بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ


پایان غم همه ظهور مهدی است
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢
 

سلام.

در ادامه اس ام اسای جمعه اول اس ام اسای این چند هفته رو که نبودم میگذارم.

آخرین جمعه سال 89:

آسمان غرق خیال است کجایی آقا؟              آخرین جمعه سال است کجایی آقا؟

یک نفس عاشق اگر بود زمین می فهمید        عاشقی بی تو محال است کجایی آقا؟

اس ام اس هفته قبل:

ای احسن الاحوال، حول حال تحویل              هر آیه از هر سوره را تعبیر، تاویل

افتاده جسم سفره مان بی روح بر خال           ای هفت سین سفره ها تعجیل، تعجیل

امسال تو مسافرت یه روز تو یه گروهی کار می کردم که دوتا بچه کوچولو که بچه های اوستا بودن همون دور و ور محل کار می چرخیدن. یه پسر دوسال و نیمه به اسم مهدی و خواهر پنج سالش، مهدیه. انقدر این دوتا حواسشون به هم بود و هوای همو داشتن که نگو. تا حالا اینجور خواهر و برادری ندیده بودم. اونم تو این سن. اگر به مهدیه یه بیسکوییت می دادی تا مطمئن نمی شد که به برادرش هم میدی لب نمی زد. مهدی خیلی تو بیابون و لای ماسه و خاک می چرخید و همش دنبال یه چیزی اون لاها می گشت. مهدیه هم تمام مدت دنبالش بود و حواسش بود که دمپایی های مهدی که همش این ور اونور جا می گذاشت و پیاده ادامه میداد رو پیدا کنه و دوباره پاش کنه. بعد که با من دوست شد میومد پشت فرقون وای میساد تا پر شه. دستشم می گرفت به دستگیره های فرقون تا مثلا ما فکر کنیم فرقونو گرفته که نیفته. بعدش که من فرقونو می بردم میدوید میرفت دنبال مهدی. من یه روز بیشتر پیششون نبودم اما انقدر خوب بودن که نگو.

مهدی هنوز نمی تونست خوب حرف بزنه یا خجالت می کشید. اما مهدیه سر زبون دار بود. کلی واسمون قرآن خوند. جالب بود برام علیرغم اینکه خیلی وقتا وقتی به بچه ها میگی قرآن بخون حول میشن و بسم الله یادشون میره مهدیه اصلا بسم الله سوره ها رو جا نمی انداخت. بسیار هم شمرده شمرده می خوند. بگذریم.

تو پست قبل گفته بودم سومین چیزی که تو جهادی واسه آدم می مونه دعای مردمه. البته به نظر من. و چه دعایی بهتر از دعای بچه ها که هم پاکن و هم بی ریا. این همه رو گفتم که آخرش اینو بگم. مهدیه یه دعایی کرد که من تا حالا نشنیده بودم. بعدش هم واسم جالب بود که اینو از زبون بچه ای تو این سن می شنیدم. نمی دونم کی یادش داده بود. اما انصافا یکی از بهترین دعاهایی بود که تا حالا شنیده بودم. خیلی ساده و آروم گفت : دست شما درد نکنه، ایشاالله بری کربلا!!!

از کربلای 3 تا حالا من همه چیزو خراب کردم. باز هم نشد. اما به هر حال چشم امیدم به همین دعاست. کاش امسال هم ما رو آقا راه بدن. شب سال تحویل با چند تا از بچه ها کلی یاد کربلای پارسال کردیم و یاد شعرای اون سفر. به خصوص : این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...

ای کاش باز هم شب نیمه شعبان همونجایی باشیم که این سه سال...خدا کنه این کربلا رو هم قسمتمون کنن.

یارب عید است عطا بر همه ده           بر ماتم و اندوه همه خاتمه ده

پایان غم همه ظهور مهدی است        تعجیل فرج به مهدی فاطمه ده

اللهم عجل لولیک الفرج.

یا علی...


 
comment نظرات ()