اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

وقتی در ذهنت بگذرد که جهادی امسال انگار خیلی برایت جهادی نمی شود و داری بیشتر خودت را گول میزنی و شاید خیلی هم چاره ای نداری و دیگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک کمی با تو سازگار نیستند و باید به خودت بقبولانی که دیگر دارد دوره ات میگذرد و نمی توانی این را باور کنی و اصرار داری که به خودت هم که شده اثبات کنی چنین نیست... آن وقت است که هر متر که این قطار به مشهد نزدیک می شود و هر قدم که به حرم نزدیک تر می شوی برایت مهم تر می شود و تمام خاطرات مشهدهای بعد از جهادی برایت زنده می شود.

همان گوشه جلو سمت چپِ صحن جامع رضوی زیر آن سقف بزرگی که صدرا می خواند، محمد می خواند، حسین می خواند و شاید همه می خواندند و قدر ثانیه هایش را نمیدانستی و خیال می کردی این لحظات که هر ساله تکرار می شود و عادی با آنها برخورد می کردی و تنها شاکرِ بودنِ در آن لحظات بودی، فکرش را هم نمی کردی که زمانی می گذرد و شاید برای آمدن در این فضا دیگر مهیا نباشی...

حالا باید تنها به همان گوشه بروی و دور و برت را نگاه کنی و دوباره دوستانت را به خاطر آوری که دارند می خوانند و سینه میزنند و بعد آرام آرام وارد گوهر شاد شوی. این جا خیلی ها با تو بودند بارها. بعد از نماز خیلی ها با تو به اتاق اشک آمدند و باید یادشان کنی... صفر نهصد و دوازده... الو... سلام!

 هنوز هم فکر می کنی که راهی راه مشهدی و پس لابد سر به راه هستی. اما وقتی پشت سرت را می بینی، می بینی که دارد از شیشه عمرت کم می شود و از توفیقاتت هم! دارد دوران غرق جهادی و هیئت بودنت می شود دوران سالی یکبار جهادی و گاهی هیئت. بعضی وقت ها نغمه های همیشگی هم یادت می رود. با مدد از اکبر روی دست بابا... باید ایمانی کنارت باشد تا بتوانی کامل بخوانی وگرنه فراموش کرده ای. شاید دیگر نتوانی "جهادی هاییم و ز خود بی خبر" و یا "یابن الحسن بهر صید دل ما تیر و کمان لازم نیست" را از حفظ بخوانی. قبل تر ها سالی چندبار مشهدی می شدی و این روزها شاید سالی یکبار.

پس دیگر سرت را پایین تر از قبل می اندازی و روبروی در می ایستی. نگاهی به ضریحی می کنی که عوض شدنش را به خاطر داری و قبلیش را دیده ای و یاد ضریح جدید حضرت ارباب می افتی که آن هم به تازگی عوض شد و آن را و عوض شدنش را و قبلیش را هم به خاطر داری. باید تنت بلرزد که نکند این ها هم از جنس همان ثانیه هایی است که ممکن است کمی بعدتر حسرت قدر ندانستنش را بخوری...

آهسته با خودت زمزمه کن: اما دلم به دیدن گلدسته ات خوش است...

هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست
.
.
.

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

/ 0 نظر / 71 بازدید