بر من لباس نوکریم را کفن کنید

در زندگی لحظاتی هست که بودنشان افتخار، گذرشان حیف و یادشان خاطره است. لحظاتی که در جهادی می گذرد، لحظاتی که در هیئت می گذرد و لحظاتی که در حرم ها. هر کدامشان صفایی دارد وصف ناشدنی و برای ما علقه ای پایان ناپذیر (ان شاءالله). خوشحالم که از امروز دوباره در این هوا پر خواهم زد. از دیشب شوقی در دلم افتاده و البته نگرانی هایی از جنس خدا نکندها...

هنوز سرکار هستم و ساکم رو نبستم. اما دارم با همین نوشته تمام دغدغه های دنیوی ام را در ساعت 2 بعد از ظهر امروز در ترمینال غرب تهران پیاده می کنم، دلم را به دست می گیرم و آرام آرام به سمت مهران حرکت میکنم. امسال انقدر اوضاع به هم ریخت و قاطی شد که هادی گفت حاجی دیگه انگار قسمت نیست. یادمه همون جمله ای که چند سال پیش به خودم گفته بودند رو براش تکرار کردم و اینکه اون لحظه ای که بریدی از همه جا و مطمئن شدی هیچ کس تو این دنیا نمی تونه کار سفر کربلاتو درست کنه! خیالت راحت... همون وقته که ارباب به به دست خودش گره ها رو باز میکنه تا بفهمی طلبیدن یعنی چی.

امروز دارم همه دغدغه های این شهر دل آشوب رو اینجا پیاده میکنم. همه پروژه های شرکت همین جا. دفاع پایان نامه همین جا. حتی مشکلات مالی همین جا. فقط و فقط و فقط، ما ودلی ساده که تنها اعتبارش عاشقی است و آبرویی از قبل نوکری کسی که برای ما تنها دلیل دلخوشی است...

این بار بار پنجم است اگر بشود. برای من یعنی کربلای 5. یعنی رفتن و آرزوی ماندن.

می دانی هنر آن است که در راه خدا بی سر و بی دست شهید شوی، وگرنه بهشت بهای یک قطره اشک بر حسین فاطمه است.

برای من و برای همه همسفران این کاروان و همه زائران اباعبدالله دعا کنید که برسیم و دعاگوی همه دوستان حقیقی و مجازی باشیم و شما هم عرفه برای ما دعا کنید و ما هم برای همه ان شاءالله اگر زنده باشیم زیر قبه حضرت ارباب دعا خواهیم کرد و سر دعای عرفه همه را یاد می کنیم.

این روزها برای همه ما پر از خاطره است. حتی نبودن برخی دوستانمان برای ما همچنان ناراحت کننده است و همین دلیل دومی است بعد از رفاقت و حق برادی که دعاگویشان باشیم. وقتی برای نوشت...

"چقدر آرام و بی صدا. همسفران به کربلا میرن. من دیشب شنیدم که 5 شنبه میرید. قلبم از سینه داره بیرون میزنه. حتی فکرشم اذیت کننده است که رفقامون در حرکت هستند و ما محکم شهرو چسبیدیم. به مرادتون رسیدین الحمدلله. اولین نگاه وقتی از حرم قمر عشیره هاشمیون میای تو بین الحرمین به گنبد و پرچم ارباب میندازی (برای هممون لحظه طلاییه) خواستی سجده شکر کنی که رسیدی و محرم شدی و دیدی گنبد رو، التماس می کنم منم دعا کن. تو دلمون زمزمه "جاماندیم، جاماندیم از قافله" سرمیدیم."

و یا وقتی برام نوشت...

"عوض کن دیگه استتوست رو. الآن دیگه من باید بنویسم: دوباره دوری، دوباره حسرت دیدار، دوباره دیدن رفتن دوستان و موندن مردابی...‎ ‫خیلی التماس دعا دارم‎. ‫خیلی...‎"

و خیلی گفته ها و خداحافظی های دیگر که ای کاش همسفر بودیم و ای کاش همسفر باشیم.

حلال کنیدم حلال کنید همسفران را که این طور قبول ترمان می کنند...

این اشک نیست آب زلال و مطهر است

این چشمه نیست چشمه ای از حوض کوثر است

چشمی که بیشتر به خودش گریه دیده است

فردا کنار فاطمه با آبروتر است

بر من لباس نوکریم را کفن کنید

نوکر بهشت هم برود با ز نوکر است...

حلالم کنید و دعا.

یا علی.

/ 1 نظر / 31 بازدید

خیلی خوشحالم از رسیدنتون بعد از یک سوال دوری و نتیجه دادن تمام زیارت عاشوراها .. امروزخیلی دلتنگم هوایی ... خیلی خیلی خیلی . اینکه بدونی خیلی ها امروز رسیدن و باز تو جاموندی ادم وناراحت می کنه . حتی توفیق خوندن دعای عرفه رو هم نداشتم فقط بسنده کردم به گوش دادن تنها یک دقیقه اهنگ هلدی که پخش مستقیم دعای عرفه بود . اولین باری بود که خدا خدا می کردم طرف جواب نده ... ولی عیبی نداره دوباره سالم و شروع میکنم و دل خوش به اینکه همین تنگ بودن دلها خودش شیرینه و به قولی خوردن حسرت چایی ارباب صفایی دارد ... قبل تر ها گریه گردن برای امام حسین در اعیاد برام مسخره کننده بود ولی یه روز تمام داشته های مادی و دنیوی تکراری میشن فقط همینه که دلزدگی نداره و الان شده تمام داشته ی من . با تمام بی توفیقی که امروز داشتم باز چشم به راه دعایی هستم از طرف میعادی ها ... و ای کاش سال دیگه بخشیده شده راهمان بدهند خصوصا از جانب مردم.