بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ


صدق الله العلی العظیم...
نویسنده : - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳
 

بسم الله الحرمن الرحیم
کلا قائلم به پوست اندازی. به اینکه هرازگاهی باید تغییراتی کرد و تغغیراتی داد. هرچند عادت به حالات گذشته همیشه راحت تر است تا مواجهه با تغییرات و احتمالات پیش رو. چندباری در زندگی این نوع از تغییرات رو تجربه کردم. در زمینه های محتلف به فراخور حال و مقتضیات و ضروریات. از سبک پوشش، از عناوین مورد مطالعه، تفریحات جدید، تجربیات و محیط های جدید کاری و... این بار هم به نظرم زمان تغییر رسیده.
میعاد برای من خیلی برکت ها داشت. شاید از سال دوم دبیرستان یعنی حدود 13 سال پیش که برای اولین بار وبلاگ نویسی رو فقط به عنوان یک تفریح و فان! آغاز کردم تا امروز که حدود 6 سال از پایبندیم به میعاد میگذره موهبات و منافع زیادی برام وجود داشته. جدا توصیه میکنم همه رو به نوشتن. می خواهد خاطرات روزانه باشه یا نوشتن روزی یک خط ساده از هر چیزی. می خواهد در قالب شبکه های اجتماعی باشه. تخصصی باشه یا عمومی. مذهبی باشه یا اقتصادی و ... مهم نیست. این نوشتن ها به نظر خودم رشد آوره. حتی وقتی برگردی و بخونی بعد از مدت ها که چه تغییراتی در عواطف و روحیات و سلایقت بوجود اومده شوکه میشی. گاهی از پیشرفت، گاهی از پسرفت، گاهی از عوض شدن دغدغه ها و گاهی...
میعاد برای من برکات زیادی داشت. شکل گیری جمعی جدید از رفقایی جدید. کربلای هر سال، هیئت های خودمانی، ثبات قدم در پیامک های غروب جمعه ها و پایبندی به اینکه هر روز باید روزی باشد برای خدا هرچند خراب کرده باشم. نوشتن از تجربیات و دغدغه ها... اما هدفمند. نه سیاه مشق. تصمیم گرفتن به پا گذاشتن در مسیری جدید و پایبندی به همون اهداف اول. و تمرین به پایبندی. هرچند دوستان و رفقایی مسیرهاشون رو جدا کردن. به دلایل مختلف. سبک زندگی، نوع نگرش، نوع دغدغه ها، مدل تحلیل ها و نتیجه گیری ها. به دلیل عوض شدن دنیا، پیشرفت (البته به نظر خودشون)، روشنفکری (روشنفکر نمایی!) یا هر دلیل دیگه.
امروز روزیه که بعد از مدت ها کمرنگ شدن میعاد در زندگی من احساس میکنم نیاز به تغییر دارم. شاید برای مدتی در این درگاه ننویسم و مراجعه نکنم. شاید در فضایی جدید مثل اینجا ادامه بدم. در قالبی جدید.
شاید روز اولی که میعاد رو شروع کردم چندان مخاطب برام مهم نبود و هدف نوشتن چیزهایی بود برای آینده خودم. اما به مرور که پای رفقای این دنیای جدید به این خانه جدید باز شد، انگار میهمانان هم مهم تر می شدند به مرور. انگار دیدن آمار بازدیدها، خوانده شده ها، کامنت ها و ... برای من هم مفومی پیدا کرده بود از زنده بودن تماشاگران و مشوق های آن طرف! و چه خوب که این 6 سال با همین مدل پایبند بودم و همراه بودند.
ممنونم و سپاس گزار
به امید دیدار شاید در جایی جدید، در لباسی جدید و بیانی جدید، اما با همان اهداف و آرمان ها که امیدوارم هیچ گاه تغییر نکند...
زیر سایه حضرت مادر، به امید ظهور فرزندش و نجاتمان...
حلال کنید و کنند...
یا علی!
------------------------------------------------------------

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟
ای کشا کسی از تو خبر داشته باشد
آن باد که آغشته به بوی نفس توست
از کوچه ما کاش گذر داشته باشد...
جمعه، 2/11/1394، 18:15...


 
comment نظرات ()

 
وقت تمام، برگه ها بالا!
نویسنده : - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٥
 

وقت تمام شد، برگه ها بالا!
این جمله را هر بار بعد از امتحان می شنیدیم. و بود زمان هایی که قبل از پایان وقت امتحان بلند می شدیم و به این جمله نمی رسیدیم. دو دسته بودند آنها که زودتر از وقت می رفتند، یا خوبِ خوب بلد بودند و کامل نوشته بودند، یا چیز بیشتری بلد نبودند و ناقص برگه را تحویل می دادند.
همیشه در طول زندگی سعی کردم یک چیز رو رعایت کنم. اون هم اینکه طوری زندگی نکنم که بعدا افسوس این روزها رو بخورم. ممکنه شکستی هم در مسیر بوده باشه اما باز خیالم راحته اون زمان بیشترین تلاشم رو کردم و بیش از این ازم بر نمی اومده. خیالم راحته اگر دوباره برگردم اغلب این زندگی رو همین جوری سپری می کنم که تا حالا گذروندم. خدا رو شکر.
نمی دانم کی می رسد به ما هم بگویند وقت تمام شد، برگه ها بالا! وقت رفتن است. هرچه کردی، هر چه دیدی، گفتی، شنیدی، فکر کردی، نیت کردی، هر چه و هرچه کردی تمام شد. وقت رفتن است. نمی دانم آن وقت برگه ما به دست راست ما بالا می آید یا به دست چپ؟ نمیدانم کی می شود و چقدر وقت هست؟ رفتن ناگهانی برخی ها که این سال های اخیر هم کم نشنیده ایم همه، یعنی اینکه اصولا آخرای وقت است. حالا تا کی نوبت تو باشد؟
این روزها برخی ها تمسخرمان می کردند که چه؟ هیئت به هیئت؟ کار؟ زندگی؟ خونواده؟ بنزین اضافه داری؟ وقت اضافه داری؟ دنبال چی می گردی؟ بگذریم... یک بار چندی پیش در باب اینکه دنبال چی می گردیم، نوشتم. این روزها که گذشت، شب شام غریبان که تمام شد، دیدم باز هم نشد آن طور که باید و شاید باشم، اما سعیم رو کردم! اگر باز هم برگردم همین طور سعیم رو می کنم. بسا بیشتر. به لطف دوستان و جمع رفقا که ای کاش کامل تر از این می بود!!! دهه خوبی برگزار کردیم. خدا خیر بده همه مداحان و دست اندرکارانی که این روزها زحمت کشیدند.
اما گذشتن این روزها باید چطور می بود؟ بحثی نمی کنم.همین حد که هر کسی هر جوری صفا می کرد، باید استفاده می کرد. معلوم نیست محرم بعدی زنده باشی، سالم باشی، لایق باشی که بنشینی سر سفره حضرت ارباب. پس همین روزها و ساعت ها را که می گذشت دو دستی بچسب. اگر نفست می کشد، اگر پایت هنوز می رود، اگر هنوز فرمان در دستت می چرخد، برو مجلس بعدی. شاید فردا نباشی که شب عاشورا را دریابی. پس همین شب تاسوعایی که هستی را درست دریاب. انقدری که وقتی گفتند وقت تمام، برویم! فقط بگویی یا علی!
اگر این طور بودی، شاید قبل از زمان پایان هم کارت را کرده باشی و خودت سریع تر بروی. طوری که برگه را به دست راست تحویل بدهی و کاملِ کامل نوشته باشی.
نمره: بیست تمام!
ادامه مطلب شعر زیبایی است برای این روزها...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
خیز و بر آر از جگر بانگ "اَنَاالمنتقم"
نویسنده : - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٤
 

