امشب شهادت نامه ما هم امضا می شود

شب عاشورا هر کس مشغول کاری بود. از نماز و دعا و راز و نیاز. عباس اما کارش چیز دیگر بود. قبضه شمشیر در دست، در اطراف خیمه ها قدم میزد. شاید آن شب همه به صدای قدم های عباس احتیاج داشتند. و چه ذکری بالاتر از صدای قدم های قمر منیر بنی هاشم...
بعد از ماجرای امان نامه و بی اعتنایی عباس ابن علی به شمر، شمر عمر سعد را برای جنگ تحریک کرد. عمر سعد با چهار هزار نفر به سمت خیمه ها حرکت کرد. سید الشهدا از عباس خواست تا ببیند که ماجرا از چه قرار است. عباس هم به همراه علی اکبر و زهیر و حبیب و چند نفر دیگر رفتند جلو و پرسیدند چه می خواهید؟ عمر سعد گفت: امیر عبیدالله گفته یا تسلیم شوید یا آماده جنگ. عباس هم برگشت تا از امامش کسب تکلیف کند. امام فرمود: به شان بگو تا فردا مهلت بدهند تا امشب را با خدا خلوت کنیم و نماز بخوانیم که نماز و قرآن و دعا را خیلی دوست دارم.
شب عاشورا عباس بنی هاشم را جمع کرد و گفت: ...فردا صبح اولین کسانی که به میدان می روند باید از بین ما باشد تا مردم نگویند بنی هاشم یارانشان را جلوتر از خودشان به کشتن دادند. حبیب هم آن طرف تر اصحاب را جمع کرده بود و برایشان صحبت می کرد: فردا اول ما باید برویم برای جنگ. تا نبض ما میزند کسی از بنی هاشم نباید کشته شود تا مردم بگویند اینها بزرگان خودشان را برای جنگ فرستادند و جان خودشان را فدای آنها نکردند. زینب (س) که رفته بود به اما حسین (ع) سری بزند همه این حرف ها را شنید و خندید. از معرفت عباس و حبیب... و این اولین لبخند زینب بود از مدینه تا شب عاشورا...
زمانی که یزید می خواست اسرا را به مدینه برگرداند به همه دستور داد هر کس از آنها چیزی دزدیده برگرداند. از اموال که بازدید می کرد رسید به علم عباس. صدایش بلند شد به الله اکبر. پرسید این پرچم دست چه کسی بوده؟ گفتند عباس ابن علی. گفت این علم دست هر کس بوده قابل احترام است. همه جای پرچم تیر و ضربه خورده ولی دسته آن سالم است.چنان پرچم داری کرده که هیچ ضربه ای به دسته اش نخورده...
رفع الله رایت العباس...
امشب شب دعا و مناجات و نمازه. و البته شاه بیت نوکری ما...
هر که دارد سر همراهی ما بسم الله!

/ 1 نظر / 4 بازدید