توبه ام را بپذیر

استغفرالله الذی لا اله الا هو...
توبه. اولین و آخرین راه همیشگی هر کسی که گم میشه در هیاهوی این هوای آلوده، فراموش میکنه قبله از کدوم سمته و یادش میره تمام لطف و محبت هایی که لایقش نبوده و گفتن سینه زن اربابه! بهش بدید!، چشم هاش بسته میشه و خیره می مونه در دنیای جنجالی خودش به همه چیزهایی که فکر میکنه مشکلن و همه سوالاتی که به نظرش لاینحل میاد. توبه تمام دار و ندار جوان پرتلاشی است که گاه، از سختی روزگار به ستوه میاد و انقدر میدوه تا برسه باز به نقطه، سر خط! اینجا رو ساختن که بفهمی هر جا باشی باز زیر سایه لطف این خانواده ای و زیر بیرق همین خدای عاشقی! حسین...
میگن دردسر روزگار نمک زندگیه و اسباب مرد شدن مرد! هرچند گاه به ذهنم می رسه که این ها برای سن تو زوده و باید مثل هم سالان خودت راه دیگری رو انتخاب می کردی. اما نهایتا باز به خودم میگم: هدف ما هدف بدی نیست! مثل همیشه میگذرم از آنچه این روزها ذهنم، وقتم و تمام فکرم رو به خودش مشغول کرده که ای کاش سریع تر و به احسن نحو حل شه و امید به اینکه بعد از این سختی ان شاءالله فرجی و راحتی ای باشه که ما هم ثمره تلاش هامون رو ببینیم. خدا کند...
چند روز پیش دیدم انقدر درگیر شدم که انگار نرفتن کربلا خیلی به ذهنم نمیاد. انگار یادم رفته کلا امسال می خواستیم یه کار بکنیم که انگار اون هم خیریتی داره و نمیشه. انگار هنوز باید چشم به راه بمونیم تا اذن دخول ما رو قبول کنن و بگن بیا! گیری نیست. هرچه از او رسد نیکوست. شاید دوست داری امسال با حسرت برایت سینه بزنیم. می زنیم. با حسرت. با دلتنگی و با کمی دلگیری! خیلی ها به حال و هوای ما می خندن. وقتی جایی گفتم امسال برای سال چهارم اذن حضور دادند ( که این واقعه رویدادی از سال گذشته است!) و از کسی شنیدم که پولت زیادی کرده؟ شوکه شدم. و دیدم انگار به ما به چشم دیوانه ای نگاه میکنند که عقل و شعوری برایش نمانده و یا انقدر پول تو دست و بالش ریخته که نمیدونه چجوری خرجش کنه. مهم نیست. خودت میدانی که سال گذشته این هزینه ناقابل سفر برای من به چه قیمتی تمام شد. البته که قیمتی نیست در راه آنچه بدست آمد. اما من انقدری پول ندارم که راحت خرج کنم. این همان گوشه دلگیری ماست که اگر دیگران می خندند به انتظار ما، تو نخواه که بیشتر بخندند به ناکامی مان!
جالب تر اینکه همه فکر میکنن ما در چه حالی هستیم که اصلا یادی از دوستان نمیکنیم و دیگه خودمون پایه راه انداختن دیدن همو و شنیدن احوال همو سپری کردن لحظات با هم نمیشیم. اما نمیدونن این روزها چنان وضعیتی داره که ما از تو هم دور شدیم انگار...
این متن، بعد از مدت ها گذرلحظه های پر دغدغه که ثمرش شده "چقدر لاغر شدی!" های فامیل و " دستی به وبلاگت بکش" های عزیزان و "به کجا چنین شتابان؟" های کسانی که یادآور می شوند... واقعا به کجا چنین شتابان؟ برگرد. این راه هرچند سخت، هرچند زود، هرچند بی پشتوانه دنیوی... اما راه اصلی راه دیگری است. راه همان است که وقتی دیشب دیدم رفقا از هیئت برگشتن و من از جای دیگه به خودم گفتم: خاک بر سرت! تمام دلخوشی سال قبلت این بود که این محرم به کرم ارباب و لطف همان حلقه همیشگی بهترین محرم عمرت شده و حالا انگار فراموش کردی که علت خلقت ما نوکری ارباب است!
شرمندم. این متن رو نوشتم فقط برای اینکه در خاطرات دنیای مجازی بماند که من فهمیدم علت همه این سخت گذشتن های این لحظه ها فراموش کردن که نه، کم توجهی کردن من بود به اصل دلیل بودن ما و خلقت ما. دوست دارم که این محرم بهتر از سال قبل بشه. هرچند این میعاد بهتر از میعاد قبل نیست. ببخش. از تو بعید نیست و که انتظار هم همین است. و تنها امیدم این شده که بعد از این لحظات خودت راه حرمت را باز کنی که از من ضعیف ساخته نیست. امیدم تنها یک تبصره دارد. و آن هم گرفتن عکسی دوباره با همان ها که باید، در همان جای همیشگی است. با هم!
من سعیم را میکنم که هم مشکلم را حل کنم و هم برگردم به همان حال و هوای لباس مشکی، شال عزا، آشپزخانه حضرت و حلقه ماتم. ولی تو دستم را بگیر. دست من گیر که این دست همان است، که عمری ز غم دوری تو بر سرم می زده ام...
-------------------------
دارد شروع می شود آن لحظه های عشق...

/ 1 نظر / 15 بازدید

امروز یکی عازم کربلا بود .یعنی عاشورا تاسوعا اونجاست . به من این قول و داد که به نیابتتون نماز بخونه. چون تنها کاری که از دست من برمیاد همینه.