از همه سو می دمد، نور تجلّای تو
غایبی و عالمی است، محو تماشای تو
تا که نهم از شرف، پا به سر آسمان
کاش که می شد سرم، خاک کف پای تو!
روی به هر سو کنی، پای به هر جا نهی
در سر ما شور توست، در دل ما جای تو
سروقدان قائمند تا تو قیامت کنی
ای نگه فاطمه بر قد و بالای تو!
خیز و بر آر از جگر بانگ "اَنَاالمنتقم"
تا همگان بشنوند از حرم، آوای تو
زنده شود از دمت، روح هزاران مسیح
دل ببرد از کلیم، نطق دل آرای تو
از حرم فاطمه تا صف کرببلاست
چشم دو ششماهه بر قامت رعنای تو
موسی سینای جان، چهره عیان کن عیان
تا که شود عالمی طور تجلّای تو
آرزوی فاطمه بانگ "اَنَاالمهدی ات"
عقده گشای علی، دست توانای تو
آینه بگشا دمی تا که کند هر دمی
چارده آیینه نور، جلوه ز سیمای تو
"میثم" اگر می چکد، از نفسش شهد جان
میوة نخلش بود، شاخة خرمای تو

--------------------------------------
امروز سالروز ازدواج حضرت امیر بود و حضرت مادر!
مبارک است...


 
comment نظرات ()

 
عبدالفرّار
نویسنده : - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
 

این روزها مدل زندگیم یکم عوض شده (در همین زندگی مجردی البته!). باید کارهای جدیدتری بکنم و یکم سردرگمی من رو از میعاد عقب انداخت. روزهای زیادی گذشت و ننوشتم و این ننوشتن بیش از هر چیزی برای من بده! انگار ننوشتن اینجا برام یعنی جا موندن از این حال و هوا. از هیئت و جهادی و کربلا. از روزهای جمعه و شبهاش. از محبان الرسول و ... و خلاصه از همه چیزهایی که باید بهشون چنگ بزنم تا بشن دلخوشی های موقع مرگ...
مدتیه احساس کرختی میکنم. تو حال و هوای میعاد هم نمیتونم کاری کنم. انگار دیگه منتظر بقیه دارم میشم. یکی جمعه ها رو جمع کنه و یکی کربلا رو. نمیدونم شاید یه جور پیرغلامی زودرس! البته این یه جور توهمه. وگرنه روسیاهی مثل من که همه اقبالش تو دنیا تا حالا این بوده که خدا پرده از پشت پردش هنوز برنداشته و کسی از باطنش خبر نداره، هیچ وقت غلامی نشد که بخواد پیر شه...
شاید این روزها در شرایطی که نه ظرف زمانی دارم و نه مکانی، نه ایام محرمه و فاطمیه، نه کربلا هستم و نه مشهد، از همه التماس دعا دارم... کمی برای دل فرار کرده خودم باید دعا کنم که انگار دنیازده تر میشه هر ثانیه. انگار هر لحظه بیشتر از این فضا دور میشه و خدا نیاره روزی رو که بخواد بگه دیگه بسه! برای ماندن این دل فرّار دعا کنید. هرچند نه حقی هست و نه حقوقی. تنها خواهشی مانده این وسط...
بارها شنیدم این حکایت رو از زبان حاج آقا امجد که طرف آمد و با فریاد صدا زد که من عبدالفرّار هستم. به او گفتند فرار از خدا یا فرار به سمت خدا؟ انگار این روزها عبدالفرّار شدم. اما نپرسید فرار از خدا یا به سمت خدا...
وقتی داشتم از هادی برای پیامک جمعه این هفته تشکر می کردم خواستم بنویسم ان شاءالله "سرباز" امام زمان باشی. داشتم اشتباهی می نوشتم ان شاءالله "سربار" امام زمان باشی! خیلی ساده بهم گفتند از سرباز امام زمان بودن تا سربار امام زمان بودن فقط یک نقطه فاصله است. یاد اون جمله فرمانده اطلاعاتی به سرباز جاسوس در فیلم به رنگ ارغوان حاتمی کیا افتادم.
-    پس "هو الحبیب..." ؟ این دیگه چجور اسم رمزیه؟
-    من که ننوشتم قربان...
-    ولی من خوندم!
خیلی راحت... بهم نگفتن! اما من شنیدم!
برای عبدالفرّار دعا کنید که تحبس الدعا شده و تغیّر النعم! و راهی تا جهنمش نمانده... اگر هنوز دیر نشده باشد!
این روزها باید نغمه میعاد هم عوض شود تا خودم هربار بفهمم خیلی دور شدم!

از ظهر گذشته است، تاخیر نکرد؟
ساعت دو و نیم، سه، کمی دیر نکرد؟
دلگیرترم دوباره از جمعه قبل
وضعیت انتظار تغییر نکرد؟


 
comment نظرات ()

 
ای کاش می شد با تو قرآن سر بگیرم
نویسنده : - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٧
 

ای کاش می شد با تو قرآن سر بگیرم
 در آسمانی نگاهت پر بگیرم

ای کاش می شد امشب ای قرآن ناطق
 دست شما را جای قرآن سر بگیرم


 ای کاش می شد لااقل یک بار در خواب
 با دست آغوشم تو را در بر بگیرم

ای کاش پایم وا شود در خیمه ای که
 یک لقمه نان و عشق از دلبر بگیرم

ای کاش در تقدیر من امشب نویسند
 پای تو را یک شب به چشم تر بگیرم

ای کاش می شد تا برای سجده از تو
 مهری ز خاک تربت مادر بگیرم

تقدیرم ای کاش این شود با تو محرم
 ده روز روضه بر تن بی سر بگیرم

من عاشقم خرده ز ای کاشم مگیرید
 ای کاش ها را کاش از این در بگیرم

شاعر: موسی علیمرادی


 
comment نظرات ()

 
ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٠
 

جان آمده رفته هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته
صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟
تا پلک زدم خواب، مرا آمده برده
تا پلک زدم نامه رسان آمده رفته
امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه
بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته
من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند: کجایی؟! به جهان آمده رفته
ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم
آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته...

محمدمهدی سیار


 
comment نظرات ()

