الحمدلله...

و الحمدلله امسال هم به برکت جهادی سال تحویل شد...
هرچند خودم رو برای جهادی سختی آماده کرده بودم، بدون اغلب دوستانم، بدون اغلب هم فکرترهام!، بدون اغلب اونچه از جهادی می خوام... اما لطف خدا شامل حال ما شد و جهادی امسال از 3-4 سال اخیر خیلی بهتر برگزار شد. امیدوارم تمام امسال مثل آغازش بطور غیر منتظره ای خوب باشه! البته که ما هرچه داریم از اهل بیته. ولی جهادی هم برکتیه که به نظرم خود اهل بیت توی سفره ما قرار دادن.
می گفت از بین تمام اهل بیت هر کس دلش به کسی نزدیک تره. یکی حسینیه و یکی فاطمی. یکی حیدری و یکی زینبی. یکی تا اسم حضرت امام رئوف میاد دلش می لرزه و یکی وقتی به مظلومیت امام هادی فکر میکنه. و از اونجا که "کلهم نور واحد" پس همه اهل بیتی هستند و فرقی نمیکنه دلت کدوم وری بیشتر بلرزه.
البته جسارتی نمیکنم و نمیگم من بیشتر کدوم وری دلم پرواز میکنه. هر چند شاید معلوم هم باشه! اما در لحظات خاصی از لحظات من حضرت زهرا(س) خیلی بوده! اقلا من فهمیدم...
... همه شبهای 23 ام ماه مبارک و روضه های معروف حاج آقا مجتبی رحمه علیه...
... اولین سفر کربلا و اولین جملات خاص روحانی کاروان ما که می فرمود از همین الآن با خودتون قرار بگذارید و ثواب زیارتون رو هدیه کنید و بسپرید به حضرت زهرا. از خدا و حضرت زهرا هم بخواید که تو این دنیا خرج نشه و نگهش دارن برای قیامت. و از اون روز این شد نیت همه زیارت ها و جهادی ها و هیئت ها و همه سرمایه گذاری های دیگه ما!
... شاید دبستان بودم که نیمدونم از کی شنیدم و به دلم نشست که هر وقت کارتون گیر کرد 5تا صلوات نذر حضرت زهرا کنید... به همین راحتی.
... از اولین سفر کربلا توی ذهنمه که می گفتن توی حرم حضرت امیر، امام حسین و حضرت عباس روضه حضرت زهرا نخونید! بازش نمیکنم، معلومه چرا...!
... از آخرین بیت شعر همیشگی جهاید و کربلای ما ... عقده دل را من وا نکردم آخر... گشتم و پیدا نکردم قبر مادر...
... از همون باری که پای ما خیلی به هیئت باز شد و روضه هم روضه حضرت زهرا بود و ایام، ایام فاطمیه...
... از اون بیتی که توی هیئت کاملا زیر و روم کرد... تا وقتی سایه حسین رو سرمه... آی دنیا! مادر حسین مادرمه...
... و از حکایت این روزهای من که گفتند یک ماه دیگر اگر بطلند و اذن دهند و راه دهند و گناهانم پیش پایم را نگیرند... عازم زیارت مزار حضرت مادر می شوم... و اگر عمری باشد!
حکایتی است خلاصه حکایت دلبستگی های مادر و پسری!
...

آمده بود برای سرشماری. پرسید مادر جان شما چند نفرید؟
گفت می شود خانه ما باشد فردا؟
گفت چرا؟ چه فرقی میکنه مادر جان؟
گفت شاید تا فردا از پسرم خبری بشه...

/ 0 نظر / 20 بازدید