باید دوید

وقتی تمام می شود، شب آخر که می شود، شور پایان مراسم آخر که می شود، انگار هر سینه ای که میزنی بجای حسین حسین گفتن باید لعنت بفرستی به این زمانه که باز هم تمام شد. باید شکر کنی که یک بار دیگر دهه اول محرم را دیدی. اصلا همه اش شده خوف و رجا. خوشحالی برای اینکه زنده ماندی و سالم ماندی و توفیقت دادند که بیایی و به بهانه های مختلف جا نمانی. و ناراحتی برای اینکه تمام شد و رفت. تا یک سال دیگر. اگر باشی، زنده، سالم، و اگر لیاقتت بدهند...
اصولا مهم است چطور بگذرانی و چطور تمامش کنی. وقتی دارد تمام می شود اگر افسوس همه وجودت را فرا گرفته باشد، وقتی با حسرت با روضه آخر خداحافظی کنی، وقتی احساس کنی که نه! امسال هم نشد آن طور که باید و شاید حقش را ادا کنی، اما ته دلت روشن است که سعیم را کردم! آن وقت است که سال بعد بیشتر می دهند...
صحبت دل آنکه رفیق این دهه وقت وقت تلف کردن نیست. باید بدوی همه جا. به هر بهانه ای. به هر دلیلی. فقط بدو و بگرد. شاید جایی از آن جاها که می روی مهدی فاطمه هم باشد. اصلا بگذار فقط اسمت را بنویسند. همین که بنویسند آمد هم کلی برکت دارد. وای به حال اینکه قبول هم بشود. میدانی؟ اصولا وقتی تو می گویی حسین جان، قبل از اینکه خودش  آغوشش را باز کند و بگوید "جانم؟"، مادرش چادرش را بر سر تو می کشد که خواسته است را به من بگو گریه کن فرزند غریب من. خودم کار نوکران پسرم را راه می اندازم. اگر دیدت این باشد وقتی گریه می کنی، وقتی سینه می زنی، وقتی نفست می گیرد، وقتی هروله می کنی، و همه اوقات دیگر طور دیگری می شوی. مادرش می بیند. به خدا قسم می بیند.
و خدا نکند بلا و درد و مرض روشن فکر نمایی خوره جانمان شود. این روزها بهترین روزهایی است که شیطان با همین امراض معطلمان نگه دارد که چه...؟ همش هیئت همش روضه همش سینه زنی. بنشین. به کارت برس. تو مسئول فلانی. تو کارمند بمانی. این ها مهم تر است. این همه به سر و سینه زدی. این همه زدند. چه شد؟ چه می شود؟ برو پی کارت. حالا اگر خواستی شب تاسوعایی شب عاشورایی یک سری هم به هیئتی بزن....
خاک بر سر این دنیا و این روشن فکر نمایی هایی که همه اش برای دور ماندن ما از حسین است. نه برادر من. نه خواهر من. این دهه وقت دویدن است. از این سو به آن سو. هرچه می خواهی، هر چه کم داری، هرچه مشکل داری اینجا حل می شود. بابا به جه زبونی بگم؟ اگر خود حسین و مادرش هم هدف تو نباشد، به دید بازاری و تجاری و دنیوی هم بیایی کارت راه می افتد. راه می افتد.
ما همه مسئولیت داریم، کار داریم، زندگی داریم، خانواده داریم، اما همه اش فدای یک تار موی حسین فاطمه. همه اش فدای همان لحظه ای که .... بنیّ... قتلوک... ذ....ک و من الماء منعوک... همه اش فدای همان یک لحظه. اگر کار مردم معطل تو نیست، بی خیال پول و مرخصی و بقیه اش. اگر مردم معطل کار تو نمی مانند، هر آنچه می توانی بکن. فقط بیا. ما را هم دعا کن. بگذار همه با روشن فکرنماییشان شاد باشند. ما وظیفه مان، علت خلقتمان و کمالمان چیز دیگری است...

/ 0 نظر / 13 بازدید