 
خدا صبرت دهد فرزند زهرا
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥
 

دیشب بعد از مدتی – شاید یک ماه- دوباره بزم روضه ای به پا بود و ما هم به سبب عادت معمول از زمانی در روز شروع کردیم و چرخیدیم تا به پایانش برسیم. عادت هیئت به هیئت چرخیدن ما از چند سال پیش محرم شروع شد. زمانی که در یک سخنرانی فهمیدیم مرگ نزدیک تر از آن است که بخواهی شب محرم فقط یک هیئت را درک کنی و دیدیم قاب عکس دوستانی را که سال پیش با ما سینه زدند و امسال نیستند و دیدیم که این قاب عکس ها کمتر نشد و بیشتر شد.
شنیدیم از آیت الله امجد که آن دنیا آیت الله ها به روضه خوان ها قبطه می خورند و شنیدیم از ایشان خطاب به آنها که از دور بیشتر تماشایمان می کردند که اگر با ما سینه نزنید آن دنیا حسرت این لحظات را می خورید.
خواندیم از امام که این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته و همین مجالس روضه و این سینه زنی ها آدم می سازد.
هزاران "پِ آنگاه کیو" می کنیم برای هر کاری و تصمیمی و این بار این همه نشانه واضح را نمی دیدیم. و از آن روز که تصمیم گرفتیم ببینیم، قرارمان شد که دیگر وقف شویم. اگر جایی باید وسط باشیم، باشیم، اگر جایی باید کنار باشیم، باشیم و اگر باید جایی صدایت را خرج کنی، آبرویت را خرج کنی، از قوای جسمانیت خرج کنی، بکنی و دیگر فکر نکنی که این ها یعنی چه؟ تصمیم را عاقلانه بگیر و بعد از همه آن "پِ آنگاه کیو"ها دیگر عاشقانه ادامه بده. رمز بقای عاشقی همین است که عاشقانه ادامه بدهی. در این مسیر هی برگشتن و دو دو تا چهارتا کردن روا نیست. نه اینکه خطاست. هر بار هم دو دو تا کنی در این مسیر میبینی که بیشتر از چهارتا می شود و مصمم تر می روی جلو. اما خودت را بگذار جای آنی که مقتدایت هست و دوست داری همه جا جار بزنی که اگر هم نیستی سربازش دوست داری سربازش باشی... آنگاه که هی ببیند حساب و کتاب می کنی لحظاتی که در هیئت و جهادی و زیارت و ...  به سر می بری چقدر شده و چه کارها می توانستی با آن دقایق کنی... با اینکه ببیند خودت را غرق کرده ای و وقف، فرقی نمی کند؟ البته که اگر باز هم حساب و کتاب کنی این لحظه ها را می بینی که استفاده ای بهتر از این نمی توانی از دقایق و ثانیه هایت بکنی. چراکه حالا که بر می گردی می بینی تنها داشته های زندگیت همین ها هستند. وگرنه خودت هم به مدرک و تحصیلات و شرکت و کار و همه چیزهای دیگرت می خندی! واقعا هم خنده دار است. باور داشته باشی این دنیا برای تو احتمالا 30-40 سال دیگر تمام است و کارهایی بکنی که بخواهد آن موقع ها تازه جواب بدهد.
خدا را شاکرم بابت همین حبی که در دل ما قرار داد. حتی اگر ظاهری باشد برای مثل منی و اگر هم خیلی عمقی نداشته باشد. میدانی؟ بعضی چیزها ظاهرش هم کار میکند! این روزها دیگر برخی اشعار برای من نه روضه است و نه خاطره. برایم شده سرمایه!
داریم با حسین حسین پیر می شویم... سرخوش به این جوانی از دست داده ایم...
و سرخوشیم به جوانی از دست رفته و در حال از دست رفتنی که اگر بپرسند چه کردی؟ سه کلمه داریم بگوییم.جهادی. هیئت. کربلا!
نمیدانم هیچ کدامش قبول است یا نه. اما اگر هم نباشید باکی نیست. آغوش حضرت مادر برای ما هم باز است... حتی اگر قیافه دوست داشتن حسینش را هم بگیری، دستت را می گیرد. این همه دلیلی است که زیاد از مرگ نترسیم! همین.
به سر داری اگر سربند زهرا... به دل خون کرده ای دلبند زهرا...
در این ایام باشد این دعایم... خدا صبرت دهد فرزند زهرا...


 
comment نظرات ()

 
می‌دیدم آغاز محرمهای عالم را
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٤
 

گرد هم آوردند ماتمهای عالم را
وقتی جدا کردند همدمهای عالم را
تا صبح بر گلبرگ زردش گریه خواهم کرد
شرمنده خواهم کرد شبنم‌های عالم را
انگار یک جا بر سرم آوار می‌کردند
تیغ تمام ابن‌ملجم‌های عالم را
من پشت پرچین بهشت کوچکم دیدم
هیزم به دوشان جهنم‌های عالم را
ما‌هم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ
می‌دیدم آغاز محرمهای عالم را

برای من هم دعا کنید که من جا مانده بسی محتاج بودم و امروز محتاج تر...


 
comment نظرات ()

 
یازده بار به جای تـــــو به مشهــــــــــــد رفتم
نویسنده : - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٠
 

یازده بار جهـــان گوشه ی زندان کـــــم نیست
کنـــج زنــــدان بلا گریه ی باران کــــم نیست

سامـــــــرائی شــــده ام، راه گـــــــــدایی بلدم
لقمه نانی بده از دست شمـــــا نـــــان کم نیست

قسمـت کعبـــــــــــه نشــــد تا که طوافت بکند
بر دل کعبــــــه همین داغ فـــــراوان کم نیست

یازده بار به جای تـــــو به مشهــــــــــــد رفتم
بپذیـــــرش به خـــــــــــدا حج فقیران کم نیست

زخـــــــــــــــم دندان تو و جام پر از خون آبه
ماجــــرائی است که در ایل تو چندان کم نیست

بوســــــــه ی جام به لب های تو یعنی این بار
خیــزران نیست ولی روضه ی دندان کم نیست

از همان دم پســـــر کوچکتـــــــــان باران شد
تاهمین لحظه که خون گریه ی باران کم نیست

در بقـیــــــــع حرمت با دل خـــــون می گفتم
که مگــــــــر داغ همان مرقد ویران کم نیست

-----------------------------------------------

کمب شلوغی ها نمی گذارد به دیدار برادری بروم که احتمالا اربعین در حرم ارباب به یادم بوده. می بخشد حتماً...


 
comment نظرات ()

 
ای خاک تمام کربلا بر سر آب...
نویسنده : - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧
 

گلهای حسین ز تشنگی پژمردند؛

ای خاک تمام کربلا بر سر آب...


 
comment نظرات ()

 
میزبان زهرا که باشد
نویسنده : - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٤
 

عاشقان کم کم به شور و التهاب افتاده اند
بهر احیای محرم در شتاب افتاده اند
مجمر و اسپند و بیرق را فراهم کرده اند
فکر چای روضه و قند و گلاب افتاده اند
کودکان را در میان کوی و برزن دیده ای؟
در بنای تکیه ها از خورد وخواب افتاده اند
این فراخوان محرم مرزها را هم شکست
ارمنی ها در پی اجر و ثواب افتاده اند
روضه خوان ها را مگر زینب خودش یاری کند
از بیان ماجرا در اضطراب افتاده اند
مقدم هر ناشناسی را غنیمت بشمرید
چون شماری در مسیر انتخاب افتاده اند
میزبان زهرا که باشد نان به هر کس می رسد
دانه ها کم کم به زیر آسیاب افتاده اند
کاظم بهمنی


و گفتند به ما که مجالس عزاداری حسین چهارده صفت دارد:
و چنین مجلسی داراست صفات مشاهد شریفه را، و آن چهارده صفت است:اول: آنکه مصلای خداوند است، یعنی «محل صلوات اوست بر اهلش»دوم: آنکه ملائکه در آنجا حاضر می‌شوند.سوم: آنکه شخص به دعای پیغمبر خدا و ائمه‌ی هدی فائز شود.چهارم: آنکه منظور نظر بهجت اثر جناب سیدالشهداء گردد.پنجم: آنکه آنحضرت با ایشان مخاطبه ومکالمه نماید.ششم: چنین مجلسی محبوب جناب صادق (علیه‌السلام) است.هفتم: مانند عرفات است.هشتم: مانند مشعرالحرام است.نهم: مانند حطیم است.دهم: مطاف بیت‌الله است.یازدهم: قبه‌ی حسین است.دوازدهم: خاموش کننده‌ی آتشها است.سیزدهم: منبع آب حیات است.چهاردهم: تالی مجالسی می‌شود که ابتدای آن خلقت و آخر آن حشر است، و تفصیل این مطالب (انشاء الله) بیاید.و چون این امر را تصور نمائی، پس چگونه گمان می‌کنی که ناامید شوی، از این همه مشاهد، با این حالات شریفه، و عبادات لطیفه، و اجتماع صفات و تواتر برکات؟ پس [ صفحه 86] اگر موانع مانع باشد به آن، قلیل اثری خواهد ماند، و همان مرا کافی است:قلیل منک یکفینی و لکن قلیلک لا یقال له قلیل ترجمه: کمترین عنایت تو مرا بس است، ولی کمترین عنایت ترا نتوان «کم» نام نهاد.]و چون این مطلب مرا یقین گردید، مخاطبه با نفس را کوتاه نمودم، و به امیدواری بسیار، دست توسل به دامان حسین (علیه‌السلام) زدم.
خصائص الحسینیه شیخ جعفر شوشتری

