بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ


صدق الله العلی العظیم...
نویسنده : - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳
 

بسم الله الحرمن الرحیم
کلا قائلم به پوست اندازی. به اینکه هرازگاهی باید تغییراتی کرد و تغغیراتی داد. هرچند عادت به حالات گذشته همیشه راحت تر است تا مواجهه با تغییرات و احتمالات پیش رو. چندباری در زندگی این نوع از تغییرات رو تجربه کردم. در زمینه های محتلف به فراخور حال و مقتضیات و ضروریات. از سبک پوشش، از عناوین مورد مطالعه، تفریحات جدید، تجربیات و محیط های جدید کاری و... این بار هم به نظرم زمان تغییر رسیده.
میعاد برای من خیلی برکت ها داشت. شاید از سال دوم دبیرستان یعنی حدود 13 سال پیش که برای اولین بار وبلاگ نویسی رو فقط به عنوان یک تفریح و فان! آغاز کردم تا امروز که حدود 6 سال از پایبندیم به میعاد میگذره موهبات و منافع زیادی برام وجود داشته. جدا توصیه میکنم همه رو به نوشتن. می خواهد خاطرات روزانه باشه یا نوشتن روزی یک خط ساده از هر چیزی. می خواهد در قالب شبکه های اجتماعی باشه. تخصصی باشه یا عمومی. مذهبی باشه یا اقتصادی و ... مهم نیست. این نوشتن ها به نظر خودم رشد آوره. حتی وقتی برگردی و بخونی بعد از مدت ها که چه تغییراتی در عواطف و روحیات و سلایقت بوجود اومده شوکه میشی. گاهی از پیشرفت، گاهی از پسرفت، گاهی از عوض شدن دغدغه ها و گاهی...
میعاد برای من برکات زیادی داشت. شکل گیری جمعی جدید از رفقایی جدید. کربلای هر سال، هیئت های خودمانی، ثبات قدم در پیامک های غروب جمعه ها و پایبندی به اینکه هر روز باید روزی باشد برای خدا هرچند خراب کرده باشم. نوشتن از تجربیات و دغدغه ها... اما هدفمند. نه سیاه مشق. تصمیم گرفتن به پا گذاشتن در مسیری جدید و پایبندی به همون اهداف اول. و تمرین به پایبندی. هرچند دوستان و رفقایی مسیرهاشون رو جدا کردن. به دلایل مختلف. سبک زندگی، نوع نگرش، نوع دغدغه ها، مدل تحلیل ها و نتیجه گیری ها. به دلیل عوض شدن دنیا، پیشرفت (البته به نظر خودشون)، روشنفکری (روشنفکر نمایی!) یا هر دلیل دیگه.
امروز روزیه که بعد از مدت ها کمرنگ شدن میعاد در زندگی من احساس میکنم نیاز به تغییر دارم. شاید برای مدتی در این درگاه ننویسم و مراجعه نکنم. شاید در فضایی جدید مثل اینجا ادامه بدم. در قالبی جدید.
شاید روز اولی که میعاد رو شروع کردم چندان مخاطب برام مهم نبود و هدف نوشتن چیزهایی بود برای آینده خودم. اما به مرور که پای رفقای این دنیای جدید به این خانه جدید باز شد، انگار میهمانان هم مهم تر می شدند به مرور. انگار دیدن آمار بازدیدها، خوانده شده ها، کامنت ها و ... برای من هم مفومی پیدا کرده بود از زنده بودن تماشاگران و مشوق های آن طرف! و چه خوب که این 6 سال با همین مدل پایبند بودم و همراه بودند.
ممنونم و سپاس گزار
به امید دیدار شاید در جایی جدید، در لباسی جدید و بیانی جدید، اما با همان اهداف و آرمان ها که امیدوارم هیچ گاه تغییر نکند...
زیر سایه حضرت مادر، به امید ظهور فرزندش و نجاتمان...
حلال کنید و کنند...
یا علی!
------------------------------------------------------------

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟
ای کشا کسی از تو خبر داشته باشد
آن باد که آغشته به بوی نفس توست
از کوچه ما کاش گذر داشته باشد...
جمعه، 2/11/1394، 18:15...


 
comment نظرات ()

 
کاربلدهای خدا!
نویسنده : - ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢۱
 

