کنار قدم های جابر

کنار قدم های جابر، سوی نینوا رهسپاریم
ستون های این جاده را ما، به شوق حرم می شماریم
شبیه رباب و سکینه برای شما بی قراریم
از این سختی و دوری راه، به شوق تو باکی نداریم
شاید این بهترین لحظاتی است که قرار است بیاید. اگر لایق باشم و برسم و سالم باشم و درکش کنم. که البته از سر ما زیاده لطفی است و شاید به برکت دل پاک برخی همسفران اسم من را هم نوشتند. تا تیک حضورم را هم بزنند یا نه... دعا کنید که بزنند!
تمام این دهه محرمی که گذشت برایم شده بود بهترین دهه. پرواز از این طرف به آن طرف به هزاران امید و آرزو که نه... به هزاران دلخوشی. نه اینکه امید و آرزویی نبود، بود، خیلی هم بود، اما بیشتر از آنها این بار دلخوشی های من بود که در آن لحظات زنده شان می کردم. شاید زندگیشان می کردم. و شاید بهترینی که می خواستم در همان امید ها و آرزوها، زیارت اربعین بود.
هنوز هم باورش برای خودم سخت است شدنی شده باشد. بنابر تمامی محاسبات زمینی این معادله مجهول بود. یعنی همین محدودیت های زندگی این روزهای من اجازه شدنی شدنش را نمی داد. اما به لطف حضرت ارباب انگار تا این مرحله آمده که اسمم را بنویسند و اگر هم نرسید شاید بگویند الاعمال بالنیات! قبولش کنید. البته نفسانیتم بیشتر از آن و ایمانم سست تر از آن است که انقدر عرفانی بپذیرمش. باید خودش را هم ببینم. برای من این طور بهتر است. تا اینکه ندیده اسمم را رد کنند و قبول. ای کاش هم ببینم و هم درک کنم و هم قبولم کنند. ای کاش...
به همان اندازه که انگار این بار گنگ می نویسم، خودم هم گنگ هستم. هر بار قبل از سفرهای کربلا اضطراب هایی از جنس شدن و نشدن ها بود و اما بعد از اینکه شرایط ثبت نام و کاروان و ... حل می شد، دلم آرام می شد و به امید، پا در راه می گذاشتم. اما این بار خیلی مضطرب تر از آن بارهام! نمی دانم دلیلش چیست. شاید ترس از ازدحام مهران، شاید ترس از رسیدن، شاید ترس از اینک واقعا منم که دارم راه می افتم؟ و کلی شاید دیگر.
اما دلم به همین خوش است که اگر شب نیمه شعبان و یا روز عرفه مهدی زهرا در حرم حضرت ارباب بوده قطعا!، مطمئنا این سه روز هم از نجف تا کربلا پیاده می روند، حالا چند قدم آن طرف تر یا جلوتر! اما مطمئنا آنها که به آن مسیر می رسند پا به پایش می روند. باشد که قبول افتد.
1435 ستون است از نجف تا کربلا. از تعداد همه میعادی ها، جهادی ها، هیئتی ها، دوستان و آشنایان و رفقای هم مسیری زندگی من بیشتر. شاید البته هنوز که نشمردم. اما مطمئنا هر قدمی که برمی دارم، اگر برسم و بردارم برای همه خواهد بود. به نیابت. فقط ای کاش دعا کنید که برسم و درکش کنم. می گویند قواعد آن زمین این روزها متفاوت است. این روزها التماست می کنند که بگذاری به تو خدمت کنند، خستگی ات را در کنند، غذا و نوشیدنی به تو بدهند، میوه تعارفت کنند و اجازه شان بدهی از تو میزبانی کنند. می گویند کودکان پا برهنه وسط خیابان دنبالت می دوند که از ظرف آب آنها هم بخوری، می گویند مادران پیر التماست می کنند که توفیق شان دهی برایت غذا درست کنند. آن طرف تر کسی است که با نخ و سوزن و چرخ خیاطی نشسته تا مبادا اگر لباس زائری آسیب دید، نگرانش باشد. کمی آن طرف تر کسی نشسته و خواهشت می کند که با تلفن او به هرجای دنیا که می خواهی زنگ بزنی و خبر سلامتی ات را به خانواده ات بدهی. اصلا انگار همه می دانند مهدی فاطمه از آنجا عبور می کند. همه دارند تمرین سربازی اش را می کنند و تمرین حکومت علوی اش را. آنجا جایی است که دست فقیر و غنی در یک کاسه است. هیچ کس نمی داند فقیری یا غنی. آنجا جایی است که همان مادر فقیر کهنسال تمام بضاعتش را در سفره می چیند و عاشقانه تماشایت می کند که ببیند این غذا را دوست داری یا نه! وقتی از گلویت پایین رفت پرواز می کند که او هم خدمتی به زائر حسین کرده است. و سختی اش آنجاست که میدانی این چیزی که در سفره برایت مهیا کرده تمام بضاعتش بوده. دیگر ندارد! حتی برای فردای خانواده اش. حالا می توانی بخوری؟ اگر نخوری انقدر ناراحت می شود که فکر می کند توفیق خدمت به زایر حسین را نداشته و شکایتش را پیش خود او می برد. که حسین! حالا چون من فقیرم، چون بی سرپرستم نباید بتوانم به زائر تو خدمت کنم؟ حالا می توانی نخوری؟ نمی دانم چجور جایی است؟ فقط شنیدم و خواندم. می روم تا خوانده ها و شنیده ها را ببینم. ای کاش به لطف مادرش که همه زیر سایه او هستیم، ببینیم و بفهمیم.
مهدی فاطمه همه جا نگاهمان می کند. اما آنجا مثلِ منِ گناهکار هم بیشتر حس می کند که آقا نگاهش می کند. باید مراقب تر باشی.
خبر فوری است، خیلی فوق العاده
خبر را یک نفر با گریه داده
به همراه همه، مهدی زهرا
نجف تا کربلا پای پیاده...
التماس دعای فراوان!
یا حسین!

/ 1 نظر / 16 بازدید

من روز و شب به کرببلا فکر می کنم یعنی همیشه و همه جا ، غبطه می خورم حال مجاورین حرم هم حکایتی است هرشب کنار فاصله ها ، غبطه می خورم دیدم پیاده های حرم ، پا برهنه اند برزخم ها و تاول پا ، غبطه می خورم دارد تمام می شود این ماه اشک وخون هردم به ماه خون خدا ، غبطه می خورم این اربعین اگر نروم تا به کربلا برزائران کرببلا غبطه می خورم التماس دعا