------------------------------------------------
قبل از اولین سفر کربلا در جهادی هر شب خصائص الحسینیه می خواندیم...


 
comment نظرات ()

 
علی قهرمان حسین پرور است
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠
 

با سلام و صلوات وارد نجف شدیم. مداحمان ذکر می گفت و ما به گنبد نگاه می کردیم. اتوبوس دوری به دور حرم زد تا به هتل برسیم. اولین بار بود انقدر حرم رو شلوغ می دیدم. انقدر شلوغ که حتی دوبار نزدیک بود تو حرم جا نشیم برای نماز. درب حرم رو می بستند که دیگه جا نیست. اما بالاخره از درب دیگری تو رفتیم. خداروشکر تقریبا هر شب و هر سحر عده ای دور هم جمع می شدند و می خواندند که ایوان نجف عجب صفایی دارد. حیدر بنگر چه بارگاهی دارد.
سحر آخر بود اگر خاطرم باشد. جوانی بلند شد و شعری خواند از حکایتی از حضرت امیر(ع) و ملعون اول و دوم.
زبانی که بر ذکر وا میشود ستایشگر مرتضی میشود
اگر بنده بیگانه شد با همه به عشق علی آشنا میشود
دل افتاد اگر بر کمند علی ز زنجیر ذلت رها میشود
حیات علی خاطرات صفاست که گاهی مسرت فزا میشود
ز لوح لطایف حدیثی شنو چو گویم گل عشق وا میشود
ندانم کی افتاده این اتفاق که یادآور مامضی میشود
عمر بود و بوبکر و مولا علی که گاه این تقارن بجا میشود
علی در وسط آن دو همراه وی گل اندر میان با صفا میشود
علی قامتی داشت کوته ولی بلندی به همت سزا میشود
عمر گفت با خنده یا مرتضی ببین خلق خیره به ما میشود
لناییم و تو نون ما بین ما که کوتاه نون لنا میشود
علی با تبسم بدادش جواب سخن یابن خطاب ادا میشود
یکی گفتی و حال بشنو یکی زبان در دهان گه بلا میشود
سه حرف لناییم گر ما سه تن لنا لیک بی نون فنا میشود
اگر من نباشم شما نیستید که بی نون لنا شکل لا میشود
علی نون نور است وقاف قلم به نور وقلم حق بقا میشود
علی بای بسم الله مصحف است کزاوکاخ ایمان بنا میشود
علی گر به موسی نگاهی کند به دستش عصا ازدها میشود
علی قهرمان حسین پرور است کز او شور نهضت بپا میشود

در پی شنیدن این شعر شماره کشوانیه(کفشداری) رو گم کردم و مجبور شدم کلی جواب پس بدم به کفشدارها که گم شد دیگه میگی چیکار کنم؟ کفش مارو بده بریم!


 
comment نظرات ()

 
به پایم با غمت زنجیر کردی
نویسنده : - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٥
 

و گذر ایام بار دیگر خبر از آمادگی می دهد. می گوید فعلا گفته اند با گناهانش راهش بدهید تا خودش اصلاح کند خودش را و اگر خوب تر شد و وارد شد پاکش کنید تا رهاتر از قبل برگردد. گفتیم ما درد یک سال دوری را کشیدیم و این بار با دستی دراز، پایی کوتاه ولی با دلی تشنه بازآمدیم. مبادا اذنمان ندهید که از صبرمان به دور است و از کرامتتان به دور تر!
فعلا گفته اند بیا. ما با سر می دویم. خدا کند که ان قلتی نیاید... این بار خیلی حساب کرده ایم روی کرم حضرت ارباب!

مرا با عشق خود درگیر کردی / به پایم با غمت زنجیر کردی
بدان دنیای بی تو هیچ باشد / دلم را از زمانه سیر کردی
تو با رفتن به پشت ابر ایّام / غروب جمعه را دلگیر کردی

--------------------------------------------------------
دوستان فرم تعهدنامه محضری رو از اینجا دانلود کنند.
یا علی!


 
comment نظرات ()

 
وا کن دری به روی گدا ایها العزیز
نویسنده : - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩
 

پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز
آخر کجا روم به کجا ایها العزیز

رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست
رو کرده‌ام به سوی شما ایها العزیز

جان را گرفته‌ام به سردست و آمدم
از کوره راه‌های بلا ایها العزیز

وادی به وادی آمده‌‌ام از درت مران
وا کن دری به روی گدا ایها العزیز

چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود
این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز

خالی‌تر از دو چشم من این جان نیمه‏جان
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز

ما جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز


 
comment نظرات ()

 
برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
نویسنده : - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٦
 

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!
سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید
نگاه زخمیِ تو، تا بقیع بارانی است
مگر ز سمت مدینه، طبیب می آید؟!..
به پای در دلت، ای غریبه تنها
علی(ع) ز سمت نجف، عنقریب می آید
طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید
برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید.
"خدیجه پنجی"

-----------------------------
خیلی محتاجم به دعایی که اگر نکنید ممکن است بد شود ...!


 
comment نظرات ()

 
از یک دلِ شکسته فقط آب می خورم
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢
 

با رفتنت شروع شده ماجرای اشک
جاری شده از دو چشم تَرَم، چشمه های اشک
برگرد و جان بده به تن مردگان عشق
لبخند هدیه کن به زمین در ازای اشک
دنبال ردّ پای تو ام بس که سال ها
مانده به روی صورت من، ردّ پای اشک
دور از تو مانده ایم که نزدیک غربتیم
دور از تو ایم خون جگر و مبتلای اشک
از یک دلِ شکسته فقط آب می خورم
هر جمعه با نیامدنت قطره های اشک
برگرد و با اذان علی اکبری خود
ما را ببر زیارت کربُ بلای اشک
دارد همیشه ای گل صحرا نشین ما
شب های جمعه، علقمه بوی تو را بیا


 
comment نظرات ()

 
توفیق اجباری
نویسنده : - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
 

توفیق اجباری یعنی اینکه نخواهی، یادت نباشد و یا غافل باشی ولی آنها بخواهند. یعنی فراموشت شود که آمدی برای قدم گذاشتن در راهشان و آنها خودشان به راه بیاورنت. یعنی هرازگاهی به تو یادآور شوند که کجا میروی؟ با که می روی؟ و چرا می روی؟ و مهم تر اینکه چرا آنجا که باید نیستی؟
دیشب برای من توفیق اجباری شد به پابوسی حضرت کریمه اهل بیت فاطمه معصومه (س) مشرف شوم. اسباب عقد عزیزی بود در قم در محضر آیت الله موسوی اردبیلی و بعد از آن هم توفیق زیارت و نماز جماعت شب جمعه حرم حضرتش. یاد ایامی افتادم که گاهی با دوستان مشرف می شدیم برای زیارت. یادش بخیر چند صباحی بود که سعی داشتیم سری به گلزار شهدا و بعد مزار امام راحل بزنیم. و گاهی هم نیت قم داشته باشیم و جمکران.
توفیق اجباری یعنی اینکه به یادت بیاورند کجایی؟ همین!
و توفیق اجباری یعنی اینکه اقلا هر هفته یادت باشد باید می بود و نیست... و شاید تقصیر تو هم باشد!

