باید امشب بنویسم

به دلایل زیادی دلم می خواست که امشب فقط بنویسم. فقط بنویسم.
ناراحتی از شرایط این روزها که انگار این جماعتی که سکان مملکت رو به دست دارند به هر فکری هستند جز این مردم! که بماند.
بعضی از فشارهای این روزها که باز هم بماند.
دلتنگی من برای خیلی چیزها از جمله حرف زدن با دوستانم که انگار این روزها فقط به سرشلوغی هامون اضافه میشه و به درگیری ها. دلم تنگ شده واسه اون روزهایی که با بچه جمع میشدیم تو کانکس و بودیم و کار می کردیم و می گفتیم و دوست تر می شدیم و بزرگتر. دلم تنگ شده واسه اون روزها که با یه اس ام اس با رسول می رفتیم سینما و از خیلی چیزها هم حرف میزدیم. دلم تنگ شده واسه همه اون فیلم هایی که تو سینما نشستم و انگار اصلا ندیدمشون. انقدر که با هم خوش بودیم و حواسمون به فیلم نبود. اون پرده بزرگ سینما فقط بهانه ای بود که دور هم باشیم. حتی اگر 12 نفری ردیف اول بشینیم و تو فاصله نزدیک و بزرگی تصور سر درد بگیریم. اینها هم بماند.
چقدر دلم می خواد بنویسم از جهادی ها و انتظارهای همیشگی قبل جهادی و خاطرات تکرار نشدنی همه اون روزها و شب ها. چقدر می خوام بنویسم از "به سر و سینه بزن" هایی که مسیر زندگی مارو عوض کردن.
چقدر می خوام بنویسم از حس جاموندن و نرسیدن به پای ضریحی که این روزها رنگ و روی تازه ای پیدا کرده. شاید دیگه فهمیده باشیم چه کردیم که امسال قبول نشدیم. خدا کنه سال بعد... چقدر دوست دارم بنویسم از به دل نشستن این یه بیت شعر...

این ضریحعجمی کاش بشیند به تنت        جای آن پیرهنی را که عرب ها بردند...

چقدر دلم تنگ شده برای ساعت ها حرف زدن و پیاده راه رفتن با محسن و رسول. با سجاد و علیرضا. با ایمان و مهدی و رضا. که انگار همون صحبت ها سوپاپ اعصاب ما بود و باعث میشد انقدر روی در و دیوار از هر چیزی ننویسم...
چقدر دلم تنگ شده برای نشستن گوشه سمت چپ حیاط مدرسه نور و بیشتر دیدن حاج آقا مجتبی تا شنیدنش. برای همون گعده همیشگی بعد از روضه و برای همون آب میوه فروشی هر شب بعد از سخنرانی حاج آقا مجتبی که معلوم نیست دیگه اونجا بریم. دلم برای همه شیطنت های شب های قدر و بخش های دعای جوشن کبیر تنگه و برای همه احساسات عجیبی که موقع تعریف از شب آخر حضرت امیر و وصیت با فرزندان و روضه حضرت مادر داشتم.
دلم تنگ شده برای همه دوندگی های کاروان و جفت  و جور کردن سفر و کاروان و همه خستگی های جاده و راه، فقط به امید اولین لحظه ای که چشمهات به گنبد طلا می افته. حس دوگانه ولع دیدن و خیره شدن به گنبد حضرت ارباب و خجالت از روی سیاه و دل سیاه تری که بردم و سر به زیر انداختن از همه شرمندگی هام. حس دوگانه یک قدم عقب گذاشتن از "ما را به کوی بزرگان چه راه؟" و دو قدم به جلو پریدن از شوق رسیدن دوباره و امید به اینکه یا بخشیده شدی یا نگاهی به صفحات پر از گناهت نکردن که اومدی.
میدونی این روزها دلم خیلی پره. اما واقعا گوشی برای شنیدن و جایی برای گفتن نیست. انگار "مرد آن است که در کشاکش درد سنگ زیرین آسیا باشد" ها رو باید با خودت تجربه کنی.
اما بی خیال.
خوش به حال سفیری که این روزها قراره سلام ما رو هم برسونه به گنبد سبز حضرت رسول. به تک تک ذرات خاک بقیع. همیشه فکر می کردم اون ها که میرن کربلا خیلی آدمای خاصی باید باشن. اما این روزها فکر میکنم تا محرم نشده باشی اهل بیت راهت نمیدن چشم به مزار مادرشان باز کنی.
خوش به حالت ایمان... برسان سلام ما را...

/ 3 نظر / 15 بازدید
هانیه

چه ساده و راحت نوشتی..چه به دل نشست...تو کجایی ما کجا...چه دلم مشهد خواست!!!ولت چه صافه.چه دلم گرفته...به شکوفه ها به باران بدسان سلام ما را.باشه؟

هانیه

چه ساده و راحت نوشتی..چه به دل نشست...تو کجایی ما کجا...چه دلم مشهد خواست!!!دلت چه صافه.چه دلم گرفته...به شکوفه ها به باران بدسان سلام ما را.باشه؟

مجید

این حس غرق شدن در کارها من را هم خیلی اذیت می کند(و البته فکر می کنم همه را). نمی دانم باید خود را به زندگی جدید عادت دهیم و حسرت گذشته را بخوریم، تلاش کنیم بیشتر از این درگیر نشویم و حداقل وضع را همینطور نگه داریم، یا برگردیم و مثل گذشته باشیم (به نظر غیرممکن می رسد). دلخوشی ما، هنوز دوستانمان هستند. التماس دعا