بهانه هایت را بتراش!

بچه که بودم دهه محرم و شبهای قدر و عید فطر برای من روزهایی بود که می فهمیدم متفاوت اند. از حال و هوای خانواده و اینکه "زودتر بخواب که شب تو هیئت خوابت نیاد" و آماده شدن پدر و مادر و آماده کردن من، معلوم بود. از حفظ شدن نواهای حاج آقا مجتبی و ... معلوم بود. از لذت خوابیدن تو هیئت وقتی خسته می شدم روی پای پدرم، از غذایی که وقتی شب بر می گشتیم مادرم می داد و از خیلی چیزهای دیگه.
گذر ایام و لطف حضرت ارباب ما رو در مسیری انداخت که حداقل تا این روزهای عمرمان بیشتر شود از جنس آن ایام ها! بزرگتر که شدم نوروز هر سال برای ما شد به رنگ خاک جهادی و بعدها شب های نیمه شعبان و قنوت سحرگاه نماز صبح حرم حضرت حسین (ع). انقدر که آن یک سالی که نشد فرار کردیم به مشهد. سال های بعد رحمتی بر عرفه نازل شد و باز شب نیمه شعبان آن سال میعادگاه ما شد حرم سیدالکریم. از همان عرفه و بعدها دهه محرم شوق زیارت اربعین شد یکی از دعاهای ما. و چه خوب شد که روز به روز به لطف حضرت مادر(س) آرام آرام روزهای بیشتری در سال برای ما مهم تر شد. این روزها که تازه از زیارت اربعین حسینش برگشتیم خیلی دل و دماغ نوشتن نبود. اما امشب که بین خیلی شهادت ها ماندیم، از رسول خدا و کریم اهل بیت و امام رئوف، بیشتر یاد این افتادم که از امسال دیگر اربعین و این روزها هم ان شاءالله به جمع آن ایام خاص می پیوندد.
میدانی اصلا انگار باید دنبال بهانه باشی تا بپری وسط این هوا. می خواهد سفر زیارتی باشد، میخواهد سفر جهادی باشد، می خواهد پای حرف های آقا امجد نشستن باشد، هیئت باشد، پیاده کربلا باشد، پیامک های جمعه باشد یا اصلا همین میعاد باشد. مهم این است که تو خودت دنبال بهانه باشی. بهانه هایت را خودت برای خودت بتراش. آنها که اهل بازار و سرمایه و سرمایه گذاری اند امروز را همیشه غنیمت می شمارند. فردای بازار معلوم نیست. پس امروز بهترین کارت را بکن و بهترینی که می توانی باش. شاید فردا رکودی شد و این فرصت از دست رفته باشد.
شاید حال و هوای امروزت را نداشته باشی فردا. پس همین امروز را غنیمت تر شمار. چه میدانی؟ امسال وقت داشتی و دهه محرم کم پریدی در آن هوا، شاید سال بعد انقدر مشغله داشته باشی و شاید خدا نکرده دغدغه هایت عوض شده باشد و دیگر نتوانی برگردی. پس همین امروز هرقدر می توانی توشه بردار. شاید دیگر فرصتی نشد.
گاه گاهی میان پیاده روی خسته می شدیم. همه مان. اما در نظرم فقط این بود که امسال تا آخر هر طور شده برو و کم نگذار. شاید دیگر هیچ وقت نتوانی بیایی. پس این ساعت ها را غنیمت تر شمار. موکب کمتر، نذری کمتر، استراحت کمتر، درد بیشتر، خستگی بیشتر، اما غنیمت هم بیشتر. این پیاده روی زمان خیلی خوبی بود برای فکر کردن. خیلی فکر کردن. خیلی افسوس خوردن. خیلی امید بستن. خیلی خجالت کشیدن. خیلی شکر کردن. و خیلی خیلی های دیگر...
همیشه وقتی پای نوشتن این ها می رسد احساس می کنم با این نوشتن ها اجرها از بین می رود. نمیدانم شاید برود. ولی نیت من آن است که شاید خواندن همین چند خط نوشته ساده و بدون ویرایش و بدون فکر! بر دلی اثر گذارد و دیگر آنکه اگر بعدها دغدغه هایم عوض شد و از همه این فضاها فاصله گرفتم که خدا نکند! شاید روزی از سر کنجکاوی و یاد خاطرات برگردم و بخوانم و خودم ببینم زمانی چه چیزهایی برایم مهم بوده و ...
بگذریم...
آنها که همه حرم ها را دیده اند می دانند، غربتی به اندازه بقیع نیست. آنها که اربعین حسین را دیده اند و امشب مشهد را می دانند که غریبی به غریبی حسن ابن فاطمه نیست. از قصد نوشتم حسن ابن فاطمه. آخر آن موقع ها که ای کاش دنیا تمام شده بود، مجتبای فاطمه از نزدیک همه چیز را دید. راه بستن را. دست بلند کردن را. قلاف شمشیر بلند کردن را. هیزم آوردن و آتش زدن را. و خیلی چیزهای دیگر. آنقدر که فرمود اگر من نبودم مادرم راه خانه را گم کرده بود. و بعدش فقط سکوت کرد. با زینب نگفت. با حسین نگفت. با علی هم نگفت. تا علی خودش از فاطمه بپرسد:
این کودکت چه دیده که هی زار می زند؟  هی دست مشت کرده به دیوار می زند؟
و باز هم نگفت و سکوت کرد تا آنجا که پیش چشمش قنفذ و مغیره که لعنت دو عالم بر خودشان و دوستانشان باد! راست راست پیش چشمانش در کوچه ها راه رفتند و بر منبرها نشستند و دم از رسول خدا زدند و اسلام. ولی او آن شب همه سعیش را کرد...
مردک پست که عمری نمک حیدر خورد
نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد
ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد
هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم
نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد
آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم
مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد
سیلی محکم او چشم مرا تار نمود
مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد
لگدی خورد به پهلوم و نفس بند آمد
مادر اما لگدی محکم و سنگین تر خورد
حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد
باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد
قصه ی کوچه عجیب است (مهاجر) اما

وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد...
وای از آن لحظه!
باشد روزی که ما هم جهادی برویم بقیع و در ساخت حرمش آجر بر آجری بگذاریم...


---------------------------------------------
برای اتلاف عمر دو ماه عازم آموزشی سربازی هستم. حلال بفرمایید.

/ 0 نظر / 17 بازدید