اولین جایی که دل جا موند

خاطراتی از اولین زندگی های فقیرانه ای که دیدم و باور می کردم که چیزهایی که بعضی وقت ها از توی تلویزیون می دیدم اینجا واقعیه، هنوز توی ذهنم هست. از اولین عروسک یک دست و بدون پا با لباس پاره ای که همه اسباب بازی های 3-4 تا دختر بچه بود، از چندتا چوب و یه لاستیک پاره موتور که همه سرگرمی چندتا پسربچه بود ، تا چند تا دونه مرغ و خروس که تمام دارایی خونوادشون بود...
از اون موقعی که فکر کردن ما یه سری زندانی هستیم که اومدیم تبعید تا اون وقتی که یه سری آقازاده حسابمون کردن که جای دو سال سربازی ، دو هفته اومدیم جهادی، تا زمانی که پشت دوربین جهادی همه حرفاشونو خطاب به مسئولین منطقه و مملکت میزدند، به امیدی که حقیر سراپا تقصیر دستش به جایی بنده لابد که با دوربین اومده!
از اون روز به بعد یا از اون سال به بعد که شاید اصرار خونواده برای رفتن من به اولین جهادی زندگیم بیشتر از خودم بود، تا این سال ها که تحویل سال بدون جهادی برام سخته شاید مدت نه چندان کمی میگذره.
وقتی دلی جایی جا بمونه، مجبورت میکنه برگردی... حالا چه اسمش جهادی باشه... چه کربلا!
اما ما خودمون می دونیم که نه از سینه زنی هامون، نه از هیئتامون، که از همین جهادیا رسیدیم به کربلا... از اون وقتی که پشت وانت گفتیم "به سر و سینه بزن بگو یا ثارالله" تا وقتی که "وعده ما کربلا" شد بحمدالله زیاد نگذشت. دلی که یه جا، جامونده بود، جای دیگری هم غیر از پیش خود ما پیدا کرد... به مقصدی رسید که ای کاش ما رو هم برسونند.
و این روزها ماییم و روزشماری اولین جایی که دل، جا موند...
-------------------------------------
خدا کند که دل من در انتظار تو باشد
درون کلبه قلبم همیشه جای تو باشد
مرا نسیم نگاهت به باغ آینه‌ها برد
خوشا کبوتر عشقی که در هوای تو باشد
قنوت سبز نمازم به التماس درآمد
چه می‌شود که مرا سهمی از دعای تو باشد
به گور می‌برد ابلیس آرزوی دلش را
اگر که تکیه دستم به شانه‌های تو باشد
در این دیار حریمی برای حرمت دل نیست
بیا حریم دلم باش تا سرای تو باشد
خدا کند که دلم را به هیچکس نفروشم
خدا کند که دل من فقط برای تو باشد

/ 0 نظر / 13 بازدید