بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ


این هم از یاران مهدی...!
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
 

سلام.

دیروز بعد مدت ها محمد رضا رو دیدم. از همسفرای کربلا. کلی از عکس های سفر و بهم داد. یادش بخیر. دوباره یادم افتاد چی بهمون دادن و انگار باز هم نفهمیده رد شدیم از کنارش. چند روز پیش هم رضا اس ام اس زد می خوایم تا محرم روزه بگیریم که آماده وارد ماه شیم. الحمدلله بچه ها دیگه با سه سال کربلا رفتن شب نیمه شعبان انگار همیشه یاد امام زمان و حضرت ارباب هستند. هم برنامه ریزی میکنن که چجوری وارد ماه محرم شن. هم به هم تذکر میدن و یاد آوری میکنن. ان شاءالله که هیچ کدوم از این قافله جا نمونیم.

در پی پست قبلی بچه ها نظرات جالبی دادن. طبق معمول خصوصی. البته حالا که فکر می کنم میبینم این نظرات خصوصی و گاها با نامهای ناشناس واسه خودم خیلی خوبه. یه خلوت باحالیه. می تونم بگم جاتون خالی. ولی آره به قول بعضیها این داستانها تلخه. اما باید بگم بدتر از ایناش هم هست. تازه اینا خوباشه که میشه نوشت و نقل کرد. بعضیهاش که ... خودم هم وقتی ماجرای اون پیرزنی که رفت گوشت بخره یا اون زنی که رفت بچشو ثبت نام کنه خوندم حالم گرفته شد. باز هم یاد جهادی افتادم و دیدن زندگی مردمی که خیلی از ما دور نیستن اما دنیاشون با ما خیلی فرق داره.اولها دیدن این زندگیا خودمو زیاد تکون میداد.مثل ماجرای توزیع جهادی دوم دبیرستان که از مدیرمون نقل کردم. یادمه اولین جهادی که رفتم دختر بچه ها و پسر بچه ها رو که میدیدم دارن بازی میکنن با زندگی خودمون مقایسه می کردم. یه عروسک با یه دست  و یه لباس پاره که تازه 4-5 تا دختر بچه باهاش کیفی میکردن. یه تیکه لاستیک پاره موتور با یه چوب که شاید همه دنیای 3-4 تا پسر بچه بود. ولی الآن ها انگار دیگه عادی شده واسم. که خوب آره از این جور زندگی ها هم هست دیگه... قابل قیاس شاید نباشه اما آدم یاد دکترایی می افته که دیگه مردن آدما واسشون عادی شده. چون هر روز با 10-12  تاش مواجهن. میگن جهادی تو زندگی موثره. بعد یه مدتی توجهم به دور و ور خودم جمع شد. منظورم همین شهره. اینکه خیلی نزدیک تر از مناطق محروم زندگی های بد تر از اونجا ها همین جا وجود داره. اتفاقا زندگی آدمایی از جنس اون پیرزن و اون مادر که می خواست بچشو ثبت نام کنه خیلی هم سخت تره. چون خودشونو  خونوادشون همه این زندگی های تهرونی و ... رو دارن از نزدیک می بینن و با زندگی خودشون مقایسه میکنن. اما اقلا مردم مناطق محروم از نزدیک اینا رو نمی بینن. حد اقل بچه هاشون ماشینهای مدل بالای شهر و خونه های کاخ مابانه این جاها رو با خودشون مقایسه نمی کنن.

هر چند... امسال جهادی عید وحید که مسئول فرهنگی خارجی بود یه روز گیر داد که بیا با بچه ها برو توزیع. بهش گفتم من نمی تونم. دلشو ندارم. گفت آدم الآن نداریم. گفتم یکی کمتر طوری نمیشه. هی گفت و گفتم و هی گفت و گفتم که آخرش دیدم جدی جدی داره میگه. آخرین جملش این بود که اگه کار واجبی نداری حتما برو. کلی با خودم کلنچار رفتم و آخر با همون لباس پریدم پشت وانت. با یه طلبه ای هم گروه شدم که اصلا نمی شناختمش. بهش گفتم حاجی من حرف نمی زنم. آخه دید و باز دید عید هم بود. فکر کنم چند ساعت قبل سال تحویل رفتیم اگه اشتباه نکنم. گفت باشه من حرف میزنم. اما چرا؟ منم که خیلی حوصله از اول توضیح دادن قضیه رو نداشتم و همین جوریشم با بغض رفته بودم بهش گفتم ازم بر نمیاد. خدا ببخشه. رفتیم. سر یه کوچه یه پسر شاید 19-20  ساله عقب مونده بود. رفتیم خونه مادرش. کل مساحت مسقف خونه شاد دو برابر اتاق من بود. البته اتاق من خیلی بزرگ نیست. منظورم اینه که اون خونه کوچیک بود. همین جوری که سر صحبت باز شد مادره برگشت گفت شماها که تو تهرون خیلی وضع خوبی دارید و... که اون رفیق ما برگشت گفت نه مادر جان. تو تهرون مردم انقدر بد شدن که نگو. هیچ کس به فکر هیچ کس نیست. مردم دست میندازن تو سفره هم واسه یه لقمه نون بیشتر.شما اینجا صفایی دارید که ما از تهرون فرار میکنیم بیایم اینجا. بد هم نمی گفت. خودم خیلی  وقتا اینو حس کردم. بعدش مادره گفت این همه فیلما که نشون میده تلویزیون همش تو تهرونه دیگه. بازرفیقمون گفت نه مادر جان. چند نفر مردم از اون زندگیا دارن؟ خیلی کمن. دیدم تو رو خدا نگاه کن یه فیلم چه تاثیری از زندگیای تهرونی تو ذهن مردم میگذاره. انگار اونا هم دیگه این زندگیا رو از نزدیک می بینن و مقایسه میکنن با خودشون.

