بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ


کادر کوچیک جهادی 2
نویسنده : - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
 

درسته که از پشت کادر کوچیک جهادی بعضی چیزا رو به بزرگی و شفافیت همه نمی بینی. اما خیلی چیزایی رو می بینی که شاید هیچ وقت خیلیا نتونن ببینن. حتی اگه عضو کادر باشن.


از پشت این کادر کوچیک جهادی می تونی خونه کسی و ببینی که شاید حس همه چی بهت القا کنه جز خونه. می تونی رخت خوابی رو ببینی که حس همه چی بهت القا کنه جز تشک. آره... اینجا خونست فقط بخاطر اینکه چند نفر دارن به اسم سرپناه توش زندگی میکنن. سرپناهی که هیچ پناهی رو سرت نیست. فقط یه حصاره که از بیرون توش معلوم نیست.همین. آره این رخت خوابه فقط برای اینکه یه نفر اینجا رو به دو متر اونورتر واسه خوابیدن ترجیح داده.


می تونی همه چیزو همون طوری که هست بی واسطه تر از همیشه ببینی. فقط قبل از اینکه دلت آماده شه، چشمت می بینه و اینجاست که هنگ می کنی.

اولین چیزی که تو ذهنت میاد مقایسه زندگی خودت با همه کمی و کاستیاشه با اینی که داری می بینی. تو پست قبل گفتم گاهی سرمو از پشت دوربین کنار میاوردم تا مسافرتو بی واسطه ببینم. اینجا هم همینطوره. اما نه خودآگاه. نا خود آگاه سرتو میاری کنار دوربین تا ببینی اینی که داری میبینی واقعیه. از توی تلویزیون و "در شهر" و "در استان" و مستند مکث و شوک و این چیزا نیست که فکر کنی خیلی دوره. نه همین جاست. زیر پات...  

داری میشی همون گزارش گری که وسط ضبطش کارو قطع میکنه و بعد از اینکه اشکاشو پاک کرد دوباره ادامه میده. داری میشی همونی که فکر میکنه کاش خیلیا اینجا بودن و می دیدن... و همونی که خدا رو شکر میکنه از اینکه اگر الآن به زور جلو خودمو می گیرم شب تو هیئت خالی میشم. میشی همونی که تو راه برگشت کلی با علی صحبت میکنی و خدا رو شکر میکنی از اینکه یکی دیگه هست تا با هم اینایی و که دیدین هضم کنین. البته اگه بتونید...

از پشت کادر کوچیک جهادی سادگی بچه هایی رو میبینی که واقعا تموم دلخوشیشون یه لاستیکه و یه چوب که باهاش بچرخوننشو دنبالش بدو بدو برن تا آخر یه روستا که با اولشم خیلی فاصله نداره. و دختر بچه ای که همون سرگرمی رو هم نداره. فقط از روی دیوار به دیدن بازی بقیه دلخوشه.


می تونی تصور کنی که همینا تمام زندگی یه آدمه. که به قول پدرم هیچ دلیلی نداشت که تو جای اون نبودی...

شاید هنوزم باور نکنی. "خدایی که همین نزدیکی است" بنده هایی مثل تو داره که خیلی ازت دور نیستن. اما از تو تا اونا خیلی فاصله است...


 
comment نظرات ()