این بار دوم بود که باید از همه جا قطع امید می شد.
بار اول حدود 4-5 سال پیش بود. زمانی که دیگه از همه جا دل بریده بودیم و با محسن وسط سازمان حج از خستگی نشستیم تا کمی آروم شیم و برگردیم دانشگاه. هر کاری میشد کردیم تا بتونیم یه سهمیه کاروان بگیریم برای زیارت نیمه شعبان حرم امام حسین. نشد که نشد. همه جا رو همه طبقه ها رو حتی رئیس بخش استان تهران رو هم سر زدیم. نشد که نشد. سهمیه نیست. ظرفیت نیست. نامه از نا کجا آباد می خواد. و هزار و یک دلیل "نشدن" دیگه! تا اینکه یادم نیست چطوری اما خیلی ساده یک نفر ما رو راهنمایی کرد به اتاقی که برای ما منشا خیر و برکات زیادی شد. یک جوان خوش اخلاق و آرومی نشسته بود و وقتی پرسید مشکل چیه، ما سفره دلمون رو باز کردیم. حسابی گفتیم از همه اتفاقاتی که در همه طبقات و اتاق های سازمان حج افتاده بود اون روز. از حرفایی که شنیدیم و همه سعی هایی که کردیم. از اینکه حتی رئیس استان تهران هم راضی شد و رونشت کرد که اقدامات مقتضی به عمل آید. اما یک کارمند زبون نفهمی نمیذاره کارها پیش بره. بعدش گفت خواستتون چیه؟ گفتیم یک کاروان برای فلان تاریخ. دستی تو کامپیوتر وارد کرد و همه چیز حل شد!
اون وقتی که توی راهروی سازمان حج نشسته بودیم دیگه از همه جا قطع امید کرده بودیم. نشسته بودیم تا خستگیمون در بره و برگردیم. دست از پا دراز تر برگردیم. واقعا از نظر ما همه چیز تموم شده بود و نمیشد هیچ کاری کرد. اون وقت بود که امام حسین یه طوری قضیه رو حل کرد که بفهمیم واقعا کار خودش بوده. خیلی ساده!
این بار هم همین شد. بعد از چند سال دوباره یاد همون روز افتادم. هر چی سعی کردیم حفاظت اطلاعات ارتش کوتاه نیومد و گفت سربازها نمیتونن برن. هر کاری کردیم نشد. عاقبت کار رسید به هزار و یک لینک زدن و اینکه دوباره جواب بیاد هیچ راهی نیست. گذشت تا اینکه شب رفتن خبر دادن حفاظت اطلاعات ارتش مجوز داده. اما مشکل ما مشکل جدیدی بود! کسی که رفته بود ویزا بگیره پاس ها رو جا گذاشته بود منزل کسی که با خانواده رفته بودن کربلا. یعنی در خانه ای بود که درش قفل بود و هیچ کسی هم کلیدش رو نداشت. و این شد که دوباره تمام امیدهای ما ناامید شد. خلاص! بماند که خیلی دلگیر شدم. خیلی سعی کرده بودیم اما نشده بود.
یاد حرف یکی از بچه ها افتادم. چند روز پیش ازاون شب، گفت اوضاع چطوره؟ گفتم ارتش اجازه نمیده. گفت تو سعیت رو بکن. گفتم هر کاری میشد کردم. گفت باز سعیت رو بکن. هر کاری از دستت بر میاد انجام بده. تو وظیفه خودت رو انجام بده اون ها (ائمه) کارشون رو بلدن. می دونن چیکار کنن.
این از ذهنم گذشت و با خودم گفتم دیگه کاری هم نمیشه کرد. ساعت 12 شب از بچه ها خداحافظی کردم. دو ساعت بعد خبر دادن یکی از اقوام اون منزل رو پیدا کردن و رفته با کلید داخل و پاس ها رو فرستادن پیش محسن. صبح شد. دیگه زمان نداشتم برای اقدام کردن. سحر فردا بچه ها از مرز خارج میشدن و من تازه باید میرفتم پادگن، حفاظت اطلاعات ارتش، گذرنامه، بلیط و ... . اون هم انتظار داشتم وسط روز پنجشنبه که همه جا نیمه وقت هستند کارم راه بیفته. نشدنی بود عملا. صبح با محسن و همون رفیقی که می گفت شما وظیفت رو انجام بده اونها کارشون رو بلدن رفتیم کله پزی. خداحافظی کردیم. حدود ساعت 9:30 جدا شدیم و تصمیم گرفتم آخرین سعیم رو هم بکنم.
10 صبح رسیدم پادگان. طرف می گفت نمیرسه نامت. نمیشه. برو شنبه بیا. گفتم من تا عصر وقت دارم سوار اتوبوس شم وگرنه ویزای من گروهیه و نمیتونم دیگه برم. گفت دیر اومدی. اعصاب هم که ندارن. انگار سرباز نوکر باباشونه. باز اصرار کردم. گفت اصلا من نامتو بدم، باید 6 تا امضا فقط داخل پادگان بگیری. نمیرسی. دو ساعت دیگه تعطیله! گفتم تو هر کاری از دستت بر میاد انجام بده. امام حسین دل نفر بعدی رو هم نرم میکنه.
به سربازش گفت این رو ببر بشون تو اتاق تا من بیام. 15 دقیقه بعد نامه من رو نوشته بود و خودش همه امضاهایی که من باید می گرفتم رو گرفته بود. باورم نمیشد... تو وظیفتو انجام بده اونها کارشون رو بلدن!
سریع رفتم گذرنامه. اونجا هم سریع حل شد. ساعت 6 نشسته بودم توی ماشین به سمت مهران...
تو وظیفت رو انجام بده. اونها کارشون رو بلدن!


