مادرم داد زد بمان...بردند

 قیامت روز عجیبی است؛ دست و پایم علیه من شهادت می‌دهند؛ زبانم به کام من نمی‌چرخد  و رازهای مگو آشکار می‌شود؛ در و دیوار گواه می‌شوند؛... .
و ندا می‌دهند: أین الفاطمیون؟
پایم به فاطمی بودنم گواهی می‌دهد؛ به روضه رفته است.
زبانم گواهی می‌دهد؛ ذکر او را گفته است.
اما؛
در و دیوارم... نه،
زندگی‌ام نشانی از فاطمه نداشته.
دیوار خانه‌ام نشان از عکس خودم دارد؛ خودپرستی.
نشان از نقاشی فرنگی دارد؛ بر میز کارم مجسمه‌ای هنری نشسته؛... .
نه محیط اطرافم برایم گواه خوبی نیست...
أین الفاطمیون؟

قیامت روز عجیبی است. آنجا که همه علیه من شهادت می دهند... آنجا که در و دیوار و زمین و آسمان از من شکایت می کنند! تا آتش راه درازی نیست. چند قدم بیش نمانده...
می ترسم. راه نجاتی نیست. و بیشتر می ترسم.
و مثل همیشه فرزند، به دامان مادرش پناه می برد... بانویی از راه میرسد. دو دست به شفاعت آورده! می گویند یادگار کربلاست...  
منادی ندا می دهد: این الفاطمیون؟
دنیای محشر عوض می شود، انگار.
این بار پایم گواه است که به هیئت رسیده است...
دستانم گواهند که از غم او بر سر و سینه زده اند... و عمری به کوتاهی جوانی ام به عشق وصال فرزندش!
و چشمانم...
که ما دیشب فریاد زدیم...
تا وقتی سایه حسین برسرمه        آی دنیا! مادر حسین مادرمه...
می خواهی باور کن... می خواهی، نه!
می دانم ،امروز سخت تر از دیشب خواهد گذشت و امشب سخت تر از امروز! می دانی چرا؟ چون...
آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان!... بردند...
-----------------------------------------------------------

/ 1 نظر / 14 بازدید

« صبر زیبا » ، تو خطبه این خیلی به دلم نشست .