جمع اضداد...

و سال ها و سال ها می گذرد و تو خوشحالی که کربلای آرزوی همه و آرزوی قبل تر های خودت چند سالی است به لطف حضرت ارباب به روی تو هم باز شده و هر بار که می روی می خواهی که زیارت آخرت نباشد. و هر سال و هر سال تشنه تر از قبل می روی و منتظری این بار هم نشانه ای به تو نشان بدهند... و میگذری ساده از کنار آنها که از تو حلالیت می طلبند برای سفر خانه خدا و انگار موقع اذان آن شبکه ای که حرم حسین پسر فاطمه را نشان می دهد برای تو از آن ها که دارند طواف دور خانه خدا را نشان می دهند گیرا تر است و حس میکنی نگاه کردن به گنبد طلای حضرتش و ایوان طلای او و یاد آوری خاطرات همان سینه زدن های پای آن ایوان و اذن دخول خواندن هایش برای تو همان چرخیدن دور خداست نه خانه او...
اما این بار قرار است خودت هم عازم دیاری شوی که انگار تا قبل از رسیدنش تنها حست نسبت به آن سرزمین این بود که در ویترین زیاراتت این را کم داشتی و دوست داری داشته باشی. و تنها یک حس مبهم نسبت به بقیع و مزار حضرت مادر که سالیانی است می خوانی "عقده دل را من وا نکردم آخر... گشتم و پیدا نکردم قبر مادر..."
تمام این ها را که با خودت مرور می کنی چند قدمی از حرم دور شدی و خیلی سریع تر از آنی که فکرش را می کردی وارد بقیع می شوی. اینجا آنقدر شلوغ است و تو ناآشنا که نمیدانی کجا باید بروی و تنها اعتماد می کنی به سیل جمعیت و به مسیری که روحانی کاروان برایتان مشخص می کند. می گوید به راست نگاه کنید. روی پنجه بلند می شوی و آنقدر این سو آن سو می نگری تا میبینی چهار سنگ ساده کنار هم آرمیدند. در پیشگاه چشمان بهت زده ای که حتی نمی توانند بگریند تصاویر کریهی می بینی از آنها که گوش هایت را می آزارند با صداهای "توسل به مردگان و درخواست از آنها حرام است و...". در دلت می گویی " تو دیگر چقدر بدبختی که از دریای محبت پسران فاطمه هیچ درک نکردی که یک قطره اش نیز ما را بس!" همین که به خودت می آیی کاروان به دنبال روحانی اش عازم قدم هایی دورتر است. با آنها می روی چون اینجا را نمی شناسی. چند قدم که دور می شوی طاقت نمی آوری و بی خیال هرآنچه ممکن است باشد می شوی و فورا برمی گردی و همچنان نگاه بهت زده ات را ادامه می دهی...


 در خاطرت می گذرد سلام از بالای پله به پیشگاه امام رئوف و آرام پایین آمدن تا رسیدن با بالای سر، سلام در میان هیاهوی سینه زنان در میعادگاه دل خودت و دوستانت – ایوان طلای حضرت ارباب. و اینجا را می بینی که چهار امام غریبانه آرمیدند که حتی اگر اشکی بریزی، دعایی بخوانی و آرام با خودت زمزمه ای کنی تو را به دورترها پرت می کنند. باورت می شود؟ اینجا باید التماس چشمانت را بکنی که لطفا چند دقیقه دیرتر...! می خواهم تماشا کنم برادر ارباب را کنار سفیر روشنگر کربلا کنار کودک کربلا در کنار رییس مکتب. کمی که به خودت می آیی بهت بر بهتت افزون می شود که به کدام طرف نگاه کنم تا حتی سنگ ساده ای از مزار حضرت مادر را ببینم؟ این همه آدم چگونه انقدر راحت اینجا قدم می زنند؟
اینجا تا چشم کار می کند سنگ است و سنگ است و سنگ. هر جا می خواهی بنشین اما پای این قبور حق نداری بیش از چند دقیقه بایستی. اینجا محل جمع اضداد است. مامورین جهنم این بار در میان بهشت مشغولند و هر کس وظیفه ای دارد. کتابت را می گیرند، اشک چشمانت را خشک می کنند، زنجیر بستند تا جلو نروی، آنقدر بین تو و آن مزارها می چرخند که نتوانی یک لحظه آرام تماشایشان کنی و آنقدر در گوشت صدای شیطان را بلند می کنند که... این بار تو هم نماد شیطان را نه که خودش را در لباس های متحدالشکل می بینی. اینجا خون چشمان علی مرتضی را بر سر می کشند و تو را مجبور می کنند چند قدم دور تر از روضه شریفه با چاه دلت خلوت کنی!
تا مشهد می روی، یک امام، تا کربلا می روی یک امام، اگر آن سال سعادت داشته باشی و کاظمین یا سامرا بروی هر کدام دو امام را میهمانند و اینجا چهار امام کنار هم انگار سر بر زانوی مادر گذاشتند و آرزو می کنی ای کاش حتی تکه سنگی کوچک از فاطمه هم بود. ثانیه شمار غربت فاطمه دارد تمام می شود و کم کم بیرونت می کنند و در را می بندند. نگاهی می کنی به مامورین جهنم که دارند در بهشت را می بندند و از ته دل برای غربت علی...
چقدر بدبخت است آنکه در دامان فاطمه و در بهشت پسرانش، خدمت شیطان می کند! اینجا جمع اضداد است...

/ 1 نظر / 6 بازدید
صالح

السلام علیک یا حسن ابن مجتبی(ع) السلام علیک یا زین العابدین(ع) السلام علیک یا محمد بن باقر (ع) السلام علیک یا امام صادق(ع) السلام علیک یا فاطمه بنت اسد (س) از آن زمان که ره به کویت بردم بی دل گشته ام قلبم که نه جای قلبم آتش است گویی به خاک کوی تو ماندست جانا....