند از نظر شرعی (با توجه به سن کمشون) کار درستی کردند؟ و... ولی از اینکه بدون ریا متن نوشتی ازت ممنونم. یا علی

یه دوست

خیلی کار خوبی کردی که از شهدا نوشتی فقط یه نکته بگم: فکر کنم آزانس شیشه ای دقیقا برای همون موقع بود. همون موقع که قرار بود امام رو به موزه ببرند، دیگه حرف از شهدا زدن خریدار نداشت، دیگه بچه مذهبی ها خجالت می کشیدند حرف خودشون رو بزنند از ترس اینکه عامل عقب موندگی جامعه باشند. البته الان هم وضع خرابه و تو زمینه هایی بسیار خرابتر از قبل ولی از این حیث که به شهدا حداقل در ظاهر بیشتر اهمیت داده میشه وضع بهتر شده. یاعلی

ذهني پر از سوار

با غزلي تازه... گام بر مي دارم اما اين گذر بيهوده است تا کليدِ دل نچرخد فکرِ در، بيهوده است آه اي گنجشک من در کنج غمهايت بمان آسمان وقتي نباشد بال و پر بيهوده است کار با ابرو کمانان آخرش رسوايي ست تير اگر از چشم برخيزد سپر بيهوده است و لينک آخرين نقدها و نوشته هايم در روزنامه جام جم به روزم

محمدرضا

سلام قولا من رب رحیم این نوشته هات رو که خوندم دلم گرفت،یاد گذشته ها افتادم یاد هفته شهدا یاد آدم هایی که برای هفته شهدا کار می کردن، آدمهایی که با جون و دل کار می کردن،یاد التماس کردنم از یه نفر که بیاد کمک کنه،یاد خواهش کردن یه عده ای که شب بمونن و کمک کنن و.... راستش یاد خیلی چیزها افتادم .چقدر زود گذشت و چقدر زیاد عوض شدن آدم ها.بگذریم در مورد اینکه یاد روز تدفین شهدا در دانشگاهتون کردی هم اگه بخوام احساسی حرف بزنم باید بگم خیلی دلم پر زد (بالاخره من هم تشیع جنازه شهدا رو دوبار از نزدیک دیدم )اما اگر بخوام کمی با منطق بیشتری به این مسئله نگاه کنم میگم که این کار فقط و فقط و فقط یه کار سیاسی،خودمون رو گول نزنیم! در مورد حاتمی کیا هم شب عید فطر تو شبکه 4 اومده بود و صحبت کرد که شاید جواب سوالت در مورد آژانس شیشه ای 2 بود(الان حال ندارم بنویسم چی گفت). در آخر هم آرزو می کنم همه ی ما و همه ی حضرات (از صدر تا ذیل)،خودشون و گذشته و امروزشون رو فراموش نکنن تا شاید شهدا و خانواده هاشون کمتر اذیت بشن. والعاقبه لاهل التقوی والیقین

رضا

سلام من بیشتر با مقوله ی حماسی داستان ارتباط برقرار می کنم تا با قسمت دینی و مذهبی قضیه .. فکر کنم در نهادینه کردن بخش ملی این هشت سال کم کاری نابخشودنی شده که با توجه به این سرعت دین گریزی نسل جوان (به هر علتی) توجه بیشتر به این مقوله شاید راه حل مناسی تری باشه .. گندی به این داستان خانواده شهدا هم خورده که بعیده این دید بهبود پیدا کنه .. احتمالن این فایل برای همون سال های کذای 76 و .. است! نه؟ ارتباط با آمریکا و ..

مهدی

بیخودی بحث جبهه و جنگ و احساسی نکنیم. این نوشته هم فقط احساسی نیست. به نظرم هر وقت تلنگر بهمون می خوره بجای اینکه به خودمون بیایم که چقدر یاد شهدا و خانواده گرانقدرشون هستیم یا نه می خوایم خودمونو تبرئه کنیم. میگیم احساسی نوشتی. نه آقا یه کم به خودمون بیایم ببینیم کجای کاریم. یا حق