وعده ما بهشت

در هوای این شهر آلوده گاهی در کنار بوی دود و اگزوز در میان سر و صداهای همه اشیا و احجام بوی خوبی به مشام می رسد اما نه بوی ادکلن بانوانی که از کنارت عبور می کنند، صدای دلنوازی به گوش میرسد اما نه صدای موسیقی بلند خودروی پر سرعت کنار تو. اما شده تا حالا بینی ات را محکم بگیری و گوشت را محکم تر که نه این را بشنوی و نه آن را؟
وقتی شهیدی پا به میدان دنیای تو می گذارد دارد عطر خوش کربلای فراموش شده ات را به یاد مردمان این شهر می آورد. یاد آوری میکند که:
رفتیم تا بمانید... می آئیم تا راهتان گم نشود...!
و صد حیف بر مثل منی که یادم می رود و یا برنامه هایم جور نمی شود و یا حس و حالش را ندارم که چند قدمی مشایعتشان کنم. این یعنی بینی ات را و گوشت را محکم ببندی که مبادا شنوی بویشان را و مبادا بشنوی صدایشان را.
امروز که به جحسب توفیق اجباری مشرف به زیارت حضرت سیدالکریم شده بودم زیارت عاشورایی خواندم به یاد زیارت عاشورای کربلاهای همیشه و این بار با سیدالکریم وعده کردم که ای کاش عرفه زیارت عاشورایی در حرم حضرت ارباب بخوانم به یاد سیدالکریم. نمی دانم چقدر امسال ما را می بخشند و آیا راهمان می دهند یا نه. اما به لطف خدا و کرم ارباب امید بستم!
امروز که می خواستم از شهدا بنویسم برای خودم دیدم که همراهی بهتر از من نوشته و باز هم همه کامنت های خصوصی این میعاد برای من لذت بخشی بیشتری از نوشته های مقصور خودم را به ارمغان آورد. بهتر آن که عین مطلب را دوباره بخوانم:
"امروز هربار که مراسم تشییع شهدای گمنام رو از تلویزیون می دیدم از ته دل و با تمام وجود ضجه می زدم که چرا من آنجا نیستم و پیش خودم فکر می کردم که چه قدر پای یک آدم (خودم) می تواند گیر دنیا باشد که  توی همچین مراسمی حضور نداشته باشد... این روزها هر شب که به خانه برمی گردم و یا در طول روز زیاد به عبارت "غربتت بس که مرا شیعه تو می نامند" فکر می کنم... انگار ذهنم بی اختیار دنبال مصداق برای این جمله می گردد و آن وقت است که دردم می گیرد برای مولایم... غربت آن نیست که مردم ببرندت از یاد، غربت آن است که "یاران" ببرندت از یاد... حقا که اسم وبلاگتون با مسماست... ازتون یاد گرفتم که با آدم های بزرگ قرار بگذارم و یه میعادگاهی رو مشخص کنم. امروز تصمیم گرفتم مراسم تشییع شهدای گمنام رو یه میعادگاه قرار بدم با مولا... با مادر... با ارباب... اگر دیر آمدم مجروح بودم... اسیر قید و بند روح بودم... زیاد دلم برای کربلا تنگ می شود و آن وقت است که دلم برای خودم می سوزد... چراکه از کربلا که می آیی تازه خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد..."


آن روز که با هم قرار گذاشتیم تو به قولت عمل کردی... ای کاش من هم بتوانم... روزی که گفتی وعده ما بهشت!


--------------------------------------------------------------
-    هیچ عجله ای نیست. سر فرصت ان شاءالله. همین که هم چنان همراهید باعث دلگرمیه.
-    از حافظه شعری خوبی برخوردارید. این ها که می نویسید زیباترین بیت های این سال هاست.
-    ان شاءالله عرفه. حدود 18-19 مهر.
-    قرار با بزرگان تنها راه رسیدن به آنهاست!
-    روزی کسی به خدا گفت کجای زندگی من هستی؟ خدا مسیر زندگی اش را نشانش داد. دید که در همه مسیر دو رد پا هست. پرسید این ها رد پاهای کیست؟ خدا گفت یکی مال توست و دیگری مال من. پرسید پس چرا بعضی وقت ها تنها یک رد پا وجود دارد؟ این ها همان زمان هایی است که من را در مشکلات رها کرده بودی و تنهایم گذاشته بودی. خدا گفته آن ها رد پای من است. نه تو. در آن لحظات تو را در آغوش گرفته بودم تا آسیبی به تو نرسد. با هم از آن ها عبور کردیم و بعد باز هم خودت به راه افتادی...(این روزهای سخت روزهای خوبی است!)

/ 0 نظر / 8 بازدید