از ما که گذشت

از ما که گذشت...مادری را دیگر
در خانه به پیش چشم دختر نزنید...

/ 1 نظر / 9 بازدید
محمدرضا(مزاحم همیشگی)

• روضه جانسوز تر از غربت او هم می شد؟ شعله در شعله دل کوچه پر از غم می شد کوچه در آتش و خون داشت جهنّم می شد "باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را..." روضه مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد بین دیوار و در انگار زنی جان می داد جان به لب از غم او عالم و آدم می شد لااقل کاش دل ابر برایش می سوخت بلکه از آتش پیراهن او کم می شد زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟ بیست سالش نشده داشت قدش خم می شد تا زمین خورد صدا کرد: "علی چیزی نیست" شیشه ای بود که صد قسمت مبهم می شد آن طرف مَرد، سکوتش چِقَدر فریاد است روضه جان سوز تر از غربت او هم می شد؟ میخ ! کوتاه بیا ، همسرم از پا افتاد میخ هر لحظه در این عزم، مصمّم می شد غنچه دارد گل من تیغ نزن بی انصاف حیف، بابا شدنم داشت مسلّم می شد ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن کربلا بود که در ذهن مجسّم می شد کوچه در هیأت گودال در آمد آن گاه... بارش نیزه و شمشیر دمادم می شد اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود اشک و لبخند در این فاجعه توأم می شد سیبِ سرخی به سر شاخه ی نیزه گل کرد داشت اوضاع جهان یکسره در هم می شد که قلم از نفس افتاد، نگاهش خون شد دفتر شعر پر از وا