تا فراموش نکنیم

اصولا اینکه در مسیر باشی اول لطف آنهاست و بعدا اینکه بخواهی و کمی هم قدم برداری. وگرنه آب راکدی می شوی که نمازهای یومیه ات هم می شود تکلیف! و بهتر است در این مکتب شاگرد خوب و خودجوشی باشی که از معلمش تکالیف بیشتر طلب می کند و انتظارات او را از خود بالاتر می برد. حالا می توانی تو هم جمعه ها یادآورش شوی که البته اول سبب یادآوری خودت می شود. می توانی جایی بنویسی و می توانی هرکار دیگری هم بکنی.
و خدا نکند این زندگی و این دنیا هم تو را مثل خیلی ها دنیوی کند و آن وقت است که می بینی انگار نوشتن هم تو را به تعویق می اندازد. اگر هم به خودت نیایی همین طور پیش می روی تا اینکه خودشان بیدارت کنند...
و امروز باید تلنگری می خوردم تا از همین طور پیش رفتن ها کمی فاصله بگیرم...
عصر بطور اتفاقی جلسه ای کنسل شد و زودتر از همیشه عازم منزل شدم. پدر آماده رفتن بود. باید عمل کوچک سرپای ای می کرد و من هم به همراهش عازم مطب دکتر شدم. ساختمان پزشکان عجیبی بود. چند طبقه از دکترهای بسیجی (واقعی!) که همه جبهه ای بودن و جبهه ای هم موندن. وارد شدیم و پدرم خودش رو معرفی کرد. منشی بسیار خنده رویی پیش پای ما بلند شد. البته از مادر من بزرگتر بود. کمی منتظر نشستیم. دکتر در ترافیک گیر کرده بود و هنوز از بیمارستان نرسیده بود. این طوفان عجیب امشب قدرت نمایی کرده بود. شعر قشنگی برایم پیامک شد... هیچ دانی از چه رو امروز طوفان می شود؟ لحظه جنگیدن عباس اکران می شود...
کسی نشسته بود کنار ما و قدری چاق نشان می داد. بحثی شروع شد از زبان منشی که اغلب کسانی که در این مطب رفت و آمد دارند جانبازند. برایم جالب بود. منشی ادامه داد که اغلب هم درهای بسیاری دارند. مثلا همین آقای... پدرم از او جویا شد که چه عملی داشته. و رسیدیم به اینجا که در واقع او حامل یک شکم خالی بود. دو کلیه نداشت. روده نداشت. آپاندیس نداشت.و معده او را هم در آخرین بار برداشته بودند. دو دستگاه وظیفه دریافت و هضم غذا را برای او انجام میداد. و این ها را داشت پسر 15 ساله اش در کنار ما می شنید. در حلبچه شیمیایی شده بود و تازه از زیر شیمی درمانی بیرون آمده بود. تمام پف صورتش هم از خوش رقصی روزگار نبود. عوارض داروهایی بود که می خورد. پدرم او را بابت تمام صبوری اش تحسین کرد و اذعان داشت ما همه مدیون شماها هستیم و شرمنده ایم از کوتاهی ها... با خنده ای گفت اگر ببینی آنهایی را که از خودت بدتر هستند دیگر تحمل کردن ها سخت نیست. و گفت وقتی برای دیالیز می روم کنارم جانباز دیگری هست که اصلا متوجه هیچ چیز نیست. نه زمان را می فهمد و نه مکان را. با پرستار می آید و می رود و سال هاست که هیچ درکی ندارد.
چقدر بد بود که وقتی رفت داخل اتاق دکتر، منشی به سبب آشنایی ای که داشت گفت خیلی از این ها هم توان پرداخت هزینه های درمانشان را ندارند. هرچند این دکتر از آنها هم پولی نمی گرفت...
بگذریم امروز روز جانباز بود و خیلی خوب تلنگری خوردم از جانبازی که می گفت قانع باش و پایین دستت را نگاه کن تا تحمل این دنیا برایت راحت تر شود... دیدن این ها که دیدم خیلی موثرتر از قلم ناقص من و حوصله ی تنبلِ نوشتنِ من بود...
خیلی ها رفتند تا بمانیم. خیلی ها ماندند تا یادمان نرود. و ما فراموش کردیم...

/ 0 نظر / 20 بازدید