این ثانیه های گذران صبر ندارند

این بار بیش از هر بار محتاجم به زمان. که شاید بفهمم چه گذشت! که باید باور کنم تمام شدن ثانیه هایی که شاید مزد سالی انتظار و چند ماهی تلاش و چند قطره ای ادای احترام بود... که نه. این ها را چه قابل؟ ولی قطعا لطفی بود که می دانم این بار هم شایسته اش نبودم و بخشیدند مرا به کرم اربابی و به لطف دوستانی که مباد از قافله جا بماند... محتاجم به زمان، که هرچند تلخ، هرچند سخت، اما باید باور کنم گذر ثانیه ها را و نیستن آنجا که باید را. که مرور کنم خاطرات چند سالی که هر سال تحفه ای دادند و ما...
اول بار که فقط به تماشا گذشت و به اینکه کربلا کربلا که گفتند و می گویند و شنیدی اینجاست. باور کن که رسیدی! به جایی که خیلی ها با آرزویش به خاک رفتند. خیلی ترها در آرزویش ملتمس دعا شدند و شاید خیلی خیلی ترها حتی لیاقت حب آن را هم پیدا نکردند.
دوم. شوک از دیدن سامرا و اندک مجالی برای نگاه به بارگاه کاظمین. مجالی در حد یک سلام و حس شباهت عجیب حرم به صحن و سرای علی ابن موسی الرضا. اینجا سخت می توانی غریبی کنی! سخت. همه چیز آشناست. باید به یاد آری حرمی را که چندین بار در آن آرام گرفتی و بفهمی که از همان حرم راهیت کردند. این شباهت نه بی معناست و این حس نه عجیب!
سومین بار و سومین شب نیمه شعبان و حرم و تولدی دوباره. قنوتی مبارک به قامت والای " اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن..." سحر شد! وقت باور است...هنوز ایمان نیاوردی؟ باور کن که آشنایمان خودش بود و گذرنامه مان، بی قرارقلبی، پر از خون و آبرویمان دستانی که عمری به سر و سینه زده بودند و شاید اندک صدایی که توان ادای احترام را هم نداشت...
و امسال... که زودتر از همیشه دیر شد و بهتر از همیشه گذشت. هر چند این بار از همان آغاز راه، دلهره پایان بود و اضطرابی از خدا نکند های احتمالی! که حقا خدا نکند...اما تمام شد نه به شب سیاه بغداد. که به روشنای سحر و ،خوش نوا، نغمه اذان حرم جوادش. مگر نه اینکه هر سال براتت را از پدری گرفتی که تو را به زیارت فرزندش رهسپار کرد؟ مگر نه آنکه در حرم غریب پدرش به یاد غریب طوست دعا کردی و زیارت؟ این بار بیشتر از حد سلام، مجالت دادند تا بگویی هر آنچه سه سال می خواستی و نتوانستی.
دل خوش کن ای دل، به همان دعای دسته جمعی که ای کاش سال بعد باشیم و لیاقتمان دهد که عرفه، به اندازه تمام عمر در حرمش سینه بزنیم...
انگار چند روز که هیچ، این روزها چند هفته هم کم است برای نوشتن. علاوه تر آنکه از اول هم توانی نبود. وای به حالت که در مسیری قدم گذاشتی که نه میدانی و نه می فهمی... دوباره تویی و دلی که خجلت زده در آرزوی اولین هیئتی است که ساعتها بلرزد و دستانی که در بغض دوری شبکه های ضریح بر سینه بکوبند که یادت باشد... یادت باشد که...باز هم تویی و چشمانی که حالا که ضریحی نیست، حالا که گنبد و مناره ای نیست، حالا که ایوان طلایی نیست بهتر که زل بزنند به سیاه تاریکی ،چراغ خاموشی، همان هیئت که دوباره میعادگاه تو شد با همان کس که هر سال گرفت دستان گناه آلود و آبرویت بخشید و راهیت نمود...
آدم شو!

/ 3 نظر / 8 بازدید
انجمن ادبي ايرانيان

با سلام بالاخره تمامی زحمات شبانه روزی ما جواب داد انجمن ادبی ایرانیان تا چند روز دیگر آغاز به کار میکند. مکانی زیبا برای ارائه ی همه ی زیبایی هایی که خلق میکنیم و دوست داریم تا دیگران هم این زیبایی ها را ببینند و از خواندنش لذت ببرند. محیطی بسیار جذاب و کاربرپسند با امکاناتی فوق العاده زیبا میخواهیم کتابی بزرگ از ادبیات ایرانیان در فضای مجازی ایجاد کنیم.کتابی که دربردارنده ی مطالب تمامی ایرانیان ادب دوست و ادب پرور باشد. علاقمندان می توانند username مورد علاقه خود را به نشانی anjoman1390@gmail.com ایمیل نمایند.اولویت با عزیزانی است که زودتر ایمیل ارسال نمایند. تمامی عزیزان میتوانند دارای محیطی به آدرس اینترنتی username.adabsara.com باشند. منتظر خبر آغاز به کار سایت باشید

Ali soleimani

سلام قطامی و چشمان عراقی ت سیاه اند قطامی و این شعر دگر شعر دری نیست با غزلی به روزم و چشم به راه قدم های شما . با احترام علی سلیمانی B19.blogfa.com

اسماعیل

عادتُهُم اِحسانُ اِلی المُسیئین