بی تو دلگیر است، دلگیر است عصر جمعه ها
بوی نرگس می دهد پس کوچه های شهر ما
از کلاس عمرمان یک جمعه دیگر گذشت
باز غیبت خورد پای اسم زیبای شما


 
comment نظرات ()

 
گفتم شمیم ماه مبارک که میرسد
نویسنده : - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸
 

گفتم که بی قرار تو باشم ….ولی نشد
تنها در انتظار تو باشم ….ولی نشد
 
گفتم به دل که جلب رضایت کند … نکرد
گفتم که جان نثار تو باشم ولی نشد
 
گفتم که میرسی تو و من هم دعا کنم
در دولت تو یار تو باشم ولی نشد
 
گفتم که تا اجل نرسیده است لحظه ای
در خیمه ات کنار تو باشم ولی نشد
 
گفتم که خاک پای تو را تاج سر کنم
چون خاک رهگذار تو باشم ولی نشد
 
گفتم به قدر آه دل دلشکستگان
در روزگار تو باشم ولی نشد
 
گفتم دعا کنم که بیایی ببینمت
مانند مهزیار تو باشم ولی نشد
 
گفتم شمیم ماه مبارک که میرسد
در روضه بی قرار تو باشم ….ولی نشد


 
comment نظرات ()

 
با این حساب فطریه ام پای زینب است
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸
 

...یک ماه ازعطش به غمش گریه کرده ام
مهرقبول طاعتم امضای زینب است
وقتی که قوت غالب من اشک روضه هاست
با این حساب فطریه ام پای زینب است
امروز درمصائب اولطمه می زنم
فردا ((شفیعه)) منصب والای زینب است
دارم یقین که عیدی امسالم ازکرم
یک کربلابه لطف دعاهای زینب است...


 
comment نظرات ()

 
خاکی که سرد است...
نویسنده : - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱
 

مهم است گاهی بفهمی چه می گذرد. مهم است قدر دقایقی را بدانی که تو را به خسران دچار می کنند. می گذرند و می روند و تو همچنان که هستی خواهی ماند و قدر نمی دانی و نمی فهمی تا زمانی که بگویند فرصت تمام...
فرصتمان زود تمام شد. ما دیر فهمیدیم که قدر بدانیم و دیرتر خواستیم قدر بدانیم و شد اینکه این شب ها حسرت زیر زبانمان باشد و یادت روی لبمان...
خداخیر دهد و نگه دارد آیت الله امجد و همان آقا امجد ما را که اگر نبود این ماه برایمان به این مبارکی نمی شد و اگر نباشد یتیم تر از یتیم خواهیم بود که دیگر انگار کسی نیست... شب سوم به دلم افتاده بود که ای کاش امشب را میهمان مسجد جامع بازار باشیم به یاد پیرمان که رفت. هر چند دیگر نور مدرسه نورمان نبود که به هوایش پای همان ستون همیشگی کنار منبر زودتر جا بگیریم و منتظر باشیم تا دعا یادمان بدهد. به دل کودک ما قدم به قدم بگوید که اول صلوات بعد استغفار بعد صلوات... اینکه به ما بگوید اول برای بقیه دعا کنید و برای آنها که به شما بد کردند. بعد بلند فریاد بزند که آقا امام زمان، ای منجی عالم امکان به مجلس روضه مادرتان بیایید... بلند تر فریاد بزند که خداااااااااااا بد کردمممممممممم... و مات و مبهوت پای منبر گوش دهی و بیاندیشی که اگر تو بد کردی پس من چه کردم؟ اگر تو این طور ناله میزنی پس من چه باید بکنم؟ و بعد مثل هر سال به همان پاسخ تکراری برسی که وقتی با کوله بار گناه وارد این مسجد می شوی نمی فهمی قدر شب قدر را و مثل نفهم ها فقط نظاره میکنی حال و روز استاد را...
دو دل بودم به رفتن و اینکه پای منبری که دیگر تو بر رویش تکیه نخواهی زد می توان نشست و گوش داد یا نه؟ اما آخر به دلمان انداختی و پایمان را کشاندی به همان میعاد هر ساله شب بیست و سوم. فقط در دلم خدا خدا بود که لااقل مرغ نغمه خوانت را برساند که باز برایمان از حضرت مادر بخواند. چه غوغایی به پا کرد وقتی که رسید به مراعات نظیر مسجد جامع و مسجد کوفه که هر دو امامشان را، چلچراغشان را و پیرشان را از دست دادند و امشب تو هم در عزای پیشوایت باید بگریی. چه غوغاتری شد وقتی سخنران سکوت کرد و آن جملات آتشین آخرت را پخش کردند که مرجعیت به کنار، اجتهاد به کنار، اخلاق به کنار، عرفان به کنار، امشب بر خلاف رویه ام می خواهم کاری بکنم که تا حالا نکرده ام. چهل سال پیش نوحه ای شنیدم که هنوز جگرم رو سوزانده. میخواهم نوحه بخوانم. همان سه بندی که جگرم را سوزاند.
در وسط کوچه تو را می زدند
کاش بجای تو مرا می زند
وای من و وای من و وای من
میخ در و ... ( بگذریم!)
و ما بیشتر از هر سال با تو سینه زدیم. هم برای حضرت مادر، هم به جای تو که دیده نمی شدی اما بویت تمام مسجد جامع بازار را گرفته بود و برای ندیدنت هم... آن شب غوغایی بود با یاد تو و با صدای تو. ای کاش تا آخر قرآن به سر گرفتنمان هم صدای تو بود و هوای تو و یاد نگاه های تو.
چقدر غصه خوردیم از ابتدای دعا جوشن که انقدر بی معرفت بودیم که مسجد را بسته بودند و باید در شبستان می نشستیم. این بار دیرتر از هر بار رسیدم اما درست نشستم جلوی منبرت. این یعنی به قول محمدرضا ما بی معرفت بودیم. ببخشمان. این یعنی به قول ایمان خاک سرد بود و سردیش ما را هم گرفت. ببخشمان. این بعنی که قدر با تو بودن را دیر فهمیدیم و ندانستیم و رفتی تا بفهمیم. ببخشمان... اگر راه دارد...
تنبیه خوبی نبود. هوای این شهر با همه دروغهایی که از در و دیوارش می بارد، با همه فتاوای ناکسانی که نفس شهر را بریده اند، با همه نفاق هایی که از خیابان هایش جاری است، با همه دین های بر سر نیزه ای که قرآن پاره می کنند و با همه شق القمرهای هر روزشان جای زندگی نیست. هرچند انقدر غرق گناهانم هستم که این را هم نمی فهمم. باید شب قدر باشد و تو نباشی و حس یتیمی و غریبی وجودم را فرا بگیرد تا به یادم بیاید که اینجا بی تو هوای شهر دلگیر است.
خدا امجد را نگه دارد که آخرین پناه ماست...