انگار قدیمیا خیلی بیشتر از ما به فکرن. صبح رفته بودم سری به مادربزرگم بزنم. خیلی گله. خدا حفظش کنه. برگشت گفت بابات هی میگه بیا بریم سوریه. گفتم خوب برید دیگه. هم یه آب و هوایی عوض میکنید هم میرید زیارت. گفت برم زیارت چه کنم؟ یه بار رفتم. البته من نمیدونم کی رفتن. احتمالا قدیم بوده چون من اصلا یادم نمیاد. گفت برو ببین چقدر مردم تو صفن کلیه هاشونو بفروشن. اون پولو آدم باید بده به فقیر. میگم خوب به فقیر که پول میدیم. بیا شما برو. میگه از پولی که نیاز نداری بدی هنر کردی؟ اون همه جوون می خوان ازدواج کنن پول ندارن. خدا رو خوشمیاد من دوبار دوبار برم سوریه؟ ماشاءالله دست به خیرشم خوبه. خدا سایشو بالا سر ما نگه داره.

ما یادمون میره که اصلا اون فقرا انقدری که ما نیازمند کمک به اونا هستیم نیازمند کمک ما نیستن. خدا گر ز حکمت ببندد دری گشاید ز رحمت در دیگری. انقدر بزرگ منشن که آدم خجالت میکشه. تو حرم امام رضا بودم. چقدر دلتنگ شدم. و بی لیاقت. تو جواب یکی از بچه ها که نوشته بود بی لیاقت شدیم. سر پست میلاد امام رضا رو میگم. یه شعریو نوشتم که آقای پیروز معلم فیزیکمون بهم اس ام اس زده بود. پدرشم فوت کرده دیروز. واسش یه فاتحه بفرستید. یه شعری بود که می گفت وقتی دلت آماده شه همه اسباب ها جور میشه و موانع برطرف. هنوز انگار این دل بی صاحب ما آماده نیست. بگذریم. یه روز تو حرم جلو ضریح وایساده بودم و مونده بودم چی بگم. میگن اگه گناه زیاد شه جز اولین چیزایی که از آدم میگیرن قدرت دعا کردنه. یه بنده خدایی توجهمو جلب کرد. خودم بدم میاد برم تو کوکه یه نفر وسط دعا و راز و نیازش. اما خوب بعضیا توجه آدم و بد جور جلب میکنن. طرف داشت با امام رضا حرف میزد. یه پیرمرد شکسته و کارگری بود. می گفت که آقا شما میدونی پسرم هفته پیش از داربست افتاد پایین. منم کارگرم پول ندارم. فلج میشه ها. بعد داشت از شرایط زندگیش می گفت. وسطاش گفت آقا ما دستونو پیش غریبه دراز نمی کنیم. حالا با همون لهچه خودش. اینو که گفت خیلی خجالت کشیدم. دیدم بابا باریک الله. یاد اون صحبت آقا مجتهدی افتادم ( یه صلوات واسشون بفرستید ) که میگفتن تا امید به غیر خداست حاجتت رو نمی گیری. خلاصه همونجا یه طلبه ای رفت بهش گفت حاجی من یه کم پول از مردم پیشمه باید بدم به شما. پیر مرد گفت من گدایی نمیکنم. گفت مال شماست. اگه ندم میرم زیر دین مردم. خواهش میکنم منو مدیون نکن. پیرمرد یه تشکری از امام رضا کرد و با حاج آقا رفت.

یه روز...

جلوی محل کارم خیمه صلواتی زده بودن و چایی میدادن ! پسرکی که صاحب یک چهار چرخه نون خشکی بود توجهم رو جلب کرد … پسرک هی میرفت نزدیک خیمه صلواتی و چند تا قند برمیداشت میریخت توی جیبش و میومد عقب … باز منتظر میشد که جلوی خیمه شلوغ بشه و توی شلوغی میرفت چند تا قند دیگه بر میداشت میریخت توی جیبش !

سه چهار بار که این کار رو انجام داد اومد نشست بغل دیوار ! پلاستیکی رو از توی جیبش در اورد و از توی اون تکه ای نون رو بیرون کشید ! همونطور که نشسته بود نون رو روی پاهاش باز کرد … از توی جیبش قند ها رو در اورد و با وسواس لای نون چید و نون رو عین ساندویچ لوله کرد و شروع کرد به خوردن !

لذتی که به پسرک از خوردن ساندویچ قند دست داده بود از برق چشماش و ولعش در گاز زدن   معلوم بود …. ساندویچش که تموم شد نرمه نون های روی زمین رو جمع کرد و گذاشت گوشه دیوار و رفت سمت خیمه ! یه لیوان چای گرفت و دوباره برگشت کنار دیوار نشست و اروم اروم پوف کرد و خورد ! چاییش که تموم شد لیوان یکبار مصرفش رو گذاشت توی جیبش و رفت سمت چهار چرخه و هلش داد رفت …. پسرک شامش رو خورده بود ! ….. یک ساندویچ قند !

یه روز دیگه...

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان !

پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

ما که همیشه میدونیم نامه اعمالمون به امام زمان نشون میدن یه کاری کنیم که وقتی آقا نگاهشون به اعمالمون افتاد با بغض نگن...این هم از یاران مهدی...!

ما عبد حقیر حضرت مولاییم              در خط علی ثابت و پابرجاییم

در غربت او اگرچه کم از موریم         از دولت لطف و کرمش آقاییم

یاد امام زمان و شهدا و همدیگه باشیم. التماس دعا.

یا علی


 
comment نظرات ()