آقا اجازه...!

آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!

قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان

اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!
آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!

«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
یا زیر دستهای نجیب تو در امان!

التماس دعا.

یا علی

/ 1 نظر / 14 بازدید

سلام. .متن زیرشاید ربطی به بلاگ نداشته باشه ولی گفتم شاید تلنگری باشه برای بقیه که ارزشش پدرمادرا رو بیشتربدونن! دردوران جست و خیزهای خردسالی و هنگام سرخوشی های کودکانه، موقع راه رفتن یا دویدن ،هرزگاهی دریک لحظه کوتاه بازمی ایستادم ، با نیم نگاهی به پشت سرم می نگریستم.دران لحظه ی کوتاه گویی همه چیز دروجودم و اطرافم متوقف می شد. می خواستم بدانم ایا پدرم هنوزپشت سرم هست؟ وقتی مطمئن می شدم که هست ، دوباره همه چیز درتصورم به حرکت درمی امد و برایم زندگی ازسرگرفته می شد. تصور اینکه روزی اورا پشت سرخودنداشته باشم تمامی تصویرهای ذهنی ام را به اتش می کشید.با گذراز دوران کودکی ، خیلی زود اموختم که پدریاید پیش رو باشد . از ان پس هرگز حتی شانه به شانه اش حرکت نکردم .همواره نیم قدمی عقب می ایستادم . جلوترکه راه می رفت احساس می کردم هویتی دارم بی انتها ، اسمی سترگ.امروز سالهاست که ازرفتنش میگذرد. خاطرات زیبا ، پندها و حمایتهایش را همچنان با خوددارم .اما هیچگاه نتوانستم شانه هایی امن و محکم برای گرستن در لحظات دلتنگی ام بسازم .قدرپدرمادرا رو بدونیم