اى وارث ذوالفقار مولا برگرد!
اى نور دو چشم آل طاها، برگرد
ما شعله به شعله سوختیم از غم یاس
اى منتقم حضرت زهرا، برگرد . . .
--------------------------------
منبع اشعار چه جمعه ها و چه ... منبع ثابتی نیست. الحمدلله شعرای اهل بیت کم نیستند. بعضی از دوستان هم در این مسیر کمک می کنند و جمع می کنند تا هر جمعه لااقل یادی از امام زمانمان داشته باشیم. حالا نمی دونم دقیق گفتم یا نه.


 
comment نظرات ()

 
در ماه مغفرت نشد آقا ببینمت
نویسنده : - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٤
 

این روزها که زمزمه ی یار می کنم
خیلی هوای دیدن دلدار می کنم
 
در ماه مغفرت نشد آقا ببینمت
بر بی لیاقتی خود اقرار می کنم
 
یک بار هم نشد بنشینم کنار تو
از بس که بر معاصی ام اصرار می کنم
 
این نفس سر کش از چه رهایم نمی کند؟!
این چه گناهی است که تکرار می کنم؟!
 
بار خطا کمیت مرا لنگ می کند
طیّ طریق را ز چه دشوار می کنم؟!
 
این «تحبس الدّعا» شدنم بی سبب که نیست
از بس که رو به سفره ی اغیار می کنم
 
گفتم به خود که حداقل ای کریم شهر
یک شب کنار سفره ات افطار می کنم ...
 
فهمیده ای به درد تو آقا نمی خورم
زیرا خلاف امر تو رفتار می کنم
 
من نوکر تو هستم و محتاج لطف تو
خود را به تو همیشه بدهکار می کنم
 
دل را که حجم معصیت آن را گرفته است
با اشک های روضه سبک بار می کنم
 
خون جگر ز دیده سرازیر می شود
وقتی که یاد کوچه و دیوار می کنم
 
سیلی ز روی پوشیه دردش چگونه است؟!
این درد را به جان خود اظهار می کنم


 
comment نظرات ()

 
باید اینجا حرم درست کنند
نویسنده : - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢
 

باید اینجا حرم درست کنند
چار تا مثل هم درست کتتد
 
با امام حسن سزاوار است
چند باب الکرم درست کنند
 
با طلا دور مرقد سجاد
بیتی از محتشم درست کنند
 
به تولای باقر و صادق
صحن دارالقلم درست کنند
 
نزد ام البنین نمادی از
مشک و دست و علم درست کنند
 
"دودمه" نه در این مکان باید
شاعران "چاردم" درست کنند
 
با کریمان "کریم خانی"ها
قطعه ی "آمدم" درست کنند
 
دورگنبد چهار گلدسته
ولی از داغ خم درست کنند
 
کاش هرجیز را نمی سازند
کوچه را دست کم درست کنند
 
کوجه را در ادامه ی طرح ِ
از حرم تا حرم درست کنند


 
comment نظرات ()

 
سحر خوردن کنار یار عشق است
نویسنده : - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸
 

باید دل بزرگی داشته باشی که در میان همه جهالت های دنیا بایستی و تمام سرمایه و اعتبارت را به پای کسی بریزی که همه را با خودت به جنگ دعوت کنی. و یا عاشق باشی... اینگونه می شوی مادر بزرگ همه ائمه. مادر بزرگ حضرت ارباب و یار و یاور گوهر ناب خدا. وفاتش تسلیت...
گویند که قدر هر شخص به قدر آرزوهای اوست. شاید هنوز راه درازی تا قدر ما مانده است...
نماز و روزه و افطار عشق است       سحر خوردن کنار یار عشق است
نه یکبار از کنار خیمه گاهش          گذشتن بل هزاران بار عشق است
 شنیدم هاتفی در اسمان گفت       غم دل گر خورد غمخوار عشق است
 بیا مهدی که بی تو روزه سخت است     ضیافتخانه با دلدار عشق است
 گلستان جهان همراه خار است      گل نرگس بود بی خار عشق است
 خدایا جان ما گردان فدایش         شهادت در بر سردار عشق است
 نه یک تن بل هزاران تن فدایش     فداییّش به روی دار عشق است
 دل و مهدی دل و دوری هجران     گل زهرا ییم دیدار عشق است
 دلم وصل تو جانا ارزو داشت        ولی شد فاصله بسیار عشق است
 بیا در ماه روزه یاریم کن             کنارت مهدیا افطار عشق است

به بارگاه مقدست تسلیت. باشد که بیایی و تسلای دل حضرت مادر بشوی...


 
comment نظرات ()

 
این روزها دعای فرج خواندنی تر است
نویسنده : - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳
 

میلاد اولین رد صلاحیت شده تاریخ اسلام مبارک!
این روزها بیش از همیشه باید به حب علی، به یاد علی، به ذوالفقار علی و بیشتر البته به تفکر علی اندیشید. بارها و بارها در همین خانه مجازی مان نوشته بودم که " نهج البلاغه در قفسه خاک می خورد... جز روضه هیچ نمی خوانی از علی". ای کاش کمی و فقط کمی اهل تدبر و مقایسه بودیم. بارها و بارها برای خودم خط قرمز گذاشتم که این جا فقط و فقط جای روزمرگی جاتیه که نگاهی هم از زاویه اعتقادات ما توش باشه. حتی تعریف یک ماجرای تصادف ساده هم از این زاویه قابل نگاهه. اما امروز به نظرم رسیده اوضاع به نحوی شده که اگر نگاهی از زاویه دین به به بخشی از روزمرگی های جدیدالوقوع نکنیم خیلی چیزها وارونه جلوه میکنه. من این روزها پاسخی برای خیلی چیزها ندارم...
دعوت میکنم خودم رو به همراه همه دوستانم به مقایسه. به تدبر. هم خودم و هم دوستانم. ای کاش  کمی با هم فکر کنیم و مقایسه. فقط همین. روزها مطالعه و بررسی و تفکرات پیچیده نمی خواهد. تنها چند دقیقه...
-    در همان روزهای اول رفتن آخرین پیامبر عالم بشریت و در همان حال و هوای " حال چه کنیم؟"های مردم که بذر اندوه رو به دل ها کاشته بود، اولین رد صلاحیت شده تاریخ اسلام، حضرت امیرالمومنین با تفکرات التقاطی برخی "پیشانی پینه بسته"هایی روبرو بود و تفکرات عوامانه مردمی که انگار به زور دختران خود را زنده به گور نمی کردند!!! و مجبور شد به 25 سال خانه نشینی و نهایت هم ماجرای بیعت اجباری که حضرت زهرا و کودکانش را به عنوان تنها حامیان عدل به خیابان زمانه کشاند... به اوضاع و احوالی که نمی خواهم با بیانش این روز میلاد را به عزاخانه حضرت مادر تبدیل کنم که اگر هم روضه بخوانیم و بگرییم دور از مراممان نیست. که این روزها...
-    ای کاش کمی مقایسه کنیم این روزهای پیچ تاریخی همیشگی انقلاب را با اولین پیچ های تاریخی اش. آن زمان که از نظام نوپای جمهوری اسلامی طفل صغیری مجسم بود که هنوز حتی انگشتان خود را نمی توانست باز کند. طفلی که همگان دنیا بر سر فروپاشی اش قسم همدلی خورده بودند و امامی به نام روح الله موسوی مصطفوی (خمینی) در میان مردم تنها امید و ملجا و پناه بود. در همان سال ها که نه از نظام قدرتمند نظامی و هسته ای خبری بود و نه از پارچین و فردو و ... و تنها دستان گره زده یاران خمینی به عشق نهضتی حسینی این طفل نوپا را در میان تمامی تهاجم های دنیا نگه می داشت، انتخاباتی بر پا شد که مسعود رجوی هم کاندیدای ریاست جمهوری آن بود. شورای نگهبان آن زمان نمی دانست این مرد چه تفکرات خطرناکی دارد؟ به قطع بر آنها هم مسجل بود. اما مرام آن روزهای پیرخمین انگار چیز دیگری بود. حال کسی که رئیس ستاد جنگ امام بوده، یار و یاور او بوده، جملاتی از امام در باره او هست که در باره هیچ کس نیست و همگان را دعوت میکنم به یک سرچ ساده اینترنتی، کسی که دو دوره رئیس جمهور این کشور بوده و رئیس مجلس بوده و رئیس مجلس خبرگان رهبری بوده و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام هست (البته فعلا!) و خیلی خیلی های دیگر این روزها صلاحیت اداره ثمره تلاش خود را ندارد. اما کسی که تنها با دو جعبه گز سالی یک بار به دیدار خانم اشتون می رود می تواند در این پیچ تاریخی حساس، پیچ دیگری به مشکلات مردم بیفزاید! آیا نظام ما با وجود همه قدرت های نظامی و اقتصادی خود در این روزها لرزان تر از آن روزهای اول است یا هاشمی خطرناک تر از بنی صدر و رجوی؟ برای من رای دادن به هاشمی نه ملاک است و نه معیار و نه چندان مهم که این جا آلوده سیاست روزانه کثیف ایران شود، اما از دوستانم می خواهم کمی مقایسه کنند. یاران امام را بشمریم و ببینیم کجا ایستاده اند بیشتر؟ دانشجویان پیرو خط امام را بشمریم و ببینیم کجاها هستند بیشتر...که این روزها...
-    دوست دارم کمی با هم فکر کنیم به اینکه اگر کسی بخواهد آبروی نظام را ببرد بهتر از این چه می تواند کند؟ اگر قرار باشد کسی مردم و زندگی شان را به قهقرا بکشاند چه باید کند؟ کسی در سخنرانی اش کاری کرد که اسرائیل در لیست تروریست های دنیا قرار گرفت و کسی دیگر در همان جایگاه سخنرانی ای کرد که ثمره اش تصویب بیانیه ای در رثای مظلومیت اسرائیل بود در سازمان ملل. کدام با امام و انقلاب هستند؟ اینکه کسی به جایی برساند کار را که رئیس جمهور آمریکا در سازمان ملل بخواهد به او سلام کند و او راهش را کج کند و کس دیگری هر ماه نامه ای به رئیس جمهور امریکا بنویسد و او هم به هیچ جایش حسابی نکند نامه مثلا منتخب یک ملت را که عینا دهن کجی به تمام آن ملت است. کدام با امام و انقلاب هستند؟ وقتی کسی نرخ تورم کشور را به تک رقمی برساند و تحویل دهد و کس دیگری با ده ها برابر درامد باد آورده نفتی نه تنها نفت را بر سفره ها بیاورد که سفره های ملت را بیش از یک سوم کوچک کند. کدام با امام و انقلاب هستند؟ و یادمان نمی رود که این "معجزه هزاره سوم" را همانی از سوی امام زمان خواند که این روزها کس دیگری را "بینه و بین الله" اصلح میدانست که انگار...
"...اگرکسی برنامه ریزی کند و به عمد بخواهد ضربه ای بزند، از این بدتر نمی تواند کشور را اداره کند..."
کدام با امام و انقلاب هستند؟
-    دوست دارم از همه دوستانم دعوت کنم به پاسخ به این پرسش که آیا چیزی که در قانون نیامده می تواند توسط شورای نگهبان مستقیما مورد اعمال قرار گیرد یا خیر؟ رد صلاحیت به بهانه ناتوانی جسمی؟ این سوال است نه استفهام انکاری. لطفا اگر پاسخی دارد دانشجوی جوان و مایوسی را از آن مطلع کنید که این روزها بسیار بدبین شده است...
"... گفت: رد صلاحیت به بهانه کهولت، طنز تلخ تاریخ ایران خواهد شد. این از آن طنزهایی است که هرچندقرن یکبار رخ می دهد. طرفه اینکه از جانب کسی انجام شد که خودش به خاطر که کهولت سن، دستمایه طنز همه پیامک های دنیا است."
-    سوال دوم من از دوستانم این است که آیا مذاکره با خانم اشتون حتی اگر یک قرن طول بکشد می تواند برای ما رئیس چمهور تربیت کند؟ کسی که تنها یک سال و نیم کارنامه مدیریت شهرداری تهران را بر عهده داشت چنین کرد. حال کسی که این را هم در کارنامه ندارد...؟!
"... حدس قوی دارم که اگر امام خمینی هم، به فرض حیات ، با نام مستعار در انتخابات شرکت می کردند صلاحیت شان رد می شد چون ایشان هم گاهی انتقاداتی داشتند.  نماینده مجلس شورای اسلامی، با طرح این سوال که پزشکیان با دو دوره نمایندگی مجلس و یک دوره وزارت چرا رد صلاحیت شد؟ گفت: از آن طرف آقای جلیلی با کمترین تجربه چرا تأیید صلاحیت شد؟ آیا با چهار تا ملاقات و مذاکره با خانم اشتون کسی می تواند رئیس جمهور شود؟"
-    سومین و آخرین سوال من از دوستانم این است که چرا امیرالمومنین وقتی دید مردم نخواستند رفت و در خانه نشست؟ مگر با یک نگاه او کل عالم امکان به اشاره ای نخواهد چرخید؟ مگر نه اینکه برق ذوالفقار او را کسی یارای مقابله نبود. مگر نه اینکه با دستان بسته کشان کشان بر روی زمین فریاد میزد که : زهرا جان مبادا نفرین کنی!" .
"... اما متاسفانه امروز که می بینم شورای نگهبان دست به رد صلاحیت ایشان برای ریاست جمهوری زده است، خواهرانه تذکر می دهم که این کار هیچ معنایی جز فاصله انداختن بین دو یار امام و بی توجهی به شوق و اقبالی که مردم کوچه و خیابان به نظام و انتخابات پیدا کرده است ندارد. من مدعی نیستم که آقای هاشمی امروزی همان فرد دیروزی است زیرا این تغییرات در تک تک مردم در گذر زمان رخ داده است «وَمَا أُبَرِّىءُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» اما جدا شدن تدریجی شما از هم بزرگترین لطمه ایست که به انقلاب و نظام وارد میشود چنانچه امام همیشه میفرمودند: این دو وقتی با هم باشند خوبند.  خواهشمند است در این امر مهم دخالت فرمائید و نگذارید که یک حرکت همه تلاشها را خراب کند و نشان دهید که چرا امام میفرمود : « ولایت فقیه برای آن است که نگذارد هر کس هر کاری دلش می خواهد بکند و ولایت فقیه می خواهد جلوی دیکتاتوری را بگیرد » خواهش میکنم فلسفه وجودی ولایت مطلقه فقیه را یک بار دیگر عینّیت ببخشید اطمینان دارم که این درخواست زبان حال بسیاری از دلسوزان نظام است که نگران وضع ایران اسلامی هستند و دلشان برای شنیدن طنین وحدت و همدلی در این کشور می تپد."

این روزها بیشتر از همیشه به دعای خیر محتاجم و از دوستان انقلابی، معتقد، هیئتی، جهادی، کربلایی، بسیجی و هرچه دیگه می خواهم که اگر پاسخی برای سوالات یک دانشجوی عاشق امامروح الله، انشاءالله هیئتی، جهادی و شاید کربلایی (کربلا رفته وگرنه که کربلا را چه به من گنهکار!)  دارند او را دریابند که این روزها سخت در ابهام است و شک و دارد بدبین می شود...
یا علی
------------------------------------------------------------
خیلی دلگیرم این روزها!

دو سال پیش دعای بالای وبلاگ رو از دعای عهد به دعای "الهی عظم ابلاء..." تغییر دادم و این بار نمیدانم چه کنم...!


از حولِ دام و دانه، دلم چون کبوتر است
این روزها دعای فرج، خواندنی تر است
آقـــــــــــــا، بساط قتل مرا جور کرده ای
مژگان توست تیر و، دو اَبروت، خنجر است
با آن شمایلی که به ارباب رفته است
رویَت هزار مرتبه از یوسفان سَر است
اصلا عجیب نیست قیامت به پا کنی
این کار، دست گرمیِ اولاد حیدر است
وقتی قرار نیست که فردا ببینمت
جان دادنم برای تو امروز، بهتر است
بوی مدینه می رسد از انتظار تو
چشم انتظار آمدنت، چشمِ مادر است
در چشم توست ساحل دریای کربلا
در دست توست، پرچم سقای کربلا


 
comment نظرات ()

 
امشب برای آمدنت گریه میکنیم
نویسنده : - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٠
 

           
امشب برای آمدنت گریه میکنیم
در لحظه های آمدنت گریه میکنیم
با بارش حضور تو همراه می شویم
ما پابه پای آمدنت گریه میکنیم
این اشک شوق دیدن صبح طلوع توست
از ابتدای آمدنت گریه میکنیم
از لحظه شکفتن تو شاد میشویم
تا انتهای آمدنت گریه میکنیم
کی از کنار کعبه صدای تو میرسد
ما همنوای آمدنت گریه میکنیم
با عهد و ندبه و فرجت خو گرفته ایم
ما با دعای آمدنت گریه میکنیم

شعر از محمدعلی بیابانی


 
comment نظرات ()

 
عید امسال، نماز ،صحن عتیق
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧
 

دو روز پیش یکی از همسفرای کربلا (فرزان) که تازه از مکه برگشته داشت در مورد نیمه شعبان مشهد صحبت می کرد... بعضی وقتا هزار چیز تو ذهن آدمه و باز هم دل آدم جای دیگه...

کاش روزی بنویسند به بقیــــع
یک فراخوان کمک، طرح احداث ضریح
 
کاش روزی بنویسند به بقیــــع
کارگران مشغولند، کار احداث ضریح
 
کاش روزی بنویسند به بقیــــــع
چند روز مانده به اتمام ضریـــــح
 
کاش روزی بنویسند به بقیـــــع
مهدی فاطمه(عج) آید به تماشای ضریح
 
کاش روزی بنویسند به بقیـــــع
عید امسال، نماز ،صحن عتیق
 
کاش روزی بنویسند به بقیــــــع
فلش راهنما، مرقد زهرای(س) شفیع


 
comment نظرات ()

 
کنار تربت زهرا مکن فراموشم
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳
 

 بهار میرسد از راه ان زمانی که 

رسد ز کعبه "انا المهدی" تو بر گوشم
سیاهی دلم از تو اگرچه دورم کرد
میان روضه ولی با تو خوب میجوشم
بدون روضه ببین ، دست های سینه زن
گرفته زانوی غم را میان آغوشم
هزار شکر که تا چند سال عیدم را
برای مادر ت از ابتدا ، سیه پوشم
بقیع گریه کنن روضه های مادرت اقا
کنار تربت زهرا مکن فراموشم

دوباره حال و هوای این روزها برای زندگی ما مرهمی میشه و باعث سرحالیه ما!

یادمه قدیما که جهادی علم و صنعت رو می رفتم یکبار یکی از دوستان ازم پرسید چرا شب تولد امام حسین سینه می زنید؟ مگه عید نیست؟ یاد جوابی افتادم که چند سال قبلش محسن از محمد کربلایی شنیده بود. اینکه چرا شب عید هم دوست داریم سینه بزنیم؟ دلیلش اینه که برای ما یک راه توسله. اگه راه بهتری سراغ داری بگو که ما هم عمل کنیم. انگار بهترین راه توسل ما هم همینه. همون دوست عزیز این سال ها از سینه زنای حلقه وسط علم و صنعته. خوش به حالش.

دوباره بوی هیئت و چایی دم در که همیشه برای من یاد چایی غلیظ و فوق العاده شیرین سامرا رو تداعی میکنه. دوباره گریه و سینه زنی و روضه و یاد همان ماجراهای قدیمی که همیشه اونها که از این نعمت بی بهره اند می پرسن خسته نمیشید از شنیدن مکرر یه داستان؟ تکراری نیست؟ نه نیست! نبوده، نیست و خدا نیاره روزی رو که تکراری شه.

در پیچیدگی های این روزهای کارها و درس و مشغله های ما که کم کم داره به تنگنا تبدیل میشه، دوباره مادری به داد فرزنداش می رسه و ما رو زیر همون غبار همیشگی چادرش آروم و آروم تر میکنه.

این ها بهانه های زندگی جوانی است که دوست ندارد دنیای بقیه آدم ها را! واقعا مدت هاست فهمیدیم چرا باید "باشد قرار سینه زنان جنت الحسین... اینجا برای سینه زدن جایمان کم است!" اینجا سینه زدن کجا و حرم حضرت ارباب.

به من گفتن شاید امسال توفیقی بشه و عازم عمره شیم. نمیدونم... میشه یا نه. اما دلم می خواد تا وقتی نوبت ما میشه، حکایات قبرستان بقیع که از زبان بقیه شنیدم عوض شه. مگه میشه بری تا دم در و راهت ندن بری تو؟ از پشت مشبک هایی فقط نگاه کنی؟ وقتی ایمان داشت می رفت مکه ازش خواستیم برای دنیوی جاتمون هم دعا کنه. اما همون موقع که داشتیم بهش می گفتیم نه ما باور داشتیم این کارو بکنه و نه خودش. احتمالا نباید وقتی می رسی به حرم رسول الله و به خاک های بقیع، این چیزها هم یادت بمونه... اما خوشحالیم که کربلا رو خواست!

سال پیش نشد، لایق نبودیم، نبخشیدن... شاید امسال بشه. دوست دارم امسال دست به دامن مادری شم که جلوی پنج سالگی ارباب ما به جرم عشق علی... ادب حکم میکنه که ننویسم و نگم...

دوست دارم سوغات من از مکه ای که شاید قسمتم شه فقط همین باشه...

از همه دوستان و هم سفران و کسانی که دوست داریم امسال هم سفر کربلا باشیم می خوام که این روزها و این شب ها از خود حضرت زهرا کربلا رو بخوان. شاید اربعین. شاید نیمه شعبان. الآن دیگه انقدر ها مهم نیست. مهم رسیدنه!

شاعر برای فاطمیه کم می آورد
هر بیت یک مصیبت اعظم می آورد
قافیه هاش شال عزا بسته بر کمر
در هر ردیف دستۀ ماتم می آورد
از کوچه های سینه زنی رد که می شوم
یک خاطره ز کوچه به یادم می آورد
باز این چه شورش است که در کوچه های شهر
حال و هوای ماه محرم می آورد؟
دیگر نیاز نیست به سبک و به مرثیه
"مادر" فقط همین کلمه غم می آورد

داوود رحیمی
یا علی

----------------------------------------------------

آره اخوی با خودت بودم. از هیئت این هفته خبری ندارم. اما چشم. همین روزها ایشاللا همدیگه رو ببینیم!


 
comment نظرات ()

 
با یک نسیم کرب و بلا خوب می شوم
نویسنده : - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٤