 
comment نظرات ()

 
مکه بشود مرکز ایران!
نویسنده : - ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٦
 

به بهانه حال و هوای این روزهای خانواده های شهدای خانه خدا!
راستی راستی باید خودش بخواهد و ببرد و جدا کند. دلبخواه من و تو نیست. هرچند دلبخواهی های ما هم قدم گذاشتن در مسیر خواسته های او می تواند باشد و خدای ناکرده قدم گذاشتن در مسیر نخواسته های او. ای کاش هر قدر هم سرعتمان کم یا زیاد است قدم بگذاریم در مسیر خواسته هایش...
یکی از اقوام غیر نزدیک ما در حادثه منا به رحمت خدا رفت. چند نفر از دوستان پدر مفقود هستند. حالش گرفته است. هرازگاهی اخبار را که می شنود می گوید فلانی این خدمات را کرد به نظام و انقلاب و بمانی آن زحمات را کشید. گاهی بغض می کند و افسوس می خورد. انگار هرقدر هم بد و بیراه به رژیم ملعون سعودی و این وهابی های از خدا بی خبرِ از شیطان با خبر بدهی هم آرام نمی شود. کسی که رفت، رفته. بازماندگانش خوش احوال نیستند هرقدر هم همه بنویسند و حدیث و روایت بیاورند که اگر در حال احرام بمیرد کسی، اگر بعد از عرفات بمیر کسی، بعد از منا و هزار "بعد از" های دیگر... باز هم آرام نمی شوند.
این روزها که به زمان بازگشت حجاج نزدیک می شوند همه فکرشان ولیمه حاجی شان است که شده مجلس عزا. همه فکرشان سالن های رزرو شده و پلاکاردهای نوشته شده ای است که حالا کاربردشان منتفی شده. همه مطمئن هستند که حاجی شان شهید است و در راه خدا در خدایی ترین زمان های دینِ خدا و با یاد خدا رفته است و اجرش هم با خود خداست اما خوب چه می شود کرد؟ دختر 17 ساله ای که همه به حالش غبطه خوردند که در چه سنی توفیق حج نصیبش شده... حالا تنها با مادرش باز می گردد و تمام سال های بعد هر عید قربان عزای نبود پدرش را به سوگ می نشیند.
این روزها واقعا دلم می خواهد قبل از رژیم منحوس اسرائیل رژیم بی عرضه آل سعود از جا کنده شه که نمیدونم چه حکمتیه بی عرضه ترین های مسلمان نمای دنیا، شدن اپراتور بهره برداری اماکن مقدسه الهی. یاد اون همه جمعیت و زوار حرم ارباب بخیر که پای پیاده سه روز وسط بیایون های عراق حرکت می کنن و با وجود خطر داعش خون از بینی کسی نمیاد و چند ده ملیون نفر سالم میرن و برمی گردن اما 2- 3 ملیون آدمی که کلی هم هزینه کردن تا شکم های از حرام پر شده شیوخ سعودی بزرگ تر بشه این همه مصیبت گریبانگیرشون میشه.
من اعراب عراق، سوریه و عربستان رو از نزدیک دیدم. خدا ببخشه. اما سال پیش که از عمره برگشتم ( که خدا رو شکر که پارسال ما رو طلبید و حسرت به دل نگذاشتمون!) به همه گفتم حالم از اعراب سعودی به هم می خوره. آدم های بی دینِ کمی ندیدم. حتی در بلاد کفار و همین مملکت خودمون. اما با قاطعیت میگم حال به هم زن تر از این سعودی های وهابی ندیدم. نماز خوندشنون هم چندش آوره. دعا کردنشون هم. مدیریت کردنشون هم. و هزار کار دیگرشون.
لعنت خدا بر همشون! مسلمان نمایانِ یهودی...

