بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ


خدا نکند...
نویسنده : - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤
 

از در بیمارستان رفتم تو. چندتا از بچه ها هم بودن. هنوز همه خندون بودیم. گفته بودن ان شاءالله فردا مرخص میشه. خیلی ساده و با یه دسته گل و چند تا آب میوه رفتیم بالا. دم در اتاق وایسادیم مطمئن شیم اتاقش همینه. داشتیم این پا اون پا میکردیم که مادرش اومد بیرون. گفت بفرمایید. یه ماسک ضد آلودگی به صورتش زده بود. خیلی آروم دعوتمون کرد تو. کسی که تا چند هفته پیش با هم کوه و سینما و مسجد و هزارجای دیگه بودیم...کسی که همیشه خوش تیپ و سر حال با ادکلن و سر و صورت مرتب بود حالا در حالیکه طرف چپ بدنش هیچ حرکتی نداشت افتاده بود روی تخت. با بی حال جواب سلاممونو داد. اما معلوم بود تو اون گردو غبار بی روحی و خستگی و ثانیه شماری بیمارستان یه نفس راحتی شده بودیم واسش. چند بار از اینکه نمیتونست بلند شه و دراز کشیده بود عذر خواهی کرد. از همه چی حرف زدیم. اما من شوکه شده بودم. انتظار همچین صحنه ای رو نداشتم. مادرش واسه اینکه ما معذب نباشیم از اتاق رفت بیرون. همونجور آرومو بی صدا. می شد کوه غمو تو نگاهش دید. جوون رعنای خوش سرو زبون 22-23 سالش الآن روی بیمارستان افتاده بود. و من هنوز داشتم حرف میزدم. اما همش به اون فکر می کردم.

حدودا 20-30 دقیقه مونده بود وقت ملاقات تموم شه. پدرش اومد. یه سلامی کرد و رفت بیرون تا باز ما راحت باشیم. چقدر سنگین با ما دست داد. چقدر سنگین راه می رفت. همون کوه غم که تو نگاه مادرش بود رو میشد رو شونه پدرش حس کرد. و من هنوز داشتم حرف میزدم.

10 دقیقه مونده بود که وقت ملاقات تموم شه. گفتم بچه ها بریم که پدر و مادرش هم بیان. گناه دارن. گناه داره...سجاد گفت هستیم حالا. وقت هست. با خودم گفتم عقلش نمیرسه پدر و مادرش بیشتر از ما مشتاق دیدنشن. وقتی اومدیم بیرون سجاد گفت مادرش گفته بود بمونید. خیلی بد حال شده. خیلی خوشحال شده اومدید. قرار بود با رضا برن تئاتر. رضا زنگ زده بود که قرارشونو فیکس کنن که فهمیده بود بیمارستان بستریه. می گفتن خون توی مغزش لخته شده و رد شده. اما بیرون اتاق بچه ها می گفتن این یعنی سکته...سکته مغزی توی 22-23 سالگی. واقعا به قول ارباب اُف بر تو ای دنیا...

می خواستیم بیایم بیرون رضا بهش گفت یادته چند روز پبش می گفتی تاسوعا عاشورا کجا بریم؟ یه نگاه معنی داری به هم کردن و اومدیم بیرون. با پدرش دست دادم. به همون آرومی. خیلی دلم می خواست دلداریش بدم. اما حال خودم خوب نبود. با مادرش خداحافظی کردم. چقدر خوشحال شده بود که با اومدن ما بچش چند دقیقه هم که شده حال و هواش عوض شده بود.از خودم خجالت می کشیدم...

به قول محسن ما همیشه احتمالی فکر میکنیم. میگیم ما؟ نه بابا خیلی احتمالش کمه واسه ما این اتفاق بیفته. اما علیرضا شنبه تو مدرسشون بود که حالش بد شد و آوردنش بیمارستان. جلوی شاگرداش...امشب همه حواسم سر روضه به علیرضا بود. خدا...خدا...خدا...بقیشو خودت میدونی. اینجا نمی نویسم...

بچه ها واسه علرضای ما دعا کنید. هنوز زنگ صدای مقاله خوندنش تو گوشمه. از هفته شهدا تا سال تحویل سال چهارم...فال حافظ هم هر بار که میگیرم باز...مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...

