بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ


یار جدا کرده مرا
نویسنده : - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

سلام. فردا خدا بخواد عازم کربلام. با بچه ها. ولی این بار استرس دارم. نمی دونم چرا؟خدا خودش کمکمون کنه زیارت با معرفتی داشته باشیم همه. رسول هفته پیش رفت عمره. شب نیمه شعبان هم ان شاءالله مکه است. قرار گذاشتیم به یاد هم باشیم. بیاید همه اون شب به یاد هم باشیم. سر زیارت عاشورامون...

رسول شبی که داشت می رفت این شعر و بهم اس ام اس زد.خیلی قشنگه. هم با مناسبت هم با مضمون...

شاکرم حضرت دلدار صدا کرده مرا

شاکرم بهر خودش یار جدا کرده مرا

از کجا لطف خدا شامل حالم شده است؟

گوییا یار سفر کرده دعا کرده مرا

من کجا، محفل ذکر سحر دلشدگان

سبب از چیست که حق اهل بکا کرده مرا؟

از خرابی گنه، کیست نجاتم داده؟

آشنای حرم عشق، خدا کرده مرا

روز پر معصیتم را چه کسی بخشیده؟

سائل نیمه شب خوان ولا کرده مرا

این چه سری است که همباده خوبان شده ام؟

چه کسی پیرو خون شهدا کرده مرا؟

از گویذ گنه و معصیتم داده خلاص

در گلستان دعا کیست رها کرده مرا؟

خلاصه اونچه که یه ساله دعا کردیم و چند ماهه بابتش داریم غصه می خوریم که آیا بشه یا نشه...آیا اجازه بدن یا نه...! خدا کنه بشه. به قول رضا تا نبینیم باورمون نمیشه...

کاش می دانستی
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم!
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ.
وبه چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.
و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت.
دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!
وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند
 خاطرم راگفتم:
زودتر راه بیفت
هر چه باشد بلد راه تویی.
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم
پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم
و به لبها گفتم:
 خنده ات را بردار
 دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی
 مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست
 ومبارک بادت
 وصل تو با برق نگاه
 و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته
 آبرویم نبری
 پایکوبی ز چه برپا کردی
نفسم را گفتم:
جان من تو دگر بند نیا
 اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت
و به پلکم فرمود:
 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
پای در راه شدم
 دل به عقلم می گفت:
 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
 و مرا خواهد دید
 عقل به آرامی گفت:
 من چه می دانستم
 من گمان می کردم
 دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است
 سینه فریاد کشید:
حرف از غصه و اندیشه بس است
 به ملاقات بیندیش و نشاط
 آخر ای پای عزیز
 قدمت را قربان
 تندتر راه برو
 طاقتم طاق شده
 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میکرد /دست بر هم میخورد 
 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید
 عقل شرمنده به آرامی گفت:
 راه را گم نکنید
 خاطرم خنده به لب گفت نترس
 نگران هیچ مباش
 سفر منزل دوست کار هر روز من است
 عقل پرسید :؟
 دست خالی که بد است
 کاشکی...
 سینه خندید و بگفت:
دست خالی ز چه روی !؟
 این همه هدیه کجا چیزی نیست!
 چشم را گریه شوق
قلب را عشق بزرگ
 روح را شوق وصال
 لب پر از ذکر حبیب
 خاطر آکنده یاد...

تا یک هفته تقریبا نیستم. شب نیمهشعبان همدیگرو فراموش نکنیم. اولین دعا سلامتی و فرج امام زمان (عج)

یا علی...

 


 
comment نظرات ()