دعا

اصولا به دعا اعتقاد دارم. به توسل به اهل بیت و واسطه قرار دادنشون پیش خدا. هرچند شاید آدما بیشتر وقتی اوضاع خرابه یاد خدا و اهل بیت می افتن. اما من اصولا وقتی اوضاع خوبه بیشتر حواسم هست. نمیدونم چرا. شاید می ترسم نکنه خراب شه. اما به هر حال دعا رو اسباب آرامش می دونم. دیدی آدمایی که بعد نماز همیشه دعا می کنن؟ یا تو قنوت اصولا حرف خاصی برای گفتن دارن و همین جوری هرچی حفظن رو نمی خونن؟ یا آدمایی که وقتی میرن حرم هزار و یک سودا دارن، اما کلا حواسشون فقط به امام هست؟ از این جور آدما خوشم میاد. به نظرم واسه توسلشون نظر دارن. هردمبیل و سرسری نیست.
از همه این ها گذشته فکر میکنم دعای بقیه در حق من بیشتر کار میکنه. نمیدونم چرا. پدر و مادر که گل سرسبد این دعاهان. بارها این جمله رو از پدرم شنیدم که بسیاری از مشکلات ما رو دعای مادربزرگت حل کرده. هر وقت سر کار مشکلی پیش میاد که انگار دست و پای ما توش خیلی بسته است، درجا زنگ می زنم به مادربزرگت که خلاصه دعا کن اوضاع به هم ریخته. یا بارها شنیدم از مادربزرگم (که خدا حفظش کنه. تنها بزرگیه که دارم!) که وقتی صبح ها از خونه میرید بیرون من میام دم پنجره واستون قرآن می خونم که خدایا بچه هامو به تو سپردم.
اما یه موقع هایی یه کسایی یه دعاهایی واست میکنن که می خوای پر در بیاری. شاید خیلی خود دعایی که میکنن موضوعیت نداشته باشه. اما انگار اون آدم داره ته اخلاصشو بهت می رسونه. اصولا اعتقاد دارم می خوای کسی رو بشناسی ببین چه دعایی میکنه؟ البته حالا برو ببین دیگه اگه تونستی! بزرگی آدم ها از بزرگی دعاشون معلومه. خودخواهن، نیستن، تنگ نظره یا نه، اعتقادشون چیه و همه و همه رو میشه از دعاها فهمید.
چند روز پیش عصر جمعه داشتم برمی گشتم خونه. خسته بودم و کلی هم کار داشتم. یه پیرزنی دست تکون داد. سوارش کردم. هرچند اصولا آدمی رو سوار ماشین نمیکنم که نشناسم. انقدر اتفاقات تلخ شنیدم این روزها که عطاشو به لقاش بخشیدم. وقتی سوار شد همین جوری داشت دعا میکرد. مثلا ایشالا معتاد نشی! یا خدا یه زن خوب بهت بده!! اما آخرین دعایی که وقتی داشت پیاده میشد برام کرد خیلی جالب بود. با همون لهجه غلیط آذریش گفت: ایشالا مثل علی دایی، مثل رضازاده واسه خونوادت افتخار آفرینی کنی!
یادش بخیر یادمه دو سه سال پیش تو جهادی واسه یه خونواده ای خونه می ساختیم که دو سه تا بچه کوچیک داشت. دختربچه ای که کلی باهاش دوست شده بودم (البته اسمش یادم نیست) همیشه سر دهونه میومد پیش ما. شلنگ ملات رو هم همیشه نگه می داشت. کلی باهم حرف میزدیم. یادم نسیت چی شد، شاید سر دهونه بهش بیسکوییت و چایی دادم که یه هو برگشت گفت: دست شما درد نکنه. ایشالا بری کربلا! دلم ریخت واقعا. هرچند جاموندن امسال ما حتما حکمتی داشته که نفهمیدیم، اما ای کاش دوباره با همون صدای کودکانش این دعا رو واسم می کرد. سه سالش بود. بگذریم...
آرزومه یه بار دیگه ببینمش و بشناسمش و ازش بخوام واسم دعا کنه.

/ 3 نظر / 2 بازدید

استمراد و حفظ رفتاري كه همين دعاي بقيه در حق آدم ادامه داشته باشه خيلي مهمه.

ایمان

زینب و میگی ؟ دختر علی آقا ؟ اگه منظورت اونه که خانومی شده برا خودش .