سالی که نکوست...

پرده اول:
و چه زیباست سالی که با جهادی شروع می شود و چه زیباتر سالی که در جهادی اش بوی فاطمه هم باشد. دلخواه است سالی که با کندن از این دنیاهای همیشگی و همگانی همراه است و دلخواه تر سالی که شروعش دنیایی باشد که اغلب مردم از آن بی خبرانند. اصلا جالب است اینکه تو دائم از جایی حرف بزنی که اغلب مردم هیچ وقت ندیدنش و فقط برخی ها شنیدنش. این فضای غریب عمومی و آشنای خصوصی تو، هم دیدن دارد و هم شنیدن. و بهتر بگویم برای خیلی ها هم جا ماندن دارد. چه زیباست سالی که شروعش همین دنیای خصوصی ماست و پس از فاطمیه اش که حسرت برگشت به کلان، گناهِ شهری را دارد، نایب حضرت مادر در بیت علی تو را در آغوش می کشد. دوباره روضه های کربلا، روضه های مشک، معنای فروریختن دیوار امید و معنای خجالتِ از سر حیا! اصلا همین این سال خوب است. بقیه هر چه می خواهند بکنند. ما همینیم که هستیم. و به همینی که هستیم افتخار می کنیم. برود هرکه دلش خواست شکایت بکند... شهر باید به من هیئتی عادت بکند!

پرده دوم:
داشتم بر می گشتم...
-    کجا؟
-    جایی میرم
-    باشه کجا؟ وسط مهمونی! با دوستات قرار داری؟
-    (دوستام؟ شاید هم باشن)... نه!
-    پس چی خوب دیگه 13 بدری چیکار داری؟ همش کار کار کار!
-    جایی میرم
-    میشه فقط بگی کجا؟ کنجکاو شدم بدونم!
-    هیئت...
-    چی؟ هیئت؟ واسه چی؟ به چه مناسبت؟
-    (حالا بیا و حالی کن هیئت مناسبت نمی خواد! بی خیال. آدم هر چی تو ذهنشه که نباید به زبون بیاره.) حالا...
-    بس نیست؟ شماها هم که دیگه... آخه جدی هیئت؟ الآن؟ به چه مناسبت؟
-    شما که واست فرقی نمیکنه. وقتی نظرت اینه که ماکزیمم عاشورا اونم چند سال یه بار! دیگه به مناسبتش چیکار داری؟
-    (با اخم نگاهم می کند و همان نگاه سرد را هم از روی من برمیدارد) هیچی می خواستم بدونم!
-    وفات حضرت ام البنینه...
-    اوووووووووووه...... خدا رحمتش کنه////
-    (حرفش رو قطع میکنم که بیشتر از این اعصابم رو به هم نریزه!) یعنی چی خدا رحمتش کنه؟
-    یعنی اینکه دیگه... مگه... آخه...////
-    (انگار میخواد بگه آخه دیگه واسه همه هیئت میگیرن. بهتره باز هم حرفش رو قطع کنم) من که گفتم به مناسبتش چیکار داری شما!
-    (با خنده) حالا کجای شهر هست؟
-    چه فرقی برای شما داره. محله امّل ها! منم قاطیشون...
-    هیچی می خواستم بگم اگه پونکه منم برسونی
-    (و من سکوت می کنم)
و نگاه همه به جر و بحث من با کسی که چندان صحبتی باهاش ندارم و هرازگاهی در مهمانی ها می بینمش. مادرم با مهربانی و به آرامی دستم رو کنار میکشه و میگه برو به سلامت. ما رو هم دعا کن. مراقب خودت باش.
و من در حالی که با اخم بند کفشهام رو می بندم، خالم میگه...
-    چرا انقدر بد باهاش حرف زدی؟
-    از این روشنفکر بازی های مسخره خوشم نمیاد. روشنفکرنمایی های مسخره!
-    خوب حالا یه چیزی گفت. می خواست تا یه جایی باهات بیاد.
-    اگه در خونشونم بود هیئت نمی بردمش.
-    اِ... چرا خاله جون؟
-    از این روشنفکر بازی های مسخره خوشم نمیاد. روشنفکرنمایی های مسخره!
-    چی بگم. حرص نخور خاله جون. مهم نیست. حالا هیئتتون کجاست؟
-    (سکوت... اخم...)، پونک!
-    پونک؟ خوب این بنده خدا رو هم////
-    (و صحبت او رو هم قطع می کنم) خاله جان... ببخشید... خداحافظ...
و هر قدمی که این آسانسور به پایین برمیداره، من میگم خدارو شکر که در خونواده ای از جنس اون روشنفکرنماها بزرگ نشدم. خداروشکر که اون بنده خدا رو گاهی در مهمانی ای می بینم و بس! و خدا روشکر که بقیه فامیل هم از جنس او نیستن... و خدا رو شکر که بهم قدرت داد محکم حرف بزنم!

پرده سوم:
روضه های عباس. روضه های حسین. روضه های زهرا. روضه های ام البنین... و من این گوشه مجلس تنها. اما محکم!
ما به همینی که هستیم افتخار می کنیم... چه قبولمان کنند و چه نکنند!
این سال پر از نیکویی شروع شد برای ما. از فاطمیه اش گرفته تا جهادی تا هیئت. ان شاءالله تا آخر هم نیکو باشد...
یا زهرا!

/ 0 نظر / 13 بازدید