برگه ها بالا

حـتی خـدا مـیان حسـینیهء غمـش
سوگند خورده است به ماه محرمش
شبهای قدر محترم و با فضیلت اند
امّـا نمی رسند به شبهای مـاتمش
امروز نه، غروب همان سال شصت و یک
مـا را گـره زدنـد به نخـهای پـرچمش
این دستمال گـریه پر از نـور می شود
وقتی به دست روضـهء خورشید می دمش
چشمی که از برای تو گریان نمی شود
باید حـواله داد به دست جـهنمش
جانم فدای ِ محتشم خانواده ات
با این چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش
---------------------------------------------------

هرچند بگویند فرصت تمام شد، اما یک سال به انتظارش می مانیم و به شوقش بر سر و سینه می زنیم!
ارباب ما به بزرگیش کممان را قبول می کند. مطمئن باش...

فرصت تمام شد...برگه ها بالا!

/ 0 نظر / 19 بازدید