قدر این لحظه ها رو بیشتر میدونم. معلوم نیت تا سال دیگه صحیح وسالم و اصلا زنده باشیم که واسه ارباب عزاداری کنیم. گریه کنیم. سینه بزنیم. اف بر تو ای دنیا. اف بر تو ای دنیا. اف بر تو ای دنیا.

امروز من محتاج دعای شمام.  واسه علیرضا. اگر حالشو داشتید اقلا سه تا حمد به نیت شفا واسش بخونید. این چند ساعت باقی مونده از این گلچین و گل وقت عشق بازی با اباعبدالله هم یادش باشید...این چند ساعتو قدر بدونید. شاید خدایی نکرده سال بعد ما ... خدا نکنه. من و جدا شدن از درگهت خدا نکند...من و جدایی از این بزم و اشک....خدا نکند...

اللهم اشف کل مریض...  

راستی سلام...

روز نهم محرم

شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخلیه که لشکرگاه و پادگان کوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد کربلا شد و نامه عبیدالله را براى عمربن سعد قرائت کرد.

ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب کند، چه پیام زشت و ننگینى براى من آورده‏اى! به خدا سوگند که تو عبیدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و کار را خراب کردى، من امیدوار بودم که این کار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در کالبد اوست.

شمر به او گفت: بگو بدانم چه خواهى کرد؟! آیا فرمان امیر را اطاعت کرده و با دشمنش خواهى جنگید و یا کناره خواهى گرفت و من مسؤلیت لشکر را به عهده خواهم داشت؟

عمربن سعد گفت: امیرى لشکر را به تو واگذار نمى‌کنم و در تو این شایستگى را نمى‌بینم، و من خود این کار را به پایان مى‏رسانم، تو امیر پیاده نظام باش.

و بالاخره عمربن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم الحرام خود را براى جنگ آماده کرد.

شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخلیه که لشکرگاه و پادگان کوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد کربلا شد و نامه عبیدالله را براى عمربن سعد قرائت کرد.
ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب کند، چه پیام زشت و ننگینى براى من آورده‏اى! به خدا سوگند که تو عبیدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و کار را خراب کردى، من امیدوار بودم که این کار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در کالبد اوست.

امام صادق علیه‏السلام فرمود: تاسوعا روزى است که در آن روز امام حسین و اصحابش را محاصره کردند و لشکر کوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت کثرت لشکر و سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مى‏کردند، و در این روز حسین را تنها غریب یافتند و دانستند که دیگر یاورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند کرد، سپس امام صادق علیه‏السلام فرمود: پدرم فداى آن کسى که او را غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او کوشیدند.

امان نامه

چون شمر، نامه را از عبیدالله گرفت تا در کربلا به ابن سعد ابلاغ کند، او و عبدالله بن ابى المحل (که‏ ام البنین عمه او بود) به عبیدالله گفتند: اى امیر! خواهرزادگان ما همراه با حسین‌اند، اگر صلاح مى‏بینى نامه امانى براى آنها بنویس! عبیدالله پیشنهاد آنها را پذیرفت و به کاتب خود فرمان داد تا امان نامه‏اى براى آنها بنویسد.

رد امان نامه

عبدالله بن ابى المحل امان نامه را به وسیله غلام خود – کزمان - به کربلا فرستاد، و او پس از ورود به کربلا متن امان نامه را براى فرزندان ام البنین قرائت کرد و گفت: این امان نامه‏اى است که عبدالله بن ابى المحل که از بستگان شماست فرستاده است؛ آنها در پاسخ کزمان گفتند: سلام ما را به او برسان و بگو: ما را حاجتى به امان نامه تو نیست، امان خدا بهتر از امان عبیدالله پسر سمیه است.

همچنین شمر به نزدیکى خیام امام آمد و عباس و عبدالله و جعفر و عثمان علیه‏السلام فرزندان على بن ابى طالب علیه‏السلام (که مادرشان ام البنین است) را صدا زد، آنها بیرون آمدند، شمر به آنها گفت: براى شما از عبیدالله امان گرفته‏ام!، و آنها متفقا گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟!!

اعلان جنگ

پس از رد امان نامه، عمربن سعد فریاد زد که: اى لشکر خدا! سوار شوید و شاد باشید که به بهشت مى‏روید!! و سواره نظام لشکر بعد از نماز عصر عازم جنگ شد.