خورشید به گود آمده سرگرم قنوت است
این آل سعود است که در حال سقوط است

هستند شیاطین همه درگیر تبانی
ایران شده آماده ی  یک جنگ جهانی

آماده شده لب بزند جام جنون را
صادر کند از نفت عرب بشکه ی خون را

بیزار ز جنگیم ولی مرد جهادیم
دادیم سر و دست ولی باج ندادیم

ما با احدی نیز نداریم سر جنگ
لعنت به بلادی که شد آغازگر جنگ

ما هیچ زمان حمله نکردیم به جایی
ما مرد دفاعیم ولیکن چه دفاعی!

شمشیر عجم منتظر رخصت جنگ است
مکه بشود مرکز ایران چه قشنگ است

ما منتظر حمله ای از سوی حجازیم
تا بین بقیعش حرمی ناب بسازیم

یا حیدرکرار  زند نقش به زودی
بر پرچم سبز عربستان سعودی

از روضه ی عباس شرف یاد گرفتیم
یک عمر از او یکسره امداد گرفتیم
...
با سرور و پیغمبر خود هم وطنی شد
هر کس که در این برهه اویس قرنی شد

مرشد به طرب ضرب بزن وقت حماسه ست
مداح بخوان وقت غم و سینه زنی شد

دُرّ نجف سینه ی ما از غم یاران
خونین شد و مانند عقیق یمنی شد!
 
یا فاطمه گفتیم و گذشتیم ز طوفان
گفتیم "علی" ناشدنی هم شدنی شد

هر شاه سعودی شده یک نوکر دربست
در پشت لباس عربی فتنه ی غرب است

ننگی که به پیشانی شاهان سعودیست
زیر سر یک مشت مسلمان یهودیست !

چشمان جهان در پی آن یکه سوار است
این عطر یمانیست که لبریز بهار است
...

محسن کاویانی


 
comment نظرات ()

 
من آخر روزی...
نویسنده : - ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٢
 

او کریم اهل بیت است. یعنی از تمام وجودش کرامت و بخشش و موهبت است که می بارد. نه اینکه بقیه اهل بیت این طور نیستند. او طور دیگری است. او کریم و است و محجوب. یعنی جایی که مادر نام و نشانی هم ندارد، او گنبد و گلدسته نمی خواهد. یعنی جایی که حسینش تنهاست، او فرزندش را با نامه سمت حسین می فرستند که مبادا حسین فکر کند برادرش نیست که پشت و پناهش باشد. یعنی همان جا که حسین نقش زمین شده است و دیگر هیچ کسی نیست که به یاری اش بیاید باز کریم اهل بیت مراقب برادرش هست. این بار عبدالله را می فرستند تا آخرین لحظات هم حسین، حسن را کنارش حس کند.
او کریم است. یعنی برای ما هم اسباب بخشش است و توبه و شفاعت.
او کریم است. در میان راه آمده تا بگوید اگر سختی ای هم هست، از سر بخشش و کرامت خداست. یعنی اصلا این ماه، ماه بخشش است. ماه برگشت است. علی رفت تا بگوید برگردیم و حسن آمد تا بگوید تنها نیستید.
کلا در باره کرامتش نوشتن و گفتن کار ما نیست. همین اشارات جزئی ما را بس.
التماس دعا

آخر این شرک خفی را علنی خواهم کرد
و پرستیدن او را شدنی خواهم کرد
من به تنهایی از این جام نخواهم نوشید
همهٔ اهل جهان را حسنی خواهم کرد
تا همه مردم دنیا بچشند از کرمش
همه را از نظر فقر، غنی خواهم کرد
همه‌جا از حرم خاکی او خواهم‌گفت
کربلا را و نجف را مدنی خواهم کرد
میشود دید چه خون دلی از غم خوردم
سنگ دل را که به یُمنش یَمنی خواهم کرد
آرزو نیست، رجز نیست، من آخر روزی
وسط صحن حسن سینه‌زنی خواهم کرد


 
comment نظرات ()