در این هنگام امام حسین علیه‏السلام در جلوى خیمه خویش نشسته و به شمشیر خود تکیه داده و سر بر زانو نهاده بود، زینب کبرى شیون کنان به نزد برادر آمد و گفت: اى برادر! این فریاد و هیاهو را نمى‌شنوى که هر لحظه به ما نزدیک‌تر مى‏شود؟!

امام حسین علیه‏السلام سر برداشت و فرمود: خواهرم! رسول خدا را همین حال در خواب دیدم، به من فرمود: تو به نزد ما مى‏آیى.

زینب از شنیدن این سخنان چنان بیتاب شد که بى اختیار محکم به صورت خود زد و بناى بیقرارى نهاد.

امام گفت: اى خواهر! چاى شیون نیست، خاموش باش، خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند.

در این اثنا حضرت عباس بن على آمد و به امام علیه‏السلام عرض کرد: اى برادر! این سپاه دشمن است که تا نزدیکى خیمه‏ها آمده است!

امام در حالى که بر مى‏خاست فرمود: اى عباس! جانم فداى تو باد! بر اسب خود سوار شو و از آنها بپرس: مگر چه روى داده؟ و براى چه به اینجا آمده‏اند؟!

حضرت عباس علیه‏السلام با بیست سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از جلمه آنان بودند، نزد سپاه دشمن آمده و پرسید: چه رخ داده و چه مى‏خواهید؟!

گفتند: فرمان امیر است که به شما بگوییم یا حکم او را بپذیرید و یا آماده کارزار شوید!

عباس علیه‏السلام گفت: از جاى خود حرکت نکنید و شتاب به خرج ندهید تا نزد ابى عبدالله رفته و پیام شما را به او عرض کنم. آنها پذیرفتند و عباس بن على علیه‏السلام به تنهایى نزد امام حسین علیه‏السلام رفت و ماجرا را به عرض امام رسانید، و این در حالى بود که بیست تن همراهان او سپاه عمر بن سعد را نصیحت مى‏کردند و آنان را از جنگ با حسین بر حذر مى‏داشتند و در ضمن از پیشروى آنها به طرف خیمه‏ها جلوگیرى مى‏کردند.

سخنان حبیب بن مظاهر و زهیر

حبیب بن مظاهر به زهیر بن قین گفت: با این گروه سخن باید گفت، خواهى تو و اگر خواهى من.

زهیر گفت: تو به نصیحت این قوم آغاز سخن کن.

حبیب رو به سپاه دشمن کرده و گفت: بدانید که شما بد جماعتى هستید، همان گروهى که نزد خدا در قیامت حاضر شوند در حالى که فرزندان رسول خدا و عترت و اهل‌بیت او را کشته باشند.

عزرة بن قیس گفت: اى حبیب! تو هر چه خواهى و هر چه مى‏توانى خودستائى کن!

زهیر گفت: اى عزره! خداى عز و جل اهل‌بیت را از هر پلیدى دور نموده و آنها را پاک و منزه داشته است، از خدا بترس که من خیر خواه توام، تو را به خدا از آن گروه مباش که یارى گمراهان کنند و به خاطر خشنودى آنان، نفوسى را که طیب و طاهرند، بکشند.

عزره گفت: اى زهیر! تو از شیعیان این خاندان نبوده بلکه عثمانى هستى.

زهیر گفت: آیا در اینجا بودنم به تو نمى‌گوید که من پیرو این خاندانم؟! به خدا سوگند که نامه‏اى براى او ننوشتم و قاصدى را نزد او نفرستادم و وعده یارى هم به او ندادم، بلکه او را در بین راه دیدار نمودم و هنگامى که او را دیدم، رسول خدا و منزلت امام حسین علیه‏السلام نزد او را به یاد آوردم، چون دانستم که دشمن بر او رحم نخواهد کرد، تصمیم به یارى او گرفتم تا جان خود را فداى او کنم، باشد که حقوق خدا و پیامبر او را که شما نادیده گرفته‏اید، حفظ کرده باشم.

امام علیه‏السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى‏توانى آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگزاریم. خداى متعال مى‏داند که من به خاطر او نماز و تلاوت کتاب او (قرآن) را دوست دارم.(

 

دارد تمام میشود این بزم، بی تو اما نه...

خدایا تا محرم بعدی یا مارو شهید در رکاب امام زمان زیر سایه اباعبدالله کن یا بگذار تا عاشورا و شام غریبان دیگه زنده باشیم.التماس دعا.

یا علی...


 